استودیوی صدا را رزرو کرده بودم با صدابردار که همین امروز صبح صدای راوی را ضبط کنیم. غر زد که صبح تعطیلی است. گفتم من هشت بیدارم و توی سالن منتظرش میمانم تا بیدار شود. پشت شیشه، اولین برف پاییز میبارد و من هنوز باید برای چای تا ساعت نه صبر کنم. یادم میآید یک رفیقی دارم که وقت خوب چای را میداند. برایم چند روز پیش از بهار نارنجهای توی لیوان چایی نوشته بود که یاد من افتاده. چه حس خوبی است وقتی کسی بیخبر یادت میافتد گوشه این بیخبری خاکستری. توی همین حالم که میبینم بلاگش به روز شده و نوشته:
"...یک هو دیدیم همسایهی روبرویی میکوید به در که " منافق چراغ را خاموش کن " به همسایهها توضیح میدهد اینها دارند با چراغ روشن جای ما را راپورت میدهند به خلبانِ صدامِ بعثی . همسایههای دیگر صدایشان درمیآید که خجالت بکش مرد . همسایگی این خانه افتخار دارد برای ما ! چه افتخاری ؟ من بابایم فقط بابایم است نه منافق است نه مایهی افتخار, بیشتر از هر چیزی قایمش میکنم این روزها , هم خودش را هم دلتنگی شطرنج بازی کردن , فوتبال تماشا کردن و ویگن گوش کردنِ با او را ! ..."
کسی در سالن را باز میکند. سوز برف بدجوری تنم را میلرزاند. ولی نه بیشتر از این تکهی متن. یادم میآید آن کلمه "منافق" روی دیوار آجری خانه همهی سالهای دبستان تنم را لرزانده.اولین بار که تازه خواندن یاد گرفته بودم از عمو پرسیده بودم منافق یعنی چه؟ جواب نداده بود. بعدها همان جور این کلمه روی دیوار خانه مانده بود. معنیاش را نمی دانستم. می دانستم دوبار نوشته شده و هر بار عمو با اسپری رویش را خط زده بود و باز آمده بودند و نوشته بودند. چند وقت بعد آقاجون گفته بود اگر شنیدم کسی گفت "منافق" گوش نکنم و بگذرم. جواب ندهم. من فقط ده سالم بود. سر در نمیآوردم چه برچسبی روی پیشانی خانه زدهاند که این همه باید مراقب باشم. بعدها که معنیاش را معلم کلاس پنچم سر کلاس انشا توضیح داده بود، هی عین خوره توی دلم یک چیزی خراشیده بود. فکر کرده بودم بابا و مامان فقط بابا و مامان هستند. با این حرفها جور در نمیآیند. قایم کردم همهی این سالها این نشان داغ را. حتی حالا.در این گوشه دور هنوز خودم را قایم میکنم. این خانه سالهاست خالی شده. داغ یواشکی بودن اما هنوز روی دیوارش و آدمهایش مانده. تبدار و کهنه و قدیمی.
ساعت نه شده. وقت خوب چای است. رفیقم نوشته زندگی باید بماند. راست گفته. خوش میگیرم وقت خوب چای را.
من می دونم از چی حرف می زنی. اونقدر خوشبخت بودم که با زندگی خودم درگیر ابن همه درد نشم. ولی تا دلت بخواد با تو، آدمهایی مثل تو بزرگ شدم و خشمگین شدم و متنفر شدم و عاقل شدم و عادل شدم. روزهایی که غصه این آدمها تمام نوجوانیمو پر کرده کم نبوده. قصه اون آدمها هم اگر نه تلخ تر از مال تو، به اندازه تو دهشتناک بوده.
پاسخ دادنحذفاما می خوام بگم که اون ناظر از نزدیک بودن هیچ وقت مثل روایت های تو به عمق وجودم نفوذ نکرد. روایتهای تو چنان ته دلم رو شخم زد که انگار من توام. چنان دلم رو در هم پیچیده که تا روزها بعد روایت تو با همه سلولهای بدنم درد می کشم.
خواستم بهت بگم که از اون همه درد یک راوی خوب به جا مونده. راوی ای که گاهی باید ازش فرار کرد اینقدر که از خود رخداد هم سهمگین تر روایت می کنه و وجودت رو در می نورده.
کاش که یک کمی خیال بزنی تنگ واقعیت و داستان بنویسی.ولی می دونم همه اینها برات واقعی تر از اونه که تو، بتونی داستانش کنی.