گیر افتادهام. وسط قصهام با تو. پروژه فیلم انتخاب شد از میان سی و پنج پروژه ارائه شده. فقط پانزده تا انتخاب شدند. استادم گفت از قصه خودم بیشتر بنویسم. حالا همین امشب که هشت ساعت بی وقفه نشستهام توی اتاق مطالعه و سعی کردم همه این سه سال گذشته، یا نه شاید شش سال گذشته را شخم بزنم. همه چهار روز گذشته را با تدوینگرم که یک دختر سوئیسی کنجکاو و پرحوصله است، نشستیم همه آن پنج شش ساعت را دیدیم. بعد از تو تا همین چند روز پیش، هیچ وقت فیلمها را چک نکرده بودم. آخرهای نوار سوم یک جای میدان توپخانه بود که تو رفته بودی روی صندوق عقب یک پیکان سفید و داشتی عکس میانداختی. حواست به دوربین من نبود. همهمه آدمهایی که زیر پایت شعار میدادند، صدای زمینه بود، فارغ از متن تصویرعاشقانه تو. یکی بلند میگفت که شنبه ساعت چهار میدان انقلاب. همان آخرین میدان انقلابی که به بیسرانجامی ما ختم شد. داشتم هنوز به تقلایت برای انداختن یک تصویر ثابت از روی آن ماشین لرزان نگاه میکردم که پرسید: کسی توی این تصویرها آشناست؟! دیر شده بود برای بازی کردنهای همیشگیام. چشمهایم لو داده بود. بعد دیگر چیزی نپرسید. مانیتور و کیبورد رو رها کرد و از اتاق ادیت رفت بیرون. عصر بعد از شام برایم روی فیس بوک نوشته بود که ضبط صدا را می توانیم عقب بیندازیم اگر هنوز متن را ننوشتهام و وقت بیشتری میخواهم. نوشته بود درک میکند. من اما هیچ نگفتهام. باور کن. من فقط گیر کردهام که چه جوری آن استیصال و بیپناهی روزهای بعد رفتنت را توی آن همه واهمههای بی نشان روی کاغذ بیاورم. استادم میگوید:" این خودش یک کلاس خودشناسی است. باید درد بکشی تا درد را به تصویر بیاوری." نمیدانم درست میگوید یا نه. من اینجا گیر افتادهام فقط. خودکارم جلوتر نمیرود. نوشتن از تو تکلیف آسانی نیست.
نمی دونم کی هستی، خیلی هم راستش مهم نیست. کنجکاوی هست که آیا از بچه هایی بودی که می شناسم، یا نه؟ اسمای آشنارو می بینم اطرافت، اما درکل مهم نیست. می خواستم برات ایمیل بزنم، آدرس ندیدم، خیلی هم نگشتم. کاش این واسه خودت بیاد جای پابلیک شدن اینجا.
پاسخ دادنحذفحرفم چی بود؟ هیچی واقعن. یعنی هرچی فکر می کنم چی می خوام بگم خنده دار و مسخره به نظر میاد!
هوم لند دیدی؟ قشنگ نیست، مزخرفه حتی به نظرم. فقط یه جاش دختره مامور سی آی ای به برودی می گه سختیش اینجاست که همه می خوان بدونن چی بهت گذشته تو اون شرایط، اما واقعیت اینه که نمی تونن بفهمنت. یه وقتی نگاه می کنی می بینی اینی که این همه می شناختت، حالا چرا اینقدر غریبه ست؟ حالا چرا نمی فهمه تورو؟ چرا اصلن نمی تونی بهش بگی چی شده؟
طبعن نقل به مضمونه اینا!
حوصله ندارم قصه بگم راستش، همدردی هم واقعن بعید می دونم به کارت بیاد. آدما دردهاشون رو تنهایی می کشن، تنهایی تحمل می کنن. آدم فکر می کنه به زبونشون بیاره، برای یکی که می شناسدش بگه، آروم تر می شه. اما نمی شه، خصوصن اگه تجربه ش نکرده باشه.
حالا هزاری هم بگه می فهمه، نه اندازه تو ولی اینکه اونم تو اون درد شریک بوده. نمی فهمه ولی...
اون تاریخ و اون روزا بدجور همه مون رو گیر انداخت تو خودش. هرکدوممون به نوعی. راستش رو بگم؟ به نظرم راه رهایی نداره. تا تهش درگیرشیم، همه مون تنها و جدا و جدا، هرکدوممون به نوعی...
این ایمیل وبلاگه:
حذفmentionedname@gmail.com
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذف