۱۳۹۱/۰۹/۱۲

زندگی باید بماند


استودیوی صدا را رزرو کرده بودم با صدابردار که همین امروز صبح صدای راوی را ضبط کنیم. غر زد که صبح تعطیلی است. گفتم من هشت بیدارم و توی سالن منتظرش می‌مانم تا بیدار شود. پشت شیشه‌، اولین برف پاییز می‌بارد و من هنوز باید برای چای تا ساعت نه صبر کنم. یادم می‌آید یک رفیقی دارم که وقت خوب چای را می‌داند. برایم چند روز پیش از بهار نارنج‌های توی لیوان چایی نوشته بود که یاد من افتاده. چه حس خوبی است وقتی کسی بی‌خبر یادت می‌افتد گوشه این بی‌خبری خاکستری. توی همین حالم که می‌بینم بلاگش به روز شده و نوشته:
"...یک هو دیدیم همسایه‌ی روبرویی می‌کوید به در که " منافق چراغ را خاموش کن " به همسایه‌ها توضیح می‌دهد این‌ها دارند با چراغ روشن جای ما را راپورت می‌دهند به خلبانِ صدامِ  بعثی . همسایه‌های دیگر صدای‌شان درمی‌آید که خجالت بکش مرد . همسایگی این خانه افتخار دارد برای ما ! چه افتخاری ؟ من بابایم فقط بابایم است نه منافق است نه مایه‌ی افتخار,  بیشتر از هر چیزی قایم‌ش می‌کنم این روزها , هم خودش را هم دلتنگی شطرنج بازی کردن , فوتبال تماشا کردن و ویگن گوش کردنِ با او را ! ..."
کسی در سالن را باز می‌کند. سوز برف بدجوری تنم را می‌لرزاند. ولی نه بیشتر از این تکه‌ی متن. یادم می‌آید آن کلمه "منافق" روی دیوار آجری خانه همه‌ی سالهای دبستان تنم را لرزانده.اولین بار که تازه خواندن یاد گرفته بودم از عمو پرسیده بودم منافق یعنی چه؟ جواب نداده بود. بعدها همان جور این کلمه روی دیوار خانه مانده بود. معنی‌اش را نمی دانستم. می دانستم دوبار نوشته شده و هر بار عمو با اسپری رویش را خط زده بود و باز آمده بودند و نوشته بودند. چند وقت بعد آقاجون گفته بود اگر شنیدم کسی گفت "منافق" گوش نکنم و بگذرم. جواب ندهم. من فقط ده سالم بود. سر در نمی‌آوردم چه برچسبی روی پیشانی خانه زده‌اند که این همه باید مراقب باشم. بعدها که معنی‌اش را معلم کلاس پنچم سر کلاس انشا توضیح داده بود، هی عین خوره توی دلم یک چیزی خراشیده بود. فکر کرده بودم بابا و مامان  فقط بابا و مامان هستند. با این حرفها جور در نمی‌آیند. قایم کردم همه‌ی این سالها این نشان داغ را. حتی حالا.در این گوشه دور هنوز خودم را قایم می‌کنم. این خانه سالهاست خالی شده. داغ یواشکی بودن اما هنوز روی دیوارش و آدم‌هایش مانده. تبدار و کهنه و قدیمی.
ساعت نه شده. وقت خوب چای است. رفیقم نوشته زندگی باید بماند. راست گفته. خوش میگیرم وقت خوب چای را.  

۱۳۹۱/۰۹/۰۸

گیر یک گره کور

گیر افتاده‌ام. وسط قصه‌ام با تو. پروژه فیلم انتخاب شد از میان سی و پنج پروژه ارائه شده. فقط پانزده تا انتخاب شدند. استادم گفت از قصه خودم بیشتر بنویسم. حالا همین امشب که هشت ساعت بی وقفه نشسته‌ام توی اتاق مطالعه و سعی کردم همه این سه سال گذشته، یا نه شاید شش سال گذشته را شخم بزنم. همه چهار روز گذشته را با تدوینگرم که یک دختر سوئیسی کنجکاو و پرحوصله است، نشستیم همه آن پنج شش ساعت را دیدیم. بعد از تو تا همین چند روز پیش، هیچ وقت فیلم‌ها را چک نکرده بودم. آخرهای نوار سوم یک جای میدان توپخانه بود که تو رفته بودی روی صندوق عقب یک پیکان سفید و داشتی عکس می‌انداختی. حواست به دوربین من نبود. همهمه آدمهایی که زیر پایت شعار می‌دادند، صدای زمینه بود، فارغ از متن تصویرعاشقانه تو. یکی بلند می‌گفت که شنبه ساعت چهار میدان انقلاب. همان آخرین میدان انقلابی که به بی‌سرانجامی ما ختم شد. داشتم هنوز به تقلایت برای انداختن یک تصویر ثابت از روی آن ماشین لرزان نگاه می‌کردم که پرسید: کسی توی این تصویرها آشناست؟! دیر شده بود برای بازی کردن‌‌های همیشگی‌ام. چشمهایم لو داده بود. بعد دیگر چیزی نپرسید. مانیتور و کیبورد رو رها کرد و از اتاق ادیت رفت بیرون. عصر بعد از شام برایم روی فیس بوک نوشته بود که ضبط صدا را می توانیم عقب بیندازیم اگر هنوز متن را ننوشته‌ام و وقت بیشتری می‌خواهم. نوشته بود درک می‌کند. من اما هیچ نگفته‌ام. باور کن. من فقط گیر کرده‌ام که چه جوری آن استیصال و بی‌پناهی روزهای بعد رفتنت را توی آن همه واهمه‌های بی نشان روی کاغذ بیاورم. استادم ‌می‌گوید:" این خودش یک کلاس خودشناسی است. باید درد بکشی تا درد را به تصویر بیاوری." نمی‌دانم درست می‌گوید یا نه. من اینجا گیر افتاده‌ام فقط. خودکارم جلوتر نمی‌رود. نوشتن از تو تکلیف آسانی نیست.

۱۳۹۱/۰۷/۲۳

هنوزم آهو نفس داشت

مهماندار خواست موبایل‌ها را خاموش کنیم. وقت مناسبی برای تماس نبود. نیمه شب بود. تکست فرستادم که "خداحافظ رفیق" و منتظر جوابش ماندم.
...
زندگی برای بار چهارم صفر شد. اولین بار پانزده سالم بود و شش ماهی بیشتر از یک کار پاره وقت توی رادیو شیراز نگذشته بود که کوله‌ام را بستم و به عمو گفتم می‌خواهم بروم. خندیده بود و جدی نگرفته بود. بعد دعوا کردیم. سخت . زیاد. بعد بایکوتم کرد. ولی همان بود که پول رهن آن سوییت بیست متری کوچک وسط شهر را داده بود. اجاره را خودم می دادم با همان کار پاره وقتی که دوستش داشتم. صدایم شنیده می‌شد و همین کافی بود. اصلن ولی آسان نبود. صبح‌ها تا عصر دبیرستان بود و درس و عصرها کار. زن عمو کمک زیادی کرده بود که بتوانم سرپا بمانم. دور از چشم عمو، غذای فریزری می آورد و توی یخدان کوچک یخچال می گذشت. اداره همان بیست متر با همه بی خوابی ها، گاهی شب گرسنه ماندن ها و خستگی‌ها، غروری آورده بود به دوام آوردن، به ماندن. بزرگ شده بودم ناگاه شاید. دو سال طول کشید تا پول عمو را برگرداندم. سالهای بعد بهتر شده بود. تلویزیون و کار دائمی و گویندگی. نتیجه کار می آمد هر روز. آن وقت ها هنوز ماهواره نبود و در چارچوب تنگ صفحه با همه خط قرمزها مخاطبی داشتیم که به امیدش مانده بودیم همه. دانشگاه که شروع شد، زندگی به طیف روشن تری از خاکستری تمایل پیدا کرده بود. سالهای پیدا کردن بود و مکاشفه در خویش. ثبات کوچکی از پس آجر بر آجر گذاشتن‌ها پدید آمده بود که خوش بود و دلپذیر. بار دوم اما کوچ به تهران بود. کارشناسی ارشد قبول شده بودم و غیر از عمو، خیلی‌های دیگر هم خرسند نبودند که زندگی نیمچه مثبوت را بگذارم و بروم. اما رفتم. وارد شهر غریبی شدم که هیچ کسی را نمی شناختم. سالهای زیادی طول کشید تا تهران غریب و سرد بهشتی شود از دوستان جان. این شانس بزرگ زندگی‌‌ام بوده همیشه. جای خانواده‌ی نزدیکی که نداشته‌ام، خانواده‌ای از دوستان برای خود پیدا کردم که در خوشی و ناخوشی کنارم بودند. ریا نکردم و ریا نپذیرفتم. همین شد که از پس سالها مانده‌اند و با همیم. همین شد که بعد از خانه‌ی اختیاریه، خانه‌ی سهروردی پناهگاهی از دوستانی شد که واقعن دوستشان می‌داشتم. بیشتر وسایل خانه را به دست خودم ساخته بودم از تیر و تخته و آجر. فضای کارم از رادیو و تلویزیون و روزنامه به سینما عوض شده بود. باد موافق زندگی وزیدن گرفته بود و یار هم از در  درآمد. کارم را زیاد دوست داشتم. فضایم را نفس می کشیدم و تجربه می کردم. دوام آورده بودم. به قول خودم وفا کرده بودم. صبح ها دانشگاه بود و درس و عصرها کار. آجر بر آجر گذاشتنم نتیجه داده بود. کوچک و کم بود اما خوش بود. توی دنیایی که زندان بود، بهشت کوچکی جمع کرده بودم. با یار، جاده‌ای نبود که دوشادوش نرفته باشیم و نمایشی بر صحنه که ندیده باشیم. وقتش شده بود. ایام به کام بود و زمانه موافق. مقدمات چیدیم و برای آینده آماده شدیم. کسی اما از هفته آخر خرداد خبر نداشت. زندگی گره خورد. دوستان پراکنده شدند به هراس و حصار و خاموشی. یار گم شد به هجرت. از کار ممنوع شدم. وهم بزرگ دستگیری بود. صاحبخانه اجاره می‌خواست و نداشتم. دیگر شب‌ها خانه سهروردی نمی خوابیدم. فلاسکی پر می کردم و می زدم به خیابان روی های شبانه از هراس. از بی کسی. شش ماه بیکاری زیاد درد داشت. بیشتر از بی پولی، درد آرزوهای کوچکی بود که یک شبه به باد رفت. آرزوی کوچک ثبات و آرامش. ته راه روشن نبود و ناچار شدم. این سومین بار بود. پول اجاره نداشتم. خانه سهروردی را تحویل دادم و یکی دو چیز با ارزش را فروختم. هر چه داشتم شد رهن کامل یک پنجاه متری کوچک ته کوچه‌ای بن بست که اجاره ندهم. بریده بودم از همه. پاییز زردی بود از برگهای فروریخته. به هر دری زده بودم برای کار. راهی نمانده بود جز یک کار قراردادی با هزار اما و اگر در رشته‌ای که درسش را خوانده بودم. کاری که همیشه از آن متنفر بودم. چاره نبود. برای دوام آوردن پول لازم بود. زندگی را سر گرفتم. از آدمها بریده بودم، نبودند شاید اصلن که بریده باشم. زندگی شد کار مدام و پیاده روی‌های طولانی ولی عصر. تا گودر پیدا شد. گودر اتصال خانه‌های خاموش بود. ما را که گم شده بودیم از پس حادثه به هم وصل کرده بود. عادت نداشتم به بی مقدمه رفیق شدن. برانچ های ایام قدیم از سر گرفته شد با دوستان مجازی. در خانه باز شد به روی کسانی که یک بار هم ندیده بودمشان. دور خودم را شلوغ کرده بودم که خیال و وهم دست از سرم بردارد. کارساز بود. از پس همین معاشرت‌ها دلبستگی‌هایی پدید آمد که دوران دیگری را رقم زد. حالا زندگی روی چرخ دیگری افتاده بود. دوام آورده بودم. به همین هم راضی بودم. زیادتر نمی‌خواستم. گذشته را کرده بودم توی جعبه، خوش شده بودم به همین چیزهای کوچک. همه چیز اما باز هم اینقدرها ساده نبود. پاییز پارسال نامه آمد درخانه که باید تکلیف کار قراردادی را روشن کنم. بعد خبر داده بودند که ممنوعیت استخدام رسمی دارم. خودم هم نمی دانستم. گفته بوند راهی نمی ماند جز به استعفای محترمانه و یا اخراج! برآشفته بودم که گناه نیاکان به بازماندگان نمی‌نویسند. سروصدا ممکن نبود. دم بستم و همه راههای قانونی را رفتم که دوام آورم. از شورای عالی بانکها گرفته تا دیوان عدالت اداری. حل نشد. باید استعفا می‌دادم. خسته شده بودم. یک خستگی ممتد بی پایان. نیمه های همین بهار امسال استعفا دادم و خاموش آمدم خانه. از فردایش هر روز جلوی این و آن تظاهر می‌گردم که سرکار می روم. آینده ابر تاریکی شده بود از سرگردانی. رفتن حل مساله نبود اما انگار تنها چاره بود. قولم این بود که دوام بیاورم و حالا دوام بیچاره شده بود. خاموش و بیصدا، قدم به قدم به رفتن نزدیک شدم. درد داشت، صدایش را درنیاوردم که مویه‌های دیگران قوز بالا قوزم نشود. یکی یکی آدمها را خبر کردم در آخرین مهلتی که باقیمانده بود. فکر کردم اینجوری دردش کمتر است. سخت‌تر از همه خانمجان بود. همین که گفتم سکوت کرد. انتظارش را نداشتم. خبرهای بدتری شنیده بود و خندیده بود و باور نکرده بود. انتظار داشتم که این را هم باور نکند. ولی کرده بود. وقتی از آن دیوار تایید بلیط توی فرودگاه گذشتم، صدای شکستن بغضش بالا آمد. پاهایم سست شد. آذر داد کشید که برنگرد و پشت سرت را نگاه نکن. نکردم. نمی خواستم خانمجان را ببینم که وسط فرودگاه شیراز شکسته. تصویرش برای من زنی است که به هر چه بدآمد، فقط خندیده...
زندگی برای بار چهارم صفر شد. دوام آورده‌ام. دری را بستم و در دیگری را باز کردم. زندگی‌ام پراکنده شده توی دو چمدان و یک کوله. گذشته شد کارتون‌های مقوایی پر از خاطره توی انباری خانه‌ی خانمجان و خانه‌ی یک رفیق. زندگی یک جای دیگر میان مه و سکوت و سرما دوباره شروع شده. چند ماه دیگر سی ساله می‌شوم و صفر شدن در سی سالگی هراس غریبی دارد. زندگی اما پیش رو مانده، کسی چه می داند فردا چه می‌شود. حسرتی ندارم جز سرمایه‌های عاطفی آدمهایی که ناگاه بین بودن و نبودنم رها کردم. برای آدمی که سرمایه‌های اندکی دارد، از دست دادن این سرمایه بزرگ آسان نیست. حالا اما روزهای شلوغی را می‌گذرانم که درد ترک و هجرت را نفهمم. فکر می‌کنم تصمیم درستی گرفته‌ام. راضی‌ام. همین که آدم از خودش راضی باشد کافی است؟ شاید. ولی مثل بارهای قبل، هزینه دارد. از دست دادن دارد و به دست آوردن. معنای دوام همین است شاید.
...
چشمانم را می بندم. گذشته خط سبز ممتدی است جلوی چشمانم پر از تصویرهای دیروز که ناگاه هجوم آورده‌اند. کمربند را بسته‌ام. جواب اس ام اس نیامد. موبایل را خاموش می ‌کنم.

۱۳۹۱/۰۵/۱۵

خالی فقط جای شماست

امشب پشت همان یخچال یکهو برگشت گفت چرا هنوز چیزی را جمع نکرده ام؟ بغلم کرد. زار زدیم.ابی می خواند کسی که دستاش قفس نیست...بقیه بچه ها توی هال ساکت بودند...حس غریبی بود یا از حال ما خبر داشتند؟ نفهمیدم...بغلش کردم...قرار شد با دوربینی که برایم خریده اند خوشحالی هایم را ایمیل کنم. آغوش حقیقی ما مجازی می شود به زودی...باید کنار آمد...

۱۳۹۱/۰۵/۱۲

پنج پاره از سکوت

دیروز  - دوازده ظهر - طبقه پنجم ساختمان مرکزی - تهران بالای پارک وی
تمام شد. کاغذ را گذاشتم روی میز مدیری که تمام این دو سال و نیم با هم کار کردیم. سرش را از روی پرونده ای که مشغولش بود چرخاند. کاغذم را خواند. سرش را بلند کرد و گفت:  یعنی تا آخرش را رفتی؟ مطمئنی؟ کپی حکم نهایی شکایت به دیوان عدالت اداری و شورای عالی اداری بانکها را که دستم بود گذاشتم روی میز. زیاد طول کشید تا خواند. بعد آرام کاغذها را گذاشت روی میز. عینک بنددارش را برداشت از روی چشم . همه چیز را روی کاغذ توضیح داده بودم. نمی پرسد ممنوعیت استخدام دائم برای چیست. انگار همه این روزهای رفته را فهمیده. چیزی نگفته‌ام. در سکوت نامه را امضا می‌کند. بعد می گیرد جلویم و هیچی نمی‌گوید. پا می شوم. صندلی را می کشم عقب و می گویم خداحافظ. در را که می بندم هنوز منتظرم چیزی بگوید.
سه هقته پیش - دم غروب - ایوان حیاط هارمیک - ارومیه
یک لقمه بزرگ نان و پنیر و سبزی گرفته‌ام. حیاط سبز و بی انتهایی روبریم دلربایی می‌کند. عموی اشکان، هارمیک، همین که لیوانم را پر می کند از شراب می گوید: ما هم با شیراز قابل رقابتیم یا نه؟ یک جرعه می نوشم و تایید می کنم حرفش را. مهمانی پاگشاست. هر دویشان خوشحال ایستاده‌اند لب ایوان و عکس های مراسم دیشب را روی دوربین دید می‌زنند. اشکان برمی گردد و می‌گوید بیایم و عکس سه تایی‌مان را ببینم. لیوانم را برمی‌دارم و کنار عروس و داماد لب ایوان می‌ایستم. عکس را می‌بینم. یک جور عکس همیشگی به روال مسخرگی های این سالهایمان. فکر می کنم حالا وقتش هست. بعد شروع می کنم یکریز و تند تند همه حرفهایم را می‌زنم. سعی می کنم به چشمهای اشکان خیره نشوم. فرشته دستم را محکم گرفته و فقط نگاهم می کند. بعد سریع می‌گویم: می‌خواستم زودتر بگویم ولی عروسی شما خبر مهمتری بود. هیچ کدام حرفی نمی‌زنند. یک جور بهت سردی توی صورتشان مانده. هارمیک پشت سرمان ایستاده. من را نمی شناسد زیاد. حرفی رد و بدل نمی شود. دست می گذارد رو شانه هر سه تایمان. منتظرم یکی حرفی بزند به اعتراض یا گله. اما سکوت است و صدای آب فشانه‌ها روی شمشادهای باغ.
چهار هفته پیش - شش عصر - گوشه کاناپه خانه - تهران
نیم ساعتی پشت تلفن از همه فامیل می‌پرسم از خانمجان. دانه دانه با جزئیات کامل برایم توضیح می‌دهد که کی چه کار کرده و کی کجا رفته. آمار همه عروسی‌های فامیل، طلاق‌ های فامیل و زایمان‌ها را مو به مو برایم می‌گوید. آخرش اضافه می‌کند ایشالا عروسی تو. می‌گویم: پایت را هم که عمل کرده‌ای پس باید حسابی با من برقصی. ما همیشه اینطوری حرف می زنیم. حرف‌های جدی‌مان می ماند آخر سر. دلم نمی‌آید عریانی حقیقت تلخ را رو کنم. بعد سریع به ذهنم می‌رسد که دیر یا زود باید بگویم. حتی الان دیر است از بس که این همه به تعویق انداخته‌ام. باز هم فکر می‌کنم که این آدم دردهای بزرگتر از این را از سرگذرانده. پس این را هم یک جوری با آن سیستم دفاعی‌اش هضم می‌کند. می‌گویم. کوتاه و تند. شاید که کمتر اذیت شود. حرفم که تمام می شود منتظرم بخندد یا حرفی بزند. مثل همیشه. صدایی نمی‌ آید اما. چند بار می گویم الو الو. یک سکوت مرگبار ترسناکی حکفرما می‌شود. می‌ترسم زیاد. باید صبر می‌کردم رو در رو می گفتم. باید بغلش می‌کردم. اشتباه کرده‌ام. تا سه روز بعدش سکوتش امتداد دارد.
شش هفته پیش - ده صبح - طبقه هجدهم - کیش
نصف صورتم را تراشیده‌ام. نصف دیگر هنوز مانده. توی آینه خودم را می‌بینم و او را. ایستاده پای هود آشپزخانه و سیگار می‌کشد. می‌داند دود زیاد سیگار اذیتم می‌کند. می‌گوید دو روزاست آمده‌ای جزیره و از در این آپارتمان بیرون نرفته‌ایم، حالا که بار اولت هست نمی‌خواهی کمی بگردی؟ یا دوباره برمیگردی؟ رو می‌کنم به آینه و تند تند می‌گویم که چه تصمیمی گرفته‌ام. در پس زمینه تصویر توی آینه احساس می‌کنم یک چیزی گوشه گاز آشپزخانه در خودش فرو می‌رود. یادم می‌آید وقتی نیمه تیر هشتاد و هشت با هم خیابان میرعماد را می‌دویدیم که پناه بگیریم در هر خانه‌ای که درش باز می‌شد این همه پک نمی‌زد به سیگار از آن همه واهمه‌های بی نشان. با صورت نیمه تراشیده برمی‌گردم به سمت آشپزخانه. منتظر اعتراضی هستم. معترض اما کنار کشیده از من. از همه شاید. پناه برده به جزیره و سیگار.
بیست وسه سال پیش - عصر یک روز تابستانی- لونا پارک - دروازه قرآن شیراز 
بچه‌ها می‌دوند. شلوغ می‌کنند. می‌خندند. من ایستاده‌ام ساکت به تماشا. خانمجان لپ‌های کوچکم را توی دست می‌گیرد و می‌فشارد و می‌گوید بچه جان بخند برایم. واکشنی نیست. بغلم می‌کند. همانجور که بغلم کرده به عمویم می‌گوید که بهت گرفته این بچه را. بهت سکوت تا یک سال بعد می‌ماند. نتیجه‌اش این می شود که کلاس اول دبستان یک سال برایم دیرتر شروع می‌شود. هیچ چیز اما دائمی نیست از سال دوم دبستان زندگی از سر گرفته می‌شود. 

۱۳۹۱/۰۴/۱۴

در جستجوی مرهم

...ایستاده بودم وسط جاده خاکی خیره شده بودم به مهتاب کامل ماه، شاید یک کیلومتر مانده به دریاچه سد لتیان...یک وقت‌هایی هست که مطمئنی هیچ وقت تکرار نمی‌شود، هم آدم‌هایش؛ هم زمانش؛ هم مکانش. ما چهار نفری کنار یک جاده خاکی تهدید شده به خطر مین، با جوجه‌های به نیش کشیده و آبجوی دست‌ساز و ضبط ماشین، بهترین دیسکوی جهان را یک گوشه تنهای تاریک جهان ساخته بودیم. جایی که خودمان اتفاقی کشف کرده بودیم. اینجا را برای همین امشب، برای همین اتفاق ساده جمع شدن با یک تکست ساده موبایل، با اتفاق ساده آزادی بدیهی، با بهانه‌ی کوچک خوشبختی بسیار زیاد دوست دارم. جمعی که هیچ سانسوری ندارم میانشان...این خود خوشبختی نیست؟... ناچاری اما ساز دیگری می‌زند. فارغ، جدا، ناموزون. ناچار بودن از توضیح ناچاری، سخت تر می کند کار را...خوب می‌دانم باید به یاد بسپارم و فراموش نکنم. همان حدیث تکرار...

۱۳۹۱/۰۳/۲۳

چ آخرهیچ

چمدانم را گذاشته‌ام روی چرخ و نشسته‌ام روی صندلی سالن تحویل چمدانها. من زودتر رسیده‌ام مشهد. با اینکه پرواز آقاجان را جوری گرفته بودم که نیم ساعت بعد از من برسد اما باید دوساعتی توی فرودگاه منتظر بمانم. پرواز شیراز تاخیر دارد. حالا که دستم از خیلی جاها کوتاه شده، مثل گربه‌ای که لانه‌اش را خراب کرده‌اند چنگ انداخته‌ام به هر آنچه دارم. انگار وقت تنگ آمده باشد به داشتن. یک وقتی چند سال پیش به آقاجان قولی داده بودم. همان هفته پیش که همه چیز تمام شد، فکر کرده بودم وقتش است. بلیط گرفتم که بیاید مستقیم مشهد. مخالفتی نکرد گرچه  بدون خانمجان اصولن سفر نمی‌رود. خانمجان هنوز عصا می زند از بعد عمل و توان نداشت به این سفر. برای مرد میانسال تازه از خارج‌آمده‌ای که کنارم روی صندلی منتظر خانواده‌اش نشسته بود داشتم تعریف می‌کردم که مشهد دو عنصر برجسته دارد: حرم و شکم. بعد در جواب اینکه انتخابم کدام است؟ گفته بودم طبعن دومی. فکرم اما جای دیگری بود. این هم از مهارت‌هایی است که این روزها خیلی خوب یاد دارم. یاد داشتن را مشهدی‌ها می‌گویند یعنی بلد بودن. خودم را رها می‌کنم وسط یک تعریف بی ربط و فکرم می‌چرخد یک جای خیلی دور دیگری. مثلن وقتی آقای میانسال اسم چند رستوران خوب را می‌پرسید، من داشتم فکر می‌کردم آقاجان الان توی هواپیما کنار چه کسی نشسته و چه ‌می ‌کند. سالهاست حرف نمی‌زند. یعنی می زند ولی به قدر رفع نیاز یا شاید وقتی که حتمن مجبور باشد. حتی در بروز احساسات انسانی امساک دارد. تصویرش سالها شده مردی خموده، منزوی و مردم گریز. مکالمات ما مدتهاست از دو یا سه جمله فراتر نرفته. یک سکوت پروزن سردی دارد که با نگاهش خراب می‌شود روی سرآدم. حرف هم داشته‌ باشی، حرفت نمی‌آید. آخرین تصویری که از بروز احساساتش به یاد دارم، یک عصر سرد پاییز بود توی خانه‌ای که هنوز مصادره نشده بود. ایستاده بود میان درگاه کمد چوبی اتاق، پیراهن عروسی مادرم را توی بغل گرفته بود و گریه می‌کرد. بعد از آن روز دیگر حرفی نزد. گریه هم نکرد. رفت توی خودش جمع شد. مچاله و خسته. ته حیاط خانه‌اش یک کارگاه کوچک نجاری راه انداخت. صبح‌ها، شاید هر روز صبح کوه می‌رفت. بعد هم همه‌ی وقتش توی آن کارگاه به تراشیدن چوب می‌گذشت. پیش از موعد حتی خودش را از معاونت شهرداری بازنشسته کرد. یک بخش بزرگ کودکی‌هایم به تماشای مردی گذشت که چند ساعت تمام بی هیچ کلامی نجاری می‌کرد. همه‌ی این کارهای کوچکی که با چوب می‌کنم را او یادم داد. همه این بیست و چند سال اما اینجوری گذشته. بی حرف؛ بی معاشرت چندان؛ 
عصر فردای روزی که رسید مشهد رفتیم یک کافه‌ای که سفر قبلی پیدا کرده بودم توی خیابان ملاصدرا. عاشق قهوه ترک است و توی خانه خودشان قهوه خوبی همیشه به راه است. نشستیم سر بهترین میز کافه. رفته بودم دستشویی کافه که آبی به صورتم بزنم. وقتی برگشتم آقاجان سرجایش نبود. چند خانم جوان که تازه از آرایشگاه درآمده بودند جای ما نشسته بودند به حرف. آقاجان سرمیزی نیمه تاریک نشسته بود دم در. گفتم اینجا میز ماست. تحکم داشت لحنم. یکی از خانمها خندید و گفت: آن آقا حرفی نزد، مابیشتریم اینجا نشستیم. جواب دادم: ولی اینجا، جای ماست. هر کس حرفی نزد یعنی راضی است خانم؟ مشتهایم گره شده بود. صدایم بالا نرفته بود اما لحنم زور زیادی داشت. گرگ شده بودم به گرفتن؟ میز یک کافه اینقدر مهم بود؟ نمی‌دانم. میز را خالی کردند. آقاجان سرش را زیر انداخته بود. رفتم آوردمش سر میز. نشستم آن سرمیز، نگاهم نمی‌کرد. یادم افتاد به همان یک‌باری که کلاس پنجم دبستان آقاجان آمده بود دنبالم. نرفته بود جلو که اسمم را به سرایدار مدرسه بگوید تا صدایم کنند. آن قدر دم‌در منتظر ایستاده بود تا بیایم. وقتی داشتم میرفتم سمتش، یکی از همکلاسی‌ها فریاد کشیده بود: پدربزرگش لاله. من آتش گرفته بودم و لگد پرانده بودم میان پاهای همکلاسی‌ام و او از درد نقش زمین شده بود. آقاجان ایستاده بود و نگران تماشایم کرده بود. هیچ چیز نگفته بود، شماتت نکرده بود حتی وقتی یک هفته از مدرسه برای همان کار اخراج شدم. بعدش هم آمدم خانه و گفتم دیگر دنبالم نیا مدرسه. گفت: باشه. این حس هنوز در من زنده است. کسی بالا و پایین بهش بگوید، مثل یک گرگ زخمی حمله می‌برم. این پذیرش و سکوتش اما خیلی وقتها حرصم را درآورده. وقتی چند ساعت بعد از کافه توی صحن نشسته بودیم و او خیره شده بود به گنبد طلا، گفتم چه تصمیمی برای این روزها گرفتم. اصلن توضیح ندادم چه شده، فقط گفتم چه می‌خواهم بکنم. خیلی آرام سرش را برگرداند سمتم و خیره شد توی چشمهایم و گفت: باشه. خوب کاری می کنی. لجم گرفت. دلم می‌خواست بگوید نه. دلم می ‌خواست بگوید اشتباه می‌کنم. ولی دیگر حرفی نزد. فقط دست سردش را گذاشت روی شانه‌ام. همین.
...

آلبالوهایی را که یمین چیده ریختم روی یخ های شکسته شده توی ظرف سنگی. بعد نمک پاشیدم و بردم سر میز. آقاجان و یمین نشسته اند توی ایوان باغ بوژان، چند کیلومتری شمال نیشابور. به آقاجان همین را قول داده بودم. یمین، رفیق نیشابوری‌اش را بعد از بیست سال می‌بیند. هوا خنکای دلپذیری دارد. لیوان شراب را بین دو دستم می‌چرخانم و گرم می‌کنم. یمین دارد یک خاطره دور از شب به دنیا آمدنم تعریف می‌کند که خودش شیراز بوده. وقتی هنوز زنش منیر، سرطان نگرفته بود. آقاجان می خندد. چند کلمه‌ای یا حتی نه، جمله‌های زیادی حرف می‌زند و معاشرت می‌کند. همین مرا کافی است. شرابم را سر می‌کشم. فکر می‌کنم بگذارم آقاجان چند روزی پیش یمین بماند. سخت قبول می‌کند آقاجان. آفتاب رو به غروب است. من باید برگردم تهران. هنوز چند کار دیگر دارم که باید انجام دهم. یمین کتاب آورده و خیام می‌خواند:
بنگر ز جهان چه طرف بربستم، هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم، هیچ
شمع طربم ولی چو بنشستم، هیچ
من جام جمم ولی چو بشکستم، هیچ
فکر می‌کنم چه صدای خوشی دارد این مرد. چ  آخر هیچ‌اش هی توی گوشم می پیچد. تا وقتی دوباره برگردم مشهد که پرواز کنم تهران.

۱۳۹۱/۰۳/۱۷

گذشته سرچشمه‌ سوتفاهم‌هاست

گفت همه مهارت بکشن زدن به کاربرد درست انگشت سبابه است. لیوان کاغذی هات‌چاکلت را گذاشتم لبه جدول و سعی کردم مو‌به‌مو دستوراتش را اجرا کنم. همه این سالها بشکن دودستی بلد نبودم. خیره شده بودم به انگشت سبابه‌اش که خوش‌تراش و بلند بود که پرسید: چه کاره‌ام؟ گفتم: معلم ریاضیات دبیرستان و پیش‌دانشگاهی‌ام و هفته‌ای یکروز هم می‌روم اصفهان برای تدریس و برمی‌گردم. بعد مشغول ادامه توضیحش شد که چه‌جوری صدای بشکن را می‌توانم با ضرب انگشتم کنترل کنم. خوبی این آشنایی‌های بی مقدمه همین است که آدمها به یک سوال قانع می‌شوند. کاری به گذشته‌ات ندارند. نه سابقه‌ای می‌خواهند و نه دلیلی برای کم حرفی‌ات. حدس زدم باید سوت انگشتی هم بلد باشد. بلد بود و یادم داد. از استخر بر‌می‌گشتم و توی راه هوس امیرچاکلت کرده بودم. اصلن سوال نکرد که چرا؟ او هم مثل من نشسته بود کنار جدول و من همین‌جور بیخودی شروع کرده بودم به معاشرت. موهای مشکی یکدست بلندی داشت که شالی ارغوانی همه‌ی جلوه‌اش را پوشانده بود. شاید به همین خاطر بود که معاشرت کردم. هم مو و هم رنگ شال. شاید هم دلیل خاصی نداشت. یک ساعت قبلش توی سونا کف پای چپم را با دقت گرفته بودم جلوی فشار آب جکوزی و غرق همان فکرهایی بودم که بیشتر آدمها زیر دوش و توی سونا مشغولش می شوند. مثل فلسفه هستی و این حرفها. مرد چاقی که کنارم نشسته بود با لبخند مجبورکننده‌ای به اطاعت، از این کار منع‌ام کرد. بعد شروع کرد به توضیح معایب ایجاد فشار ناموزون به کف پا. پزشک بود و خوش‌صحبت. پرسید چه کاره‌ام؟ گفتم: فوق لیسانس عمران خوانده‌ام و همین روزها باید دفاع کنم. البته آزمون دکترا هم شرکت کرده‌ام امسال که چشمم آب نمی خورد قبول شوم چون شب امتحان کمی مست کردم و سر جلسه چشمهایم دو دو می‌زد. کافی بود برای شروع معاشرت. بلافاصله پرسیدم چطور می‌شود به دام بامداد خمار نیفتاد؟ آقای پزشک خیلی مبسوط برایم توضیح داد و اصلن نپرسید چرا؟! حتی وقتی من زیر دوش داشتم شامپو می‌مالیدم زیر کتفم، او در کابین کناری همان جور که دوش می‌گرفت هنوز توضیح می‌داد که پروتئین یکی از عوامل بازدارنده هنگ‌اور است و من تازه فهمیدم چرا هر وقت بعد از این مهمانی‌های شلوغ سری به کله پاچه‌ای زده‌ام، هنگ اور نبوده‌ام صبحش. 
وقتی برای خانم معلم بازنشسته‌ای که همین امروز عصر روی نیمکت جلوی پارک قیطریه کنارم نشسته بود گفتم که با خیلی آدمها همین جوری معاشرت میکنم، تعجبی نکرد. لبخند زد و گفت: دوستی‌های خیابانی! فکر کردم به اینکه من هیچ وقت کاری به اسمش نداشته‌ام. معاشرت با غریبه‌ها یک راه فراری است که آدم لحظه‌ی خودش را از یاد ببرد.این کار را از تجربه سالهای مستندسازی خوب بلدم که چه جوری با غریبه‌ها از رفتگر کوچه گرفته تا وزیر تعاون سرصحبت را باز کنم. بعد خانم بازنشسته ادامه داد که چه کاره‌ام؟ گفتم: دانشجوی پزشکی هستم که درسم را تمام کرده‌ام و از مهرماه می خواهم بروم طرح. دارم به روستاهای کهکیلویه و بویراحمد فکر میکنم چون آنجا یک آشنایی دارم و برای طرح، آشنا داشتن خیلی مهم است. کافی بود. دیگر سوالی پرسیده نشد. به جای سوال، من شروع کردم برای خانم بازنشسته به شکل کاملی توضیح دادم که چه بر سر مجسمه وسط میدان جلوی پارک آمده است. مجسمه، یک مرد برهنه‌ای بود که داخل دایره‌ای درحال چرخیدن بود. بعد از یک هفته دور مجسمه را گونی‌پیچی کردند. دوباره بعد از ده روز باز کردند. برای مجسمه شورت گذاشته بودند. بعد یک هفته که گذشت، دور مجسمه را باز گونی بستند. یک شب هم کل مجسمه را کندند و بردند. حالا وسط میدان چهار ماه است که خالی است. خانم بازنشسته با شوق هنوز به حرفهایم گوش می‌داد. به نظرم اگزوپری اشتباه کرده بود توی دهان روباه چپانده بود که زبان سرچشمه سوتفاهم‌هاست. حقیقت این است که گذشته سرچشمه سوتفاهم‌هاست. از گذشته که ندانیم و سابقه که نداشته باشیم، ساعتها می شود بی‌دغدغه معاشرت کرد. می‌شود مهربان‌تر بود و حتی امنیت داشت. گیرم که همه چیز آنقدرها هم حقیقی و واقعی نباشد. همین که شاید ذهن دو نفر را به هم مشغول کند، کافی است. همین بود که شب سی‌ام خرداد هشتاد و هشت وقتی کوله برپشت و فلاسک عرق در دست، بی‌چاره و بی‌راه از همه‌جا و همه‌کس نشسته بودم لب باغچه‌ی وسط میدان ونک، کسی کنارم نشست و هم پیاله شدیم و گریستیم. آن آدم را دیگر هیچ‌گاه ندیدم مثل همه آدمهایی که این روزها می‌بینم.

۱۳۹۱/۰۳/۱۵

دوام آورم آیا؟

قدرت پدیده عجیبی است. مرز ندارد و میل به داشتنش روز به روز بیشتر می شود. یک جور حرص مدام داشتن. پیشروی کردن. به زور گرفتن. من هیچ وقت آن قدرها آدم قدرتمندی نبوده‌ام. شاید در موضع قرار نگرفته‌ام وگرنه سیاست رفتاری من هم همین طمع مدام خواهد بود در موضع قدرت. مثل همین روزهای پیش. گریخته بودم به سفر که هجمه قدرت به مرزهای شخصی‌ام را چند روزی فراموش کنم. پیرمردی که به ما خانه اش را کرایه داده بود یک آدم معمولی و ساده و به ظاهر مهربان بود. روز اول همه چیز خوب پیش رفت. فقط گفت خودش هم نصف خانه را می‌خواهد. قبول کردیم. روز دوم که عده‌ای از دوستان دیگرمان رسیدند کرایه را افزایش داد. هنوز اما با شرط حضور خودش در نصف خانه. روز سوم گفت که مهمان دارد و با حفظ شرایط داشتن نصف خانه و افزایش کرایه، یک اتاق ما را هم می‌خواهد. قدم به قدم جلو آمده بود. یادم افتاده بود به همه نبردی که این سالها داشته‌ام. تصمیم این شده بود که برویم. رها کنیم. ما می خواستیم بیشتر بمانیم. هوا خوب بود. به قول آرش الکل در هوا جاری بود. آدمهای خوبی گرد هم آمده بودیم. زمان کافی داشتیم. اما قدرت در دست دیگری بود. سپیده گفته بود تحقیر شده‌ایم. راست گفته بود؟ تمام آن راه پیچ در پیچ مه آلود را که پایین می ‌آمدیم و شراب می نوشیدیم به همین حس تحقیر فکر می ‌کردم. این که هی کنار آمده‌ایم و هی جلوتر آمده‌اند. رفتن ما نجیبی بوده یا ترس از جنگیدن؟ نمی دانم. نظرها یکی بود که همان سه روز را خوش گذرانده‌ایم. فارغ از اینکه آخرش چه شده. من اما فکر کرده بودم چقدر با همه نداشته‌هایمان هنوز خوشحالیم. 
خانه که رسیدم نیمه شب بود. پیغامگیر تلفن خبر خوبی نمی داد. دوباره مثل سه سال پیش همین روزها انگار کسی مرا گرفته و پرت کرده به یک تعلیق. طول کشید تا سرپا شدم. تمام دیروز را مثل یک سگ تیرخورده چرخیدم. بار پیش هم همین جور بود. همان سه سال پیش. وقتی دیدم دستم به جایی بند نیست ازهر آنچه داشتم یک جور وسواسی شکلی محافظت کردم. امروز افتادم به جان خانه. سنگ توالت را هی شستم. کولر را که تنبلی‌ام می آمد همه این روزها، راه انداختم. همه شیشه‌ها را برق انداختم. این خانه اجاره ای این روزها آخرین سنگرم هست. حداقل همین تکه مال خودم هست. این سومین بار بود. بار اول عمو منتظر نشسته بود که در پانزده سالگی خسته شوم از بار زندگی تنهایی و برگردم به خانه‌اش. گفته بود اشتباه می‌کنم. من اما آن روزها زیادی لجوج بودم. بار دوم همین سه سال پیش بود که از یک ماه کار هر روزه دور ایران برگشتم و فهمیدم آن که چند سال تمام همه چیزم شده بود گذاشته و رفته. همه چیز یعنی نشسته بود جای همه آدم‌‌هایی که ندارم. این را خودش خوب می دانست. انگار که یکهو انداخته باشند کسی را در خلا بی وزنی و بی کسی. خوب یادم هست که آن روزهای مانده تا انتخابات هشتاد و هشت هم همه خانه را سابیدم . کاری که به طور معمول نمی کنم. بعد هم که انتخابات شد و بیکاری چندین ماهه. بیکاری یک جور ناامنی مستمر می آورد. اما دوام آوردم آن سال. از پریشب که دیگر فهمیده‌ام دستم به جایی بند نیست همه‌اش به این امیدم که دوام می‌آورم. مثل همه تابستان و پاییز هشتاد و هشت. شکل دوام را اما نمی‌‌دانم هنوز. نجیبانه یا جنگجویانه؟!

۱۳۹۱/۰۳/۱۴

...

قرار بود جور دیگری باشد
سنگ بر سنگ ساخته بودم تا بالا بیاید
سقفی شود به آرامش
اما ناتمام ماند
حتی روایتش
دستم به جایی بند نبود
بی چاره 
برگشتی نیست
به بیعاری
به لودگی
به سفر 
درمان نشد
پنهان نشد
دستم به جایی بند نیست
...

۱۳۹۱/۰۳/۰۹

محتوم یا محکوم؟

"کار به حاهای باریک کشیده" این چیزی بود که آقای پشت میز گفت. سرفه‌هایم شروع شد. چند روز است هی سرفه‌های خشک می‌کنم. از اتاق بیرون آمدم. بحث بیشتر فایده نداشت. همه چیز خاکستری بود. دلم حسن را می خواست. حسن هنوز توی زندان است. آن وقت ها که دانشکده تازه از وزرا رفته بود دهکده المپیک با تنها کسی که حال پیاده روی‌های طولانی داشتم، حسن بود. حرف نمی‌زدیم. من اهل درددل نبودم و حسن اهل توصیه. دردهایش از من بزرگتر بود. آرام می‌گرفتم وقتی فقط راه می ‌رفتیم. دستم به جایی بند نبود. از ساختمان کوفتی بیرون آمدم. هانی نزدیک بود. رفتم خودم را مهمان کردم به آلبالوپلو. این از آن غذاهایی است که عمرن خودم بپزم. افاقه نکرد. حواسم پرت نشد. این روزها همه‌اش یک چیزی شعله می‌کشد. مثلن هر عصر که می‌آیم خانه، نصف یک هندوانه را می خورم. این سرفه های خشک را ولی امروز تمامی نیست. یادم به حرف بردیا افتاده: "بعضی آدمها محتوم گذشته‌شون هستن. گذشته دست از سر آدم برنمیداره. هر کی خلافش رو میگه چرت میگه". ایستاده بودم سر عباس آباد و توی گرما منتظر تاکسی بودم. شماره اش را گرفتم. همین جوری. من این جور آدمی هستم. وقتی یاد کسی می افتم به نزدیکترین وسیله ای خبر ازش میگیرم. 
ما خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم. بردیا سال سوم پزشکی بود و من سال دوم حقوق. خیلی اتفاقی هر پنج شنبه ما ردیف آخر سالن نمایش فیلم دانشکده علوم پزشکی دانشگاه شیراز می نشستیم. آن وقت ها کلاسیک‌های سینما را مرور می کردیم و رئیس انجمن یک آقای سال هفتی پزشکی بود که خیلی بیشتر از همه ما کلاسیک دیده بود ولی بی ریا و خالص برای ما بعد از هر فیلم تحلیل می‌کرد. یک شبی هم اتفاقی هم‌مسیر شدم با بردیا. فرزند آخر پدر و مادری پیر بود که از دنیا رفته بودند وقتی ده ساله بوده. برادرها و یک خواهرش همه از ایران رفته بودند. پزشکی را با ذوق زیاد دنبال می کرد. تنها زندگی می کرد و شکل زندگی اش نزدیک بود به من. معاشرتمان زیاد شد. آن وقت ها من زیاد کار می کردم و همزمان درس می خواندم و خانه را باید تنهایی می‌چرخاندم. بردیا خیلی زندگی مشابهی داشت. هنوز یکسالی نگذشته بود که بردیا عاشق یکی از همکلاسی‌هایش شد. آدم سختگیری نبود. از همین ساده گرفتنش خوشم می آمد. یک روزی اما از همان پنج شنبه‌های هم‌فیلم‌بینی گفت که نامه اخراجش از دانشگاه آمده. من شوکه شدم. گفت بهایی زاده است ولی اصلن مذهبی نیست. هی فکر کرده بودیم که این واحد حراست و گزینش داشگاه شیراز از کجا این همه توی زندگی خصوصی آدمها فرو رفته. به نتیجه ای نرسیدیم. هر دو خوشبین بودیم که می شود کاری کرد. نشستیم با هم اعتراضی نوشتیم بر حکم. من به اصل ممنوعیت تفتیش عقاید استناد کردم و اینکه گناه پدر بر پسر چرا می نویسند؟ خودش اضافه کرده بود که هیچ تقیدی به بهاییت ندارد و در شناسنامه هم مسلمان اثنی‌عشری است. همه سال هشتاد و سه در رفت و آمد اداری بودیم. نامه هیچ وقت جوابی نگرفت. بردیا اخراج شد. اما با همان دختر معشوقش ازدواج کرد. من نمی فهمیدم. نه کار داشت و نه حق تحصیل. ولی یک چیزی را ایمان داشت.
 داشتم می گفتم. سر عباس آباد ایستاده بودم منتظر تاکسی که شماره‌اش را با موبایلم گرفتم. بعد از سه تا زنگ برداشت. گفت سیدنی الان شب است و دارد می خوابد. نشناخته بود هنوز. گفتم یادت هست که " بعضی آدمها محتوم به گذشته هستند؟" جواب داد: محتوم یا محکوم؟ خندیدم. یادم آمد یک چیزی نوشته بودم همان روزهای اول انتشار چلچراغ: "محکوم به دوست داشتنیم...گاه دستان به غایت سردمان را بی فشردنی به هم می‌ساییم و با چشمان بی فروغ به یکدیگر نظر می دوزیم...محکوم به دوست داشتنیم و دلمان را توان گریزی نیست."  بردیا اجازه گرفته بود که همین را بنویسد برای متن کارت عروسی اش با پونه. چند ماهی قبل از مهاجرتش به استرالیا. گفتم: نه. محکوم نه. محتوم. محتوم آن سالهایت را که می گفتی حالا خوب می فهمم. خیلی خوب می فهمم. سکوت کرد. بعد از لختی سکوت پرسید: خوبی؟
هنوز سر عباس آباد منتظر تاکسی بودم. آفتاب داغی بود. با خانه قدیمی‌ام فاصله زیادی نداشتم.

۱۳۹۱/۰۳/۰۷

از روزهای رفته

از حیاط خانه عمو یک دسته پر ریحان و ترخون چیده‌ام. ریحان بوی بچگی ‌هایم می‌دهد. عمو هنوز هم سبزی‌ها را زیر سایه پهن و بلند درخت گردو می کارد. همان جا که وقتی داشتم از این خانه می‌رفتم یک بوته یاس سفید کاشته‌ام. اینها توصیه و امر عمو بود: ریحان و یاس باید در پناه سایه درختی بلند باشند که آفتاب خشک و تیز تابستان خشکشان نکند. پای هر دو هم باید همیشه نم باشد. عمو می گوید: آخر این تابستان بوته یاست سیزده ساله می‌شود. بعد لبخند می زند و نگاهم می‌کند. انگار که یادش آمده باشد من هم سیزده سال است که از این خانه رفته‌ام. نمی خواهم از گذشته و رفتنم از خانه‌اش حرفی بزنیم. به هیچ جای مشخصی نرسیدیم هر بار که حرف زدیم. چند گل یاس می چینم و می ریزم توی جیب پیراهنم. دسته ریحان و ترخون را برمیدارم و می گویم خانمجان منتظرم هست. عمو هنوز هم مثل قدیمها به جای گونه، پیشانی ام را می بوسد. 
سرم را گرم کرده ام به رنده کردن خیارها که بریزم روی سکنجبین و یخ. خانمجان تکیه داده به کابینت و برگ‌های کاهو را توی آبکش می اندازد. تصویرش غریب است. عصای کنار دستش را می‌گویم. بیشتر این سه ماهی که نبوده را روی تخت بیمارستان و اتاق های فیزیوتراپی گذرانده. حالا زانوی راستش سرپا شده. به قول خودش دیگر لنگر نمی‌اندازد و راست راست مثل یک داف راه می رود. این را من یادش داده‌ام و کلی خندیده‌ایم وقتی که داشتم داف را برایش توضیح می دادم. شرط بسته با من که هر وقت داماد شوم با من تانگو برقصد. وقتی داشت قول می داد از خنده اشک ریخت. خانمجان رفته بود سراغ کاسه کردن ترشی بادمجان که بگذارد کنار کاهو. صدای زنگ آمد. دایی بود با یک ظرف بزرگ فالوده. عشرتم کامل شده بود. برای سه نفرمان سنکجبین و خیار ریختم توی لیوان های پایه بلند. دایی پرسید: چه کردم برای خرید خانه؟ این سوال را در حالت کلی تری شب عید از من پرسیده بود که چرا سر و سامانی به زندگی‌ام نمی‌‌دهم. جواب دادم: دنبال وام را گرفتم ولی جور نمیشه. خانمجان کاهو را با ترشی لای نان لقمه گرفته بود برایم. این یک جور خیلی خاص عصرانه شیرازی است. دایی دوباره گفت چرا؟ دایی در زمره آدم‌هایی است که همیشه به چشم مخاطب خیره می‌شوند. من گریخته ام بیشتر وقت ها از درنگ و ایستایی نگاه خیره‌اش. لقمه را از دست خانمجان گرفتم و بی‌اینکه صورتم را برگردانم سمت دایی گفتم: وام مسکن را فقط به رسمی‌ها می‌دهند. امیدوار بودم ادامه ندهد ولی دایی دوباره گفت: خب؟ دلم پیچ می خورد. من به این دایی نمی توانم دروغ بگویم. جواب دادم: پیگیر شدم گفتند ممنوعیت استخدام رسمی دارم. هنوز برنگشته بودم سمتش. می‌ترسیدم. زیر لب فحش داد. مثل همیشه. بین همه ما این دایی تنها کسی است که هنوز آرام نگرفته. یک جور خشم فروخفته‌ی مدام دارد. از من فقط نه سال بزرگتر است و از وقتی که در پانزده سالگی خواهرش را از دست داده، یک جور میل شدید و خاموش نشدنی به انتقام دارد. به موازاتش یک جور حساسیت و پیگیری مدام به شکل زندگی من در همه این سالها. همین شکل غریب غیرتش مرا همیشه ترسانده. همین شده که خیلی چیزها را پنهان کرده‌ام از او مگر اینکه با چشم های میشی‌اش خیره شود توی صورتم و سوالی بپرسد. از شانزده سالگی یک جور رشته ورزشی را دنبال کرد که انگار دلیل دارد در روانشناسی این جور آدمها. همان سالها شد عضو ثابت تیم شمشیربازی جوانان کشور. من هنوز راهنمایی نرفته بودم که به مرحله مسابقات آسیایی رسید. ولی نرفت. یک جور عقاید خاصی داشت و دارد. مثل این عقیده که زیر چنین پرچمی نباید مبارزه کرد. بیشتر از دیپلم هم درس نخواند. برگشت به شهرمان و تنها کلوب خصوصی آموزش شمشیربازی را راه انداخت. هنوز هم همان جا را دارد. دایی هنوز زیر لب فحش می داد. گفتم چایی یا فالوده؟ خانمجان گفت: معلوم است که فالوده و به دایی تشر زد که دوباره شروع نکن. من داشتم فکر می کردم خانمجان که این همه اهل خوردنی است چطور یک ماه تمام را به خوردن غذاهای بیمزه‌ی بیمارستان آلمانی دوام آورده. فالوده را روی میز گذاشتم که توی پیاله‌های سفالی بریزم. بی هوا و یکهو دایی دستهایم را گرفت. خیره شد توی صورتم و گفت چرا نمی روم؟ چرا مانده‌ام؟ تا کی این همه بیخودی چرخیدن؟ راه گریزی نبود. حرفم نیامد. چشمهایم داغ شده بود. جواب سوالش را ندادم. نگفتم که همین عصر مستقیم از راه فرودگاه دارم می روم مهمانی خداحافظی یک رفیق. نگفتم من از رفتن می ترسم. نگفتم محتوم به پذیرش شده‌ام و نمی‌خواهم قبولش کنم. جایش دستهایش را فشار دادم که دست بردارد. یک پیاله فالوده یکسر بالا رفتم تا چیزی که بند گلویم چسبیده بود پایین رود.
حالا بعد از دو روز توی لابی خالی یک هتل معمولی کرمانشاه از ترس ریزگردهایی که نفس را می‌برند منتظر تاکسی نشسته ام که این شاید آخرین ماموریت شغلی‌ام را تمام کنم. شغلی که به ماندگاری‌اش دیگر امید چندانی نیست.

۱۳۹۱/۰۲/۳۱

عاجز از...

دوباره همان بو مشامم را پر کرده بود. من یک نوزده ساله بودم خام از تجربه هم‌آغوشی. من این تصویر را از گردن مادرم به خوبی به یاد می آوردم. یک گودی کاسه مانند که ضلع شمالی آن را استخوان ترقوه پر می کرد. این آخرین تصویر من از آن حجم بی حضور است. بو را کاملن به خاطر سپرده بودم. یک جور متمایز، خاص بود. برای من البته. خیلی طبیعی است که شاید برای دیگران نباشد. من با همین تصور در نوزده سالگی به هم‌آغوشی رفته بودم. آن بو کشف شده بود دوباره از پس چند سال. خوشحال بودم. اما همه چیز همان جوری که فکر کرده بودم، پیش نرفته بود. تمام یک ساعتی که شرمگینانه چانه بر شانه اش گذاشته بودم، نفس می کشیدم. می دانید؟ یک جور بوی خاصی بود که دوباره به دست آمده بود شاید. ترقوه را زیاد بوسیده بودم. دوستم را ترسانده بودم. خب یک ساعت تمام بو کشیده بودم و حرف نزده بودم و فقط بغلش کرده بودم. خوب یادم هست که یکی دوبار تذکر داده بود آن گودی نزدیک شانه اش دارد کبود می‌شود. بی‌توچه نبودم. منگ کشف دوباره بو شده بودم. آن شب همه به کنار و مشام گذشته بود. دوستم خیال کرده بود از من کاری ساخته نیست. راستش این تصور گاهی حتی تا حالا هم امتداد پیدا کرده. یک وقت‌هایی بی اینکه بخواهم قفل می کنم. همین یک هفته پیش، من خیلی زود سرکارم حاضر شده بودم. الویه آورده بودم با بربری تازه که صبحانه بخورم. چای را که ریختم، نگاهم رفت روی تقویم میزم. دادگاه نداشتم. یک روز معمولی بود تا عصر. یک ساعت بعد خانمی یک جعبه کوچک روی میز گذاشته بود و گفته بود برای مادرتان. مثل سال گذشته یک زنجیر باریک طلا بود. همین کافی بود. تصویر آمده بود بالا. یک گردن باریک و طناب دار. این آخرین تصویر مفروض من از مادرم است. چند روز دیگر روز پدر است. اینجا حتی اگر بی توجه باشی، مناسبت های تقویمی را توی چشمت می‌کنند. همین چند شب پیش توی ایوان خانه ییلاقی ایستاده بودم و به سپیدارهای رهایی فکر می‌کردم که گوشه‌ای دور ازآلودگی‌‌های  تهران هنوز سپیدار هستند. گرچه سپیدار‌های تهران را باید ستایش کرد به طاقت ماندن. همیشه به انتخاب است این روزها. گاه پیمانه پر می شود. چاره‌ هر کس به پیمانه ‌اش بسته است. حرف تازه ای نیست. فقط به دست خود ساختن و به ناچار به  پای خود فرو ریختن، شوریدگی و توضیح می‌خواهد. سخت است...اصلن آسان نیست این تشریح...

۱۳۹۱/۰۲/۱۱

کرم خاکی نخود قورت داده

چه طورم شده؟ خودم هم نمی دانم. یعنی این روزها از خودم تعجب می کنم. همیشه هیچ وقت این طور نبودم. امروز نشسته بودم گزارش سال نود می نوشتم. باید آمارکار می دادم که چند تا پرونده به سرانجام رسیده. مهرنوش سر راهش به مجتمع قضایی عدالت آمده بود سری به من بزند. من روی عطسه افتاده بودم. این یک جور ارث خانواده مادری است که من دارم. چند عطسه مداوم و بلند و پشت هم. در همین حین که عطسه می کردم تند تند، همکارم رد شد از جلوی میز. ما زیاد با هم شوخی داریم. یک چیزی گفت که چندان خوشایند نبود. یعنی وقتی رد شد، مهرنوش اینطور گفت که خوشایند نبوده اصلن و بعد اعتراض کرد که چرا اجازه میدهم هر جوری با من شوخی کنند. یک جور غیرتی توی نگاه مهرنوش بود. خندیدم. دو تا دستهایم را گذاشتم روی شکمم و گفتم به خاطر این. شکم پدیده جدیدی است برای من. قبلن نداشته ام. شکم یک جور مرام و شخصیتی با خودش می آورد که دست خود آدم نیست. آدم را آسانگیر می کند. یواش یواش بیخیال. تا می رسد به یک جور بیعاری مدام. حالا می فهمم چرا آدمهای چاق خوشحالترند. حتی مهربان تر. شکم حتی استرس را کم می کند. آدم هر چیز سختی را حواله می دهد به شکمش. برای مهرنوش توضیح دادم که مثلن تو فکر کن هیچکاک فیلمهایش را خیلی با خیال راحت تری پیش برده تا وودی آلن. یا در همین ایران خودمان. خیلی واضحه که بهمن فرمان آرا بدون استرس کمتری کار می کند تا بهرام بیضایی. چرا؟
فرقش در شکم داشتن و نداشتن است. این پدیده را آدم باید خودش تجربه کند تا بفهمد. اولین بار همین شش ماه پیش منصور متوجه شد که یک چیز قلمبه تازه ای از من درآمده. کلم پلو شیرازی پخته بودم با کوفته قلقلی که این تهرانی ها اصلن بلد نیستند. منصور با ولع می خورد و تعجب کرده بود چرا من دست بردار نیستم از غذا. من بشقاب دوم بودم و او هنوز اولی. وقتی داشتیم چای می خوردیم اما گفت شکم در آورده ام. گفت مواظب باشم. وگرنه می شوم مثل یک کرم خاکی که نخود قورت داده است. منصور راست می‌گفت. یعنی آن شش ماه پیش باور نکردم. البته برایش توضیح دادم که من هیچ وقت یکجا بند نبوده‌ام و فقط دو سال و سه ماه است که روزی حداقل هشت ساعت پشت ‌میز نشسته ام. حتی ادامه دادم که خب وقتی بیکار شده بودم باید کاری پیدا می کردم و این آخرین انتخابم بود. ولی تنها انتخابم شد وقتی دیگر ماشین و ست تدوین را مجبور شدم برای اجاره خانه بفروشم. حالا من یک کرم خاکی هستم با نخودی که قورت داده ام. نه فقط فیزیکی که فکر می کنم شخصیتی هم تغییر کرده‌ام. بیعاری‌ام روز به روز بیشتر می شود. خب لزومن خوب نیست ولی اینجوری است. دست من نیست. دست شکم است. زیاد می خورم. زیادتر از همیشه. خودم را اینجوری زیاد نمی شناسم. نمونه اش همین امروز. تولد بابا بود. همه این سالها من از کار می آمدم خانه. کمی عکس مرور می کردم. کمی می نوشیدم. کمی بغض می کردم.  آخرش هم می خوابیدم. امسال ولی آن دو گونی برنج و حلب روغن و هدیه های ناخواسته‌ای را که گرفته بودم بردم پرورشگاهی که اولین بار پارسا را آنجا دیدم. یعنی دیدیم. فکر کرده بودم آدمهایی هستند که می شود تولد بابا را با آنها گرفت. کیک بریدم و خندیدم با بچه هایی که کسی منتظرشان نیست. فرق داشت با همیشه. این هم از شکم است. موبایلم زیاد زنگ می خورد. خاموش کردم. من اینجوری نبودم والا. حتی الان تصمیم گرفتم همه اینها را بنویسم. شکم اینقدر مهم است. به آدم اعتماد به نفس می دهد. به همان میزان اصطکاک آدم با دیوارهای اطرافش بیشتر می شود البته...

۱۳۹۱/۰۲/۰۶

سلاخی زار می گریست

بهروز باید می رفت. من می خواستم سلمانی بروم. سر میدان خداحافظی کردیم. دلشوره داشتم. فکر کردم دوباره تولد بابا نزدیک است و حتمن دوباره همه چیز از اول شروع می شود. سلمانی سرم را تقریبن تمام کرده بود و پشت گردنم را تیغ می انداخت که موبایلم زنگ خورد. خودش بود. جواب ندادم. دوکوچه از خانه دورتر بودم. پول را که حساب کردم فکر کردم سمت خانه نروم. همین دور و برها کمی هی راه بروم و زمان بخرم. کور خوانده بودم. با دو کیسه برنج و یک حلب روغن و چند جور بسته کادوپیچی شده ایستاده بود جلوی در خانه حتی بعد از نیم ساعت که هی روی موبایل شماره اش افتاده بود. توجهی نکردم. پشت گردنم می سوخت. شانه ام مثل همیشه که استرس می گیرم، تیر می کشید. بی توجه کلید انداختم که بروم تو. ایستاد وسط کوچه و ملتمسانه چیزهایی گفت. دلم آشوب شده بود. گفتم من خوبم. از زندگی ام راضی ام. از شغلم هم. نمی خواهم اینها را. پدر جان من بخشیدم. از من بگذر. گوش نکرد. مثل همه شهریور و بهمن و اردیبهشت و آذرهای چهار سال پیش. در را که آمدم ببندم مانع شد. همسایه بالایی سر کرد از پنجره بیرون که ببیند چه خبر شده. آرام پس گوشش گفتم: این کوچه بن بست است و این محله قدیمی. این همسایه ها از من چیزی نمی دانند. برو. من کینه به دل ندارم. همان حس کوچک انتقام هم سالهاست شعله اش خاکستر شده. ایستاد گوشه در. شانه هایش لرزید. نمی دانم چرا برای کسی که سالها پیش تشنه به خونش بودم دلم سوخت. یاد شاملو افتادم. سلاخی زار می گریست. همان حرفهای همیشگی را تکرار کرد که دنیا دار مکافات است. دستهایم می لرزید. همسایه کناری هم سر برآورد به کوچه. حالم هی خرابتر می شد. التماس کردم که برو. گذشته ها گذشته. دستهای تنومندش را گذاشت بین در و گفت نمی‌گذره. رعشه گرفته بودم. همسایه بالایی گفت اگر مزاحم داری پلیس خبر کنیم. گفتم نه حل می شود. تا رفت نصف محله خبردار شدند. در را بستم . رفتم زیر لحاف. دلم می خواست سرم را بگذارم روی شانه کسی و بخوابم. بیدار نشوم.
صبح دادگاه داشتم. موکل را کاشته بودم دم دادگاه. دیر رسیده بودم. پرونده باز مانده بود. تا چهار صبح خوابم نبرده بود. در راه که بودم موبایلم زنگ خورد. پسرش بود. گفت همه آرزو دارند پدر من کاری برایشان کند. این پیرمرد پایش لب گور است. عذاب وجدان خفتش را گرفته. مدارا کن پسر جان که سر آرام بگذارد و بمیرد. داشتم می دویدم سمت در ورودی مجتمع قضایی. یک لحظه ایستادم. چشمهایم داغ شد. هی آمدم بگویم آن وقت که خانمجان چهل و پنج ساله یک شب خوابید و صبح همه موهایش سفید شد بابای تو کجا بود؟ هی آمدم بگویم آن وقت که آقاجان کمرش خمیده شد و چشمش کم سو، بابای تو کجا بود؟ هی آمدم بگویم وقتی عمو وسط آن بیابان بی نام زار می زد که داداش سوختم...سوختم...سوختم!  بابای تو کجا بود؟ نگفتم. گوشی را قطع کردم. رفتم داخل دادگاه. گوشی را سپردم دم در نگهبانی. موکل غرولند می کرد. پولش در خطر بود. گفت من نمی فهمم چقدر مهم است برایش این جلسه. راست می گفت. من بغضم را به پول پرونده او فروخته بودم. من نمی فهمم...نمی فهمم...

۱۳۹۱/۰۱/۲۶

بی مقدمه

دلتنگی همین جام کوچک تنهای شراب است 
رو به پنجره سبز باران زده
ته کوچه بن بست
همین روزهای غوغای نرسیده به انتخابات هشتاد و هشت بود
آن کوچه شلوغ سهروردی
و سه روزی که ما خانه نشین شدیم
تلفن ها را جواب ندادیم
زنگ خانه را هم
اینترنت وایرلس نبود
آن سه روز آخر فروردین هم پشت هم باران آمد 
و ما از خانه بیرون نیامدیم
لولیدیم متوالی
در هم
با هم
هوا بوی ماندن داشت
ملافه بوی تو
رفتن پررنگ نبود
خلاف همه این ساعت های بارانی
دلم تنگ است
...

۱۳۹۱/۰۱/۲۲

زدم بر طبل بیعاری

سرکار نرفتم امروز. تو جام خیره شده بودم به سقف . همین دیشب هم یادم بود خیره شده بودم به سقف. فکر می کردم سقف داشتن خوب است. نه ونیم که شد همکارم تماس گرفت که چرا نیامده ام؟ جوابی نداشتم. یعنی نمی دانستم چه بگویم. هیچ طوری ام نبود. برخلاف سالهای گذشته، دو سال اخیر خیلی این جوری شده ام. یک جایی می ایستم. بی هیچ دلیلی. همین چند وقت پیش توی مترو می رفتم ایستگاه بهارستان که برای پسرعموی مادرم تقویم بریل بگیرم از انجمن نابینایان رودکی. وسط پله برقی مترو یک لحظه ایستادم. می خواستم خلاف جهت پله ها را بروم بالا. فکر کردم اصلن من چرا اینجایم؟
این فکر همه این چند ماه گذشته توی ذهنم چرخ خورده. هی ایستاده ام و به عبور آدم ها از کنارم نگاه کرده ام. حتی تصمیم اول زمستان پارسال باعث نشد این فکرها رها شوند. خب به خودم قول داده بودم از کنار هر چه اذیتم می کند بگذرم. رها شوم. توی خلسه ای بروم که نفهمم چطور و کجا میگذرد. نه، منظورم مخدر و الکل نیست. منظورم یک جور مچ گیری شخصی است. همین بود که باعث شد به یک دسته رفقای قدیمی پیشنهاد سفر بدهم. تصمیم گرفته بودم بهمن که می آید، سوختن نداشته باشد. پس از همان اول بهمن با نه نفر دیگر رفتیم استانبول. دور شده بودم و خوشحال. ایده خوبی بود. ذهنم مشغول همه رفاقت هایی شده بود که یادم رفته بود گاهی کارساز است. همه شش روزی که استقلال را بالا و پایین کردیم، بسفر را نفس کشیدیم، توی خیابان های مهربان استانبول غش غش خندیدیم برایم تازه بود. راستگو اگر باشم هیچ ذهنم به بهمن سوزی نرفت. شما خودتان فکر کنید رفیقتان گوشه دیسکو با نمی دانم چند دسی بل صدای دی جی، خوابش ببرد و حتی خروپف کند. بعد غم یادتان می ماند؟؟
از استانبول که برگشتم دوباره شاید شروع می شد. برف می بارید یادم هست. هنوز در خلسه بودم. هنگامه گفت بریم شمال؟ گفتم بریم. چند روز بعد زدیم به جاده برفی به سوی کلاردشت. جیبم را خالی کرده بودم توی استانبول. به هنگامه چیزی نگفتم که یک هفته هست قرضی زندگی می کنم. توی جاده برفی عباس آباد گیر کرده بودیم. چهارده ساعت توی راه بودیم. آتیلا رانندگی می کرد. من و تورج ماشین در برف مانده را با قاه قاه خنده وسط جنگل های برفگیر عباس آباد هل میدادیم. همین وسط پخش ماشین می خواند "کسی به فکر مریم های پرپر کسی تو فکر کوچ کفترا نیست" و من توجهی نمی کردم. ولی می خراشید. کلاردشت هم که تمام شد به بیخیالی ، خودم را رها کردم میان مهمانی ها، دوستانی که کمتر دیده بودم. یک جور بیخیالی مدام. که تا همین حالا هم امتداد دارد. یک جور استیصال که بیعاری احاطه اش کرده. آخر بهمن تولدم بود. می ترسیدم خراب شوم دوباره. هر سال رفته بودم سر آن خاک بی نشان. می ترسیدم امسال بروم. طاقت نرفتن نداشتم. تنها روزی است در سال که بی هیاهوی شب عید و شهریورهای شلوغ می توانم خلوت کنم با آنها. عصر که به شهر برگشتم یک گروه عزیزی غافلگیرم کردند. تولد گرفتن یک جور اضطراب مزمن داشت که آنها برداشتند از من. از همان تولد نیمه کاره هفت سالگی این اضطراب مانده بود.اضطراب مانده بود زیاد در همان غافلگیری هم. همین شد که زیاد نوشیدم. هر لحظه به این فکر بودم که سیاهپوشها به خانه می ریزند و من شرمنده آدمهای بی ریایی می شوم که شاید حتی فکرش را هم نکرده بودند. همان حس شرمندگی قطع دوستی با رفیقی که کلاس سوم دبستان از من دورش کردند به خاطر ترس، به خاطر آینده. این همان حس مدامی است که هنوز هم در هر آشنایی جدیدی فکرم را مشغول می کند. که باید صریح و صادق از گذشته ام بگویم یا سکوت کنم و بگذارم بگذرد. فردا شبش در خانه خودم گروه دیگری غافلگیرم کردند. کمی ترسیدم. واقعیتش همین هست که من عادت به توجه زیاد ندارم. همین شد که وقتی می رقصیدیم با یک موزیک کاملن غیر رقصی من اشکم درآمد که "این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم". همین بود که اسفند هم با وجود همه مرورها سریع گذشت. سر هفت سین هیچ آرزویی نداشتم. این اولین بار بود. حتی همین پارسال اینجوری نبودم. این بیخیالی، این بیعاری هی کش آمده، هی مانده. البته یک جاهایی هم شکسته البته. مثلن وقتی خانمجان زیر تیغ جراحی پاهایش بود و من توی سالن سینما سپیده بوسیدن روی ماه می دیدم. همان زنی که دردش را فریاد نمی کرد. تنهایی بلند گریه کردم وسط سینما. یا همین چند شب پیش وقتی ترانه علیدوستی کفش برادرش را بغل کرده بود و بو می کرد. انگار عمه پوران بیست و سه سال پیش بود که پیراهن بابا را بغل کرده بود و زار می زد. چقدر حرف زدم. این حال مانده بود. حال حاضر را بعدن شاید باید گفت. این استیصال، این بیعاری که تمام شود. تمام می شود آیا؟  

۱۳۹۰/۱۲/۲۲

این پست را باید پاک کنم بعد از وقتی؟

قرار بود چیزهای مهمتری بنویسم. مثلن از اینکه بهمن امسال چطور گذشت. می نویسم. یادم نمی رود یعنی. بهمن دعوت کرده به یک بازی. از قاعده ام خارج است اما وسوسه دارم زیاد. نمی دانم شما به اسمتان چه احساسی دارید، ولی برای من اسمم یعنی اسم کوچکم یکی از بخش‌های مهم هویتی است. نه، نه، اغراق نیست. وقتی یک سال از حادثه گذشت فهمیدم همه آنچه از گذشته ام مانده، همین اسم است و چند عکس و خاطره های آدمها و البته کتاب های اتوبیوگرافی بابا. کتابها را آقاجان میانه آبان 69 سوزاند در یک چهارشنبه سوری بی وقت. مانده بود یک جعبه خاتم کاری ساده وچند یادگاری و عکس و همین اسم. قصه اسم را از خانمجان شنیده ام. آره، از همان قصه هایی که در پست قبلی گفته بودم. بابا غلبه داشت بر انتخاب نام آرش. بعدها فهمیده بودم مامان هم عاشق پسری بوده به همین نام. نمی دانم بابا می دانست یا نه. بابا، خسرو بود خودش.خانمجان گفته بود سونوگرافی نبود آن وقت ها ولی هر دو در انتظار پسر بودند. نمی دانم این بخش قصه را خانمجان زیادی دراماتیک کرده یا حقیقت است. یعنی این سوال را درباره خیلی اتفاق های زندگی ام دارم. کاش میشد جدی از خانمجان بپرسم. اگر جدی جواب میداد. خلاصه اش این است که قرار بوده طبیعی به دنیا بیایم. می آیم. ولی درد مامان زیاد و بد بوده. دکتر به شکل این فیلم های تلویزیونی می گوید یا بچه می ماند یا مادر. خانمجان، بابا را دیده اما پشت شیشه‌ی بیمارستان که اشک می‌ریخته و همین نام فعلی مرا صدا می‌زده. مادرم می‌ماند. من هم. داستان دراماتیک تمام نمی شود. اما شانزده سال بعد همین داستان را از هم بندی بابا در سال 67 شنیدم. باز هم فکر کردم حقیقت را باید به چشم دید لزومن؟ بابا خداحافظی می کند به خیال اینکه بازجویی می رود فقط. نام من را چند بار تکرار می کند. بعد چشمش تر می شود و می رود. رفیقش گفت دیگر برنگشت. نمی دانم. باور کنید من هم مثل شما همه این بیست وچند سال در پی حقیقت بوده ام . مهم نیست اینها. می خواستم فقط بگویم من نامم را خیلی دوست دارم. شبیه آن کمانگیر نشده ام البته هیچ گاه. یعنی اصلن تیری نداشته ام که بپرانم یا هر باری کمانی شکسته داشته ام. اما آدم هایی بوده اند که مرا با همین نام سه حرفی چند سالی مرا به عشق صدا کرده اند. این عشق را لمس کرده ام. بیخیال قصه و روایت و افسانه های دراماتیک آدمها. از گذشته ام صدای بابا مانده روی یک کاست آبی و زمزمه مامان . هر دو عشقند. من همین را باور دارم. هنوز نمی دانم چه پیمانی بوده که نامم این  شد.
گذشته همانقدر لذیذ و مرموز است که دردناک... 

۱۳۹۰/۱۲/۲۰

بوسه بر روی ماهش

یک وقتی هم نوبت ما می‌رسد آقای اسعدیان. نوبت من. روز جهانی زنان تکیه دادم به صندلی نوشده سینما سپیده و روی ماه زنان کهنسال شما را دیدم. گریه کردم. حسودی هم. یادم رفت به همکلاسی سوم دبستان که پدرش شهید بود. با من خیلی فرق داشت. هر جا می نشست راحت می گفت از دردی که پیچیده بود بر جانش. بی‌دغدغه. بی ترس. هر آغوشی باز بود به همدردی. همین پنج شنبه ای که گذشت حکایت زنان کهنسال فیلم شما بود و زن کهنسال حبس گریه ای که من می شناسم بیست و نه سال. کی گفته بود این حبس گریه ها را ترانه خواهد کرد به خواندن؟ بین زنان شما و زنی که من می شناسم هم خیلی فرق است. یعنی راستش دردشان مشترک است، تصویر درد یکی اما ممنوع و تصویر دیگری آزاد است. زنی که من می شناسم بیست و سه سال است منتظر و خندان، بی باور مرگ، کشتار یا هر واقعه تلخ دیگر با همسری مردم گریز و منزوی، نشسته به انتظار دختر و دامادش. امیدش زنده است از پس ترس و تهدید و تظاهر. این زن قصه های زیادی گفته تا من بزرگ شده ام. وسوسه من اما همیشه این بوده که قصه اش را روزی مثل قصه زنان شما تصویر کنم. زن قصه من هر نوروز که می آید مرا انتظار می کشد که  در خانه اش را بکوبم دست در دست منتظرانش. این نوروز رفته دورتر حتی. یک وقتی هم نوبت من می‌رسد آقای اسعدیان. روزی که ممنوع نیستم به تصویر کردن. امیدوارم یعنی. مثل همین زن سپید موی. راستی به زنی که می‌شناسم هنوز خبر نداده‌ام که سیمین هم رفت. سیمین را دوست می‌داشت. هر دو نرگس‌زارهای کازرون را.

۱۳۹۰/۱۲/۰۷

نه مجنونم

نشسته‌ام پای پنجره و خیره شده‌ام به سوزبرفهای پشت شیشه
کوچه بن‌بست امشب مطلق تاریک است
بهمن سوزی‌ها و یک ماه غریب متفاوت طوری داشته‌ام از هر سال
نقشه‌ام برای خودم درست در‌‌آمده
دروغ نگفته باشم یک قدمکی جلو رفته‌ام
روایت یک ماهه اما زیاد و وسوسه نوشتن نقشه خودبهسازی‌ام دست از سرم برنمی‌دارد
باید بنویسم
فنجان چای بابونه به دست هنوز دوست دارم خیره بمانم به همین سوزبرف‌های اسفندی‌
دیلمان بنان اوج گرفته در خانه 
"نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گرعاقلی بیهوده پندم"
این شبها را دوست می‌دارم
...


۱۳۹۰/۱۰/۳۰

در لیست انتظار


 رفته بودیم نمایش "مخزن". دو سالی شده بود که تالار مولوی نرفته بودم. تو باور نمی‌کنی ولی بوی تو را می‌داد. توی همان شلوغی‌ها که سالن را بستند، یک روز رفتم جلوی تالار. روز اعتراض بود. خیال بافته بودم که تو هم میایی. شاید فقط به خاطر سالن تاریکی که بهترین خاطره های تئاتری ما را ساخت. نیامدی. از ما هم که آمده بودیم کاری پیش نرفت. سالن را بستند. زیاد تعطیل بود. تا همین امسال حتی. من نیامده بودم تا همین سه شنبه شب. سالن بوی تو را می داد. میدانی نو شده؟ یعنی کف را عوض کرده بودند، دیوارها را حتی. عوض شده بود. دیگر آن پوسترهای قاب شده اجراهای پیشین روی دیوارها نبود. چیزی از قدیم نمانده بود. جز بوی تو. وارد که شدم حتی نگاهم را چرخاندم به جستجو، اما نبودی. تنها مزه آن وقت ها اما اجرای تهرانی بود.کی بود آخرین بار؟ آها...سال 83 شاید که تازه آمده بودم تهران. با تو رفته بودیم "هی مرد گنده گریه نکن". این هفت سال تهرانی کار نکرده بود و یادم آمد یک بار که از شانزده آذر می گذشتیم یادش کردیم. مخزن چطور بود؟ عالی بود. همان شکل روایی لوپ دار که تو دوست داری. فقط میدانی یک چیزهایی را این روزها نمی فهمم. مثلن همین چند تماشاچی پشت سرم را که وسط تراژدی صحنه به کلام بازیگر هار هار می خندیدند. انگار که مستربین باشد. تازگی ندارد. همین تابستان وسط "اینجا بدون من" وقتی سیمین معتمد آریا از صابر ابر سیگار می خواست، مردم وسط سینما ملت هار هار می خندیدند. این روزها انگار خیلی چیزها را نمی فهمم. یعنی انگار عوض شده اند. عوض شده ایم. یعنی من هم؟ چراغ ها که روشن شد، جای خالیت توی پیاده‌روی سرد انقلاب توی ذوقم زد. یادت هست؟ سرشانزده آذر یا به راست می رفتیم به سوی چیزبرگر ترنج یا به چپ به سوی پاستای گوجه خشک چارمیز. حالا اما هیچ کدام مثل سابق نیست. ترنج زیادی شلوغ است و چارمیز زیادی گران. اینها را هم نمی فهمم. شب را خانه بهمن خوابیدم. هنوز همان خانه را دارند توی جلفا. کوچه قناری. از جلوی ارسباران که گذشتم دوباره یادت افتادم. تازگی ها فکر می کنم من کلن آدم پرت شونده‌ای هستم. به دیدن مکانی، به شنیدن حرفی، به نغمه موزیکی یا حتی بوی یک سالن پرت می شوم به دورترها. بهمن و نادی تازه ماشین‌شان را عوض کرده‌اند. دیگر زندگی‌شان آن شکلی نیست. حتی خودشان هم. بهمن می پرسید نمی ترسم چند قدمی میدان کتابی‌ام؟ نمی دانستم. یعنی نمی فهمیدم. تا نیمه شب حرف دلار و برند و ویلای شمال بود. نمی فهمیدم. کم خوابیدم. صبح سرکار اولین خبری که شنیدم از مرضیه و پرستو بود. منگ شده بودم. راستش اینها را هم نمی فهمم. چه می شود اینجا؟ مگر چه کار کرده بودند؟ امروز جایی نرفتم. تمام روز را. و احتمالن شب را هم نمی روم. سه تا فیلم خوب دیدم. پشت هم. باور نمی کنی؟ یک لیست انتظار درست کرده‌ام از فیلم‌های نادیده‌ام. این روزها به ترتیب می بینم. بیرون نمی روم. بیرون را نمی فهمم این روزها. خودم هم مانده‌ام توی لیست انتظار. امروز دوباره تماس گرفتم. همان جواب بود. باید فعلن منتظر باشم. میدانی؟ انتظار ته کوچه بن‌بست طعم تلخ بدی دارد. لباسشویی سوت کشید. کارش تمام شده. بروم لباس‌ها را روی بند پهن کنم. امشب بارانی است؟ خبر نداری؟ فعلن پس.


۱۳۹۰/۱۰/۲۳

بردی از یادم


موهایش را کوتاه کرده بود. زودتر از بفیه رسیده بودم. آتیلا رفته بود از زیرزمین شراب قرمز بیاورد. هنگامه داشت تعریف می کرد که این هفته کلی ترسیده که مبادا حامله باشد. مرداد همین امسال تولد پنجاه سالگی اش را جشن گرفت. بعد همان شب هی اصرار کرد که من هم تولد بگیرم. خندیدم. هی رقصیدم و نگفتم بهش که تا حالا جشن تولد نگرفته ام. یادم آمد همین دیشب هم یک رفیق شفیقی از تولد گفته بود وسط مستی و نمی دانست مرا یکهو پرت کرده بود به زمستان شصت و شش و آن خانه شیروانی وسط خیابان سی متری شیراز و تولدی که نیمه کاره مانده بود در پنج سالگی سیاه و سفید. حتی گفته بود دلش برایم خیلی تنگ شده. من اینجور وقتها شرمنده می شوم. یعنی راستش را بخواهید باورم نمی شود کسی هم برای من دلش تنگ شود. داشتم از هنگامه می گفتم. من پرتقال پوست کنده بودم و دارچین پاشیده بودم. هنگامه و علی و تورج بلند بلند می خندیدند. فکر کرده بودم این لحظه های بی دغدغه کاش طولانی باشد. حتی جای کابوس های شبانه این روزها. هنگامه داشت از چالهرز و قلهک قدیم می گفت. رکسانا، دختر عمه اش از چاتانوگا تعریف می کرد که سر کوچه سایه بود توی پهلوی سابق. خیلی وقتها از جلوی پارک ملت که گذشته بودم فکر کرده بودم آن تصویر فیلم سینایی از رستوران چاتانوگا کجا گرفته شده. بعد هی پیدایش نکرده بودم. رکسانا امشب کار را تمام کرد و گفت خراب شده دو سال است و دارد برج جدیدی می شود. هنگامه داشت آیریش کافی درست می کرد. من هنوز پرتقال پوست می کندم. سیب هم. دارچین می ریختم روی سیب ها و کیک پنیر را تکه می کردم برای همه. دلکش آن گوشه می خواند بردی از یادم. هنگامه همسن مادرم بود اگر بود الان. ذهنم رفته بود به اینکه چقدر داشته ام و دارم. همان حس از دست دادن بود یا نه؟ آتیلا را بغل کردم. کلاهم را کج سرم گذاشتم. هنگامه گفت چقدر فرانسوی! خیابان سهیل خالی بود. الکی گفتم آژانس می گیرم. تا پل رومی پیاده آمدم برای خودم.هوا عالی بود. بعد تاکسی گرفتم بی هوا. باید زود خانه می رسیدم. شب های مستی باید آب زیاد خورد واقعن؟

۱۳۹۰/۱۰/۱۴

هنوز

پیشانی ام به عرق نشسته بود. وسط بحث یک پرونده قدیمی که بدهکارش شش سال پیش متواری شده بود. خودم نفهمیده بودم، همکارم دیده بود پیشانی ام عرق کرده، خودم وقتی فهمیدم که کف دستهایم سرد شد. فشارم افتاده بود. نشستم روی صندلی. از تاب و هیجان بحث افتادم. سرم گیج می رفت. چسب فشار سنج که باز شده بود، فهمیدم که همکارم می گوید فشارت خیلی پایین است. پزشکی خوانده اما حالا همراه من کاری را می کند که دوست ندارد. برایم نسخه نوشته بود که نوار قلب بگیرم و چند داروی جورواجور. این یک سال و نیم شناخته مرا که فوبیای دکتر و بیمارستان دارم.حال نداشتم مقاومت کنم. نسخه را گذاشتم کیفم. شال را پیچیدم دور سرم و زودتر از کار زدم بیرون. نیم ساعت بعد که خانه بودم هویج خریده بودم و شلغم و کرفس و سیب زمینی و پیاز. روی تخته چوبی دستهایم بی حال همه را خرد کرد. یک تغار بزرگ سوپ سبزیجات بار گذاشتم و خزیدم زیر لحاف. ابری بود و می خواست ببارد. گر گرفته بودم.نه سرفه داشتم و نه عطسه. صدایم بریده بود. یادم آمد آخرین باری که این شکلی بد تاب و بی تاب شده بودم زمستان چهار سال پیش بود. هفته قبل از آخرین دوره فیلمبرداری. حال نزاری داشتم و تبم سه روز ادامه داشت. مجوز مجموعه آزادی باید تا اول هفته آماده می شد و همه گروه منتظر مانده بودند. خانه نشین شده بودم و یک دستم به تلفن بود به سازمان تربیت بدنی و فدراسیون تکواندو و دست دیگرم به نامه نگاری و فاکس. ترجمه مقاله برای پایان ترم دانشکده هم مانده بود. باید همه چیز را جور می کردم. در فضایی بزرگ شده ام که سراغ قرص و دارو جز در حالت اضطراری ویژه نمی روم.  برگهای اکالیپتوس درخت همسایه را چیده بودم و انداخته بودم توی کتری روی گاز. یک پتو روی کولم بود و هی وسط کار یک دور توی آشپزخانه می چرخیدم و کله ام را می گرفتم روی کتری که طاقت بیاورم و عرق تب خنک شود. بد مریضم. دیر و کم به کم می افتم ولی اگر بیفتم دیگر افتاده ام. توی داغی تب و کابوس کار و درس غوطه می خوردم که صدای زنگ در آمد. تازه آمده بودند و برای کل ساختمان دربازکن تصویری گذاشته بودند. فکر نمی کردم آمده باشد این همه راه را. عصر بعد ازچند روز برفی بود و سوز بدی حتی میانه خیابان عباس آباد را می لرزاند. از پشت گوشی گفتم که بهتر می شوم و بالا نیاید. نمی خواستم مثل من بیفتد. بالا آمد. خودم را گره زدم لای پتو و در را باز کردم و اخطار دادم که ماچم نکند. بغل حتی نه. خطر دارد. فقط گفت باید پنی سیلین میزدی. بعد پرید و  بغلم کرد. از لغت ماچ بیشتر رفت. از داغی تنش بیشتر گر گرفتم. زیر گوشهای سرخم گفت : توماش. با همان ظرافت بینوش در سبکی تحمل ناپذیر هستی. فیلم را یک ماه قبلش در یک شب مستی با هم دیده بودیم. گردنم از عطر تنش پر بود و ادامه داد که تنها فرقت اینه که توماش درمانگر بود و تو بی درمان. در هم تنیده شدیم. داغتر بودم. از نوک شست پا می سوختم تا سر کتف. از تب بود یا از میل غریب خواستن. انگار از کویر به تنور رسیده باشم. پنی سلین نمی خواستم. درد و تب از یادم، از کفم رفته بود. موبایل زنگ می خورد. تلفن خانه هم. خیال من در خواستن آتشی بود که فقط مرا نمی سوزاند...
سوپ جا افتاده بود. بلند شدم چند ملاقه کشیدم. کیسه آبگرم را پر کردم. کز کردم گوشه کاناپه. دوباره افتاده ام. بعد از چهار سال. پرده ها را کشیده ام. تبم به عرق سرد ننشسته هنوز.