۱۳۹۰/۱۲/۲۲

این پست را باید پاک کنم بعد از وقتی؟

قرار بود چیزهای مهمتری بنویسم. مثلن از اینکه بهمن امسال چطور گذشت. می نویسم. یادم نمی رود یعنی. بهمن دعوت کرده به یک بازی. از قاعده ام خارج است اما وسوسه دارم زیاد. نمی دانم شما به اسمتان چه احساسی دارید، ولی برای من اسمم یعنی اسم کوچکم یکی از بخش‌های مهم هویتی است. نه، نه، اغراق نیست. وقتی یک سال از حادثه گذشت فهمیدم همه آنچه از گذشته ام مانده، همین اسم است و چند عکس و خاطره های آدمها و البته کتاب های اتوبیوگرافی بابا. کتابها را آقاجان میانه آبان 69 سوزاند در یک چهارشنبه سوری بی وقت. مانده بود یک جعبه خاتم کاری ساده وچند یادگاری و عکس و همین اسم. قصه اسم را از خانمجان شنیده ام. آره، از همان قصه هایی که در پست قبلی گفته بودم. بابا غلبه داشت بر انتخاب نام آرش. بعدها فهمیده بودم مامان هم عاشق پسری بوده به همین نام. نمی دانم بابا می دانست یا نه. بابا، خسرو بود خودش.خانمجان گفته بود سونوگرافی نبود آن وقت ها ولی هر دو در انتظار پسر بودند. نمی دانم این بخش قصه را خانمجان زیادی دراماتیک کرده یا حقیقت است. یعنی این سوال را درباره خیلی اتفاق های زندگی ام دارم. کاش میشد جدی از خانمجان بپرسم. اگر جدی جواب میداد. خلاصه اش این است که قرار بوده طبیعی به دنیا بیایم. می آیم. ولی درد مامان زیاد و بد بوده. دکتر به شکل این فیلم های تلویزیونی می گوید یا بچه می ماند یا مادر. خانمجان، بابا را دیده اما پشت شیشه‌ی بیمارستان که اشک می‌ریخته و همین نام فعلی مرا صدا می‌زده. مادرم می‌ماند. من هم. داستان دراماتیک تمام نمی شود. اما شانزده سال بعد همین داستان را از هم بندی بابا در سال 67 شنیدم. باز هم فکر کردم حقیقت را باید به چشم دید لزومن؟ بابا خداحافظی می کند به خیال اینکه بازجویی می رود فقط. نام من را چند بار تکرار می کند. بعد چشمش تر می شود و می رود. رفیقش گفت دیگر برنگشت. نمی دانم. باور کنید من هم مثل شما همه این بیست وچند سال در پی حقیقت بوده ام . مهم نیست اینها. می خواستم فقط بگویم من نامم را خیلی دوست دارم. شبیه آن کمانگیر نشده ام البته هیچ گاه. یعنی اصلن تیری نداشته ام که بپرانم یا هر باری کمانی شکسته داشته ام. اما آدم هایی بوده اند که مرا با همین نام سه حرفی چند سالی مرا به عشق صدا کرده اند. این عشق را لمس کرده ام. بیخیال قصه و روایت و افسانه های دراماتیک آدمها. از گذشته ام صدای بابا مانده روی یک کاست آبی و زمزمه مامان . هر دو عشقند. من همین را باور دارم. هنوز نمی دانم چه پیمانی بوده که نامم این  شد.
گذشته همانقدر لذیذ و مرموز است که دردناک... 

۱۳۹۰/۱۲/۲۰

بوسه بر روی ماهش

یک وقتی هم نوبت ما می‌رسد آقای اسعدیان. نوبت من. روز جهانی زنان تکیه دادم به صندلی نوشده سینما سپیده و روی ماه زنان کهنسال شما را دیدم. گریه کردم. حسودی هم. یادم رفت به همکلاسی سوم دبستان که پدرش شهید بود. با من خیلی فرق داشت. هر جا می نشست راحت می گفت از دردی که پیچیده بود بر جانش. بی‌دغدغه. بی ترس. هر آغوشی باز بود به همدردی. همین پنج شنبه ای که گذشت حکایت زنان کهنسال فیلم شما بود و زن کهنسال حبس گریه ای که من می شناسم بیست و نه سال. کی گفته بود این حبس گریه ها را ترانه خواهد کرد به خواندن؟ بین زنان شما و زنی که من می شناسم هم خیلی فرق است. یعنی راستش دردشان مشترک است، تصویر درد یکی اما ممنوع و تصویر دیگری آزاد است. زنی که من می شناسم بیست و سه سال است منتظر و خندان، بی باور مرگ، کشتار یا هر واقعه تلخ دیگر با همسری مردم گریز و منزوی، نشسته به انتظار دختر و دامادش. امیدش زنده است از پس ترس و تهدید و تظاهر. این زن قصه های زیادی گفته تا من بزرگ شده ام. وسوسه من اما همیشه این بوده که قصه اش را روزی مثل قصه زنان شما تصویر کنم. زن قصه من هر نوروز که می آید مرا انتظار می کشد که  در خانه اش را بکوبم دست در دست منتظرانش. این نوروز رفته دورتر حتی. یک وقتی هم نوبت من می‌رسد آقای اسعدیان. روزی که ممنوع نیستم به تصویر کردن. امیدوارم یعنی. مثل همین زن سپید موی. راستی به زنی که می‌شناسم هنوز خبر نداده‌ام که سیمین هم رفت. سیمین را دوست می‌داشت. هر دو نرگس‌زارهای کازرون را.