۱۳۹۲/۰۶/۲۸

همین چند وقت پیش رویاشو بی‌بهونه سر بریدن

حساب وقت و تقویم از دستم در رفته بود. انگار قفل شده باشم. همین‌ چند روز پیش، سرکلاس دوستم پرسیده بود: چرا این روزها اینقدر خسته به نظر می‌‌آیم؟ راستش، خوب بلد بودم با کلمات بیگانه بازی کنم و حالم را حالی‌اش کنم، ولی حرف زدنم نمی‌آمد. عر زدنم می‌آمد، اما بدی غربت این است که امامزاده ندارد که آدم گم شود میان هیاهوی مردم، دستش را روی پیشانی گذارد و دل بدهد به روضه و غرقه شود در اشک. این را یکی همین حوالی چند وقت پیش گفته بود. چقدر این روزها فکر کردم درست گفته بود. دوستم را سرکلاس بی‌جواب گذاشتم. یک ایستگاه قبل از خانه، داشتم توی قطار خبرها را از فیدخوان چک می‌کردم، خواندم که شریعتی از دانشگاه علامه برکنار و سلیمی سرپرست شده است. خبر کوتاه، انداختم به فکرهای بلند. در خانه را پشت سرم بستم، چهار هفته از مرگش گذشته بود ولی، ولی آدم ناچار به هرچیزی شاید متوسل شود. چوب پرده‌های اتاق برای خانه‌ی تازه، کنار در بود. یکی را گرفتم به دست، انگار که ضریح امامزاده‌‌ای کوچک میان راه الموت تا شهسوار باشد. زار حسرت بود که سر‌می‌رفت. حسرت رویاهای کوچکی که یک‌شبه بر آب شد. رویای کوچکی که تا چند روز قبل زنده بود و انتظارش را می کشید/ می‌کشیدیم.  شکل چهره‌اش همان روزی که حکم انظباطی دانشگاه را گرفته بود آمده بود جلوی چشمم. رفته بودیم تا در دفتر شریعتی توی ساختمان جدید دانشگاه آخر اتوبان همت. همه کار کردیم. از اعتراض به حکم تا اعتصاب آرام. پایان‌نامه‌اش را تازه تمام کرده بود. حتی زودتر از همه ما می‌خواست دفاع کند. شریعتی، رئیس جدید دانشگاه، برایش راه بازگشتی نگذاشته بود. من نبودم آن روزی که حراست با تحقیر راهش نداده بودند به دانشگاه. داشتم با گروه کوچکی سر تقاطع میرداماد و ولی‌عصر فیلمبرداری می‌کردیم. فردایش خبر را از بچه‌ها شنیده بودم. حتی خودش چیزی نگفته بود. از همان روزهای اول دانشکده توی فکر پایان‌نامه بود. می‌خواند زیاد و می‌نوشت. دو سال تمام کار کرده بود. فرق هم کرده بود زیاد. از یک چپ مارکسیست تمام عیار با کلاه بره شده بود یک لیبرال دموکرات. همه‌ی بحث‌های سر کلاس و بعد از کلاس با دکتر مردیها، دکتر خالقی، آن شب‌نشینی‌های خوابگاه به‌آفرین با حسن و روزبه، همه‌ی پیاده رفتن‌های خیابان سیزدهم وزرا تا کریمخان. مهدی، اصلی بود در طرف بحث و من فرعی. رفاقتش، کلاس درسی بود برام بی ادعای معلمی. آن جمع سیزده نفره کلاس کوچک ما، چه جفت و جور همه پرانگیزه بودیم. رشته‌ای که تازه بود و رفیق‌شدنمان را انتخاب نکرده بودیم. توی همان کلاس کوچک، دغدغه‌ها و بحث‌هایی درگرفت که بعدها دیگر تجربه نکردم. فرصت غنیمتی بود برای آموختن. رشید، بین همه نقش پررنگ‌تری داشت به ترغیب خواندن و آموختن. چهار نفر توی یک اتاق ده متری زندگی کردیم شش ماه. دیده بودم هر شب خواندن و جستجو کردنش را. تلاش واقعی‌اش برای جلو بردن و ساختن را. ما از خودمان شروع کردیم.خیلی کتابهای «باید» را با او خواندم. گرچه همه را من تمام نکردم. هم‌کلاس‌شدنمان در روزهای سختی بود. لیسانس‌مان را در فضای دانشگاهی دوران خاتمی خوانده بودیم و حالا آغاز دوره‌ای جدید بود که آخرش را هیچ کدام کف‌دست بو نکرده بودیم. سالها به سیاهی می‌رفت، امید اما زنده بود. اول از همه خود رشید بود که اخراج شد. پشت بندش هشتاد و هشت بود و دومینوی شوم برای آن کلاس کوچک سیزده نفره. ممنوع از دفاع و اخراج شده از دانشگاه، دستگیر هم شد. بعد فروغ و روزبه بازداشت شدند. آخر سر هم حسن. کمترین لطمه به من آمد که بیکار شدم. سعیده و امین هم کوچ کردند. زندگی آن‌قدر چرخ خورده بود و غوطه داشت این سالها که خبر نگرفتیم زیاد از هم. جمعی پراکنده شده بود. بیکاری و تابع‌های بعد از آن، آنچنان درگیر روزمره و معاشم کرد که غافل شدم گاهی از ارتباط‌گیری مدام. کسی اما میان ما اگر همیشه امیدوار مانده بود، رشید بود. خرداد امسال بعد از انتخابات، شنیدم از مژگان که گفته بود حالا باید برگردد دانشگاه و پایان‌نامه‌اش را دفاع کند. از او خیلی چیزهای دیگر هم بود و هست که نوشتنی نیست. داشتم می‌گفتم، آن خبر عوض شدن رئیس دانشگاه، چهار هفته دیر رسیده بود. پای چوب‌پرده‌های خانه جدید، فکر کردم دیگر به هیچ شکلی دستم بهش نمی‌رسد. ناتوان بودم از اینکه خوشحالش کنم، شاید دوباره آن ریسه‌ی خنده و لهجه‌ی اصفهانی‌اش را بشنوم که می‌تواند دفاع کند و به دانشگاه برگردد. همه این سالها منتظر این لحظه مانده بود. وسط خانه‌ی نو، تصور نبودنش غریب فقط نبود. سهمگین و سرد و وحشی بود. نه اینکه مرگ ندیده باشم، ولی تجربه دور و در غربتش را نکرده بودم. سخت‌تر بود. خیلی سخت‌تر. دشوارتر از آن، فکر رویای کوچکی که بر باد شد یک شبه.
همین حال، سالهای دور از اینها هم یکبار همه‌ی تنم را گرفته بود. یادم رفته بود، اما عکسی که رفیق دبستانم گذاشته بود روی فیس بوک، همه‌ی رعشه‌اش را دوباره زنده کرد. بعد از یک‌سال بهت بی‌حرفی و لالی، تازه دبستان می‌رفتم. مدیر مدرسه بعد از شنیدن ماجرا، به سختی حاضر شده بود ثبت نام کند. به عمو گفته بود نمی‌خواهد اعتبار مدرسه را خدشه‌دار کند و برای خودش دردسر بسازد به ویژه آن‌که بچه‌های سربازها و شهدای جنگ هم در مدرسه هستند و بودن من کنار آنها برای مدرسه دردسر است. آنقدر عمو رفته و آمده بود تا مدیر حاضر شده بود ثبت‌نام کند به شرط تعهد به شرکت فعال دانش‌آموز در فعالیتهای عقیدتی، انقلابی و فرهنگی مدرسه. من هم به عمو قول داده بودم با همکلاسی‌ها دم نزنم از آنچه بر ما رفته بود. چاره نبود. قبول کردم/کردیم. نیمه‌ی همان سال، دهه فجر سال شصت و نه، از کلاس ما یک گروه سرود ساختند. آن وقت‌ها به سختی یک مکالمه چند دقیقه‌ای با کسی داشتم. مدیر مدرسه اما گفته بود اگر می‌خواهم در مدرسه بمانم و اخراج نشوم، باید در ردیف اول گروه سرود بایستم و محکم و بلند سرود را بخوانم. پذیرش و استیصال را توی چشمهای عمو خوانده بودم. تن همه ما ژاکت‌های نارنجی پوشاندند. من هنوز شعر را حفظ نبودم. آن سالها حرف زدن عادی هم یادم می‌رفت. مدیر مدرسه گفت نفر اول در ردیف اول از سمت راست گروه سرود باید بایستم. قبل از اینکه برویم روی سن، من هنوز نصف شعر سرود را یاد نداشتم. زیر ژاکت اجباری مدرسه، آخرین پیراهنی تنم بود که مامان خریده بود. بعد از دو سال دیگر داشت تنگ میشد به تنم. آن پایین سن، صد و پنجاه نفر منتظر سرود خوانی ما نشسته بودند. نفر اول من رفتم روی سن. بعد بقیه آمدند. چشم چرخانده بودم من هم مثل بقیه بچه‌ها، پدر و مادرم را پیدا کنم. موزیک شروع شده بود. باید عجله می‌کردم. آقای مدیر تاکید کرده بود که ردیف اولی‌ها خیلی باید حواسشان باشد که توی چشمند. من و شش نفر دیگر ردیف اول باید شروع می‌کردیم و می‌خواندیم: آمده موسم فتح ایمان،شعله زد بر افق نور قرآن، در دل بهمن سرد تاریخ، لاله سر زد ز خون شهیدان... 
یادم نمی‌آمد. دوباره لال شده بودم. مدیر مدرسه از کنار پرده، چشم دوخته بود به دهانم. یاد حرف عمو، شب قبلش افتاده بودم که  گفته بود خیلی مهم است آدم درس بخواند و درس خواندن گاهی آسان نیست. باید با یک چیزهایی کنار آمد و قبول کرد. پیراهن زیر ژاکت عرق کرده بود و به تنم چسبیده بود. مامان و بابا میان جمع پایین سن نبودند. تنها ترجیع‌بند سرود یادم مانده بود و بلند می‌خواندم: بهمن خونین جاویدان، تا ابد زنده یاد شهیدان. پدرومادرهای زیادی آن پایین روی صندلی‌ها نشسته بودند. خانمجان و آقاجان و عمو و زن‌عموهم نیامده بودند. سخت بود. یاد نمی‌آمد غیر از ترجیع بند. آخرین بار هم ترجیع را فریاد زدم. بعد همه بلند شدند و کف زدند. یک بار دیگر چشم گرداندم شاید مامان و بابا را پیدا کنم. نبودند. پدرومادرها، آمده بودند پای سن بچه‌هایشان را ماچ می‌کردند و عکس می‌انداختند. همان جور که اولین نفر آمده بودم، آخرین نفر از سن خارج شدم. غضب نگاه آقای مدیر روی صورتم بود. من فقط دلم می‌خواست مثل بچه‌های دیگر می‌پریدم گوشه‌ای از سالن تنگ آغوش پدرومادرم. شدنی نبود. زار حسرت، زار رویای کوچکی که یک شبه بر باد شده بود همان‌جا آمد سراغم. پشت سن آن تالار اجتماعات مدرسه. وقتی ژاکت اجباری نارنجی مدرسه را از تنم درآوردم و پیراهن تنگ را دیدم. همان‌جا باورم شد، امید چشم به‌راهم ناامید شده. همانجا گریه کردم سخت. بعد از یک و چند ماه.همان‌جا باورم شد همه چیز واقعی و حقیقی اتفاق افتاده. همان‌جا کودکی‌ام یک شبه تمام شد. 
همه‌ی اینها، چند هفته بود توی سرم می‌چرخید. بهانه نوشتنش امشب آمد، وقتی تصویر خوشی بچه‌های نسرین را پس از آزادی دیدم. آن امید سر برآورده از چشم به راهی طولانی. آن شوق مدام که غوطه خورده در دلشان امشب. رویای کوچک‌شان سر بریده نشد.  این شوق از پشت همان تصویر کوچک مرا هم به وجد آورد. آخر تابستان آن سال هم به ما قول آزادی داده بودند. خوب یادم هست. چشم به ‌راه بودیم. خانمجان هنوز هم هست.