امشب پشت همان یخچال یکهو برگشت گفت چرا هنوز چیزی را جمع نکرده ام؟ بغلم کرد. زار زدیم.ابی می خواند کسی که دستاش قفس نیست...بقیه بچه ها توی هال ساکت بودند...حس غریبی بود یا از حال ما خبر داشتند؟ نفهمیدم...بغلش کردم...قرار شد با دوربینی که برایم خریده اند خوشحالی هایم را ایمیل کنم. آغوش حقیقی ما مجازی می شود به زودی...باید کنار آمد...
من چه خوشبختم که وبلاگت را پیدا کردم. حالا کسی است که همهٔ حرفها را میزند، انگار که احساسات مرا میخواند، اگر بهت تو یک سال طول کشید مال من طول کشیده تا سی سالگی. ارشیوت را یک نفس خواندم،از پشت پردهٔ اشک. از یک جایی به بعد فقط گریه کردم. عاشق پدربزرگت شدم، قبل از آمدن سفت در آغوش بگیرش، از طرف من هم. خارجستانی که میروی اگر در این طرف هاست و کمکی میخواهی بگو. به جبران همهٔ لحظات خوب و خاطرات دوری که خواندن وبلاگت به من هدیه کرد
پاسخ دادنحذفممنونم. . .
پاسخ دادنحذفبابت همه ی روایت هایت ممنونم . . .
درد داشت :|
پاسخ دادنحذفدلم می خواد چیزی بگم، اما کلمات گویای آنچه که از زندگیت در این نوشته ها گرفتم نیستند. فقط می خوام بهت بگم مردمی هستند که تو و امثال تو رو دوست دارند برای اینکه شماها یا عزیزانی از شما، ارزش های آن خاک هستید
پاسخ دادنحذفهمه ی آرشیوت رو تا این پست خوندم. برات بهترین ها رو آرزو می کنم، و امیدوارم آینده ی پیش روت هرچند با مشکلات همراه خواهد بود مثل هر مهاجری اما روشن و زیبا و سرشار از موفقیت ها باشه
لطفا باز هم بنویس آرش جان
فکر کنم الان دیگه کوچیده باشی. سخته لامصب. محکم باااااااااااش و صبور.
پاسخ دادنحذف