۱۳۹۱/۰۲/۱۱

کرم خاکی نخود قورت داده

چه طورم شده؟ خودم هم نمی دانم. یعنی این روزها از خودم تعجب می کنم. همیشه هیچ وقت این طور نبودم. امروز نشسته بودم گزارش سال نود می نوشتم. باید آمارکار می دادم که چند تا پرونده به سرانجام رسیده. مهرنوش سر راهش به مجتمع قضایی عدالت آمده بود سری به من بزند. من روی عطسه افتاده بودم. این یک جور ارث خانواده مادری است که من دارم. چند عطسه مداوم و بلند و پشت هم. در همین حین که عطسه می کردم تند تند، همکارم رد شد از جلوی میز. ما زیاد با هم شوخی داریم. یک چیزی گفت که چندان خوشایند نبود. یعنی وقتی رد شد، مهرنوش اینطور گفت که خوشایند نبوده اصلن و بعد اعتراض کرد که چرا اجازه میدهم هر جوری با من شوخی کنند. یک جور غیرتی توی نگاه مهرنوش بود. خندیدم. دو تا دستهایم را گذاشتم روی شکمم و گفتم به خاطر این. شکم پدیده جدیدی است برای من. قبلن نداشته ام. شکم یک جور مرام و شخصیتی با خودش می آورد که دست خود آدم نیست. آدم را آسانگیر می کند. یواش یواش بیخیال. تا می رسد به یک جور بیعاری مدام. حالا می فهمم چرا آدمهای چاق خوشحالترند. حتی مهربان تر. شکم حتی استرس را کم می کند. آدم هر چیز سختی را حواله می دهد به شکمش. برای مهرنوش توضیح دادم که مثلن تو فکر کن هیچکاک فیلمهایش را خیلی با خیال راحت تری پیش برده تا وودی آلن. یا در همین ایران خودمان. خیلی واضحه که بهمن فرمان آرا بدون استرس کمتری کار می کند تا بهرام بیضایی. چرا؟
فرقش در شکم داشتن و نداشتن است. این پدیده را آدم باید خودش تجربه کند تا بفهمد. اولین بار همین شش ماه پیش منصور متوجه شد که یک چیز قلمبه تازه ای از من درآمده. کلم پلو شیرازی پخته بودم با کوفته قلقلی که این تهرانی ها اصلن بلد نیستند. منصور با ولع می خورد و تعجب کرده بود چرا من دست بردار نیستم از غذا. من بشقاب دوم بودم و او هنوز اولی. وقتی داشتیم چای می خوردیم اما گفت شکم در آورده ام. گفت مواظب باشم. وگرنه می شوم مثل یک کرم خاکی که نخود قورت داده است. منصور راست می‌گفت. یعنی آن شش ماه پیش باور نکردم. البته برایش توضیح دادم که من هیچ وقت یکجا بند نبوده‌ام و فقط دو سال و سه ماه است که روزی حداقل هشت ساعت پشت ‌میز نشسته ام. حتی ادامه دادم که خب وقتی بیکار شده بودم باید کاری پیدا می کردم و این آخرین انتخابم بود. ولی تنها انتخابم شد وقتی دیگر ماشین و ست تدوین را مجبور شدم برای اجاره خانه بفروشم. حالا من یک کرم خاکی هستم با نخودی که قورت داده ام. نه فقط فیزیکی که فکر می کنم شخصیتی هم تغییر کرده‌ام. بیعاری‌ام روز به روز بیشتر می شود. خب لزومن خوب نیست ولی اینجوری است. دست من نیست. دست شکم است. زیاد می خورم. زیادتر از همیشه. خودم را اینجوری زیاد نمی شناسم. نمونه اش همین امروز. تولد بابا بود. همه این سالها من از کار می آمدم خانه. کمی عکس مرور می کردم. کمی می نوشیدم. کمی بغض می کردم.  آخرش هم می خوابیدم. امسال ولی آن دو گونی برنج و حلب روغن و هدیه های ناخواسته‌ای را که گرفته بودم بردم پرورشگاهی که اولین بار پارسا را آنجا دیدم. یعنی دیدیم. فکر کرده بودم آدمهایی هستند که می شود تولد بابا را با آنها گرفت. کیک بریدم و خندیدم با بچه هایی که کسی منتظرشان نیست. فرق داشت با همیشه. این هم از شکم است. موبایلم زیاد زنگ می خورد. خاموش کردم. من اینجوری نبودم والا. حتی الان تصمیم گرفتم همه اینها را بنویسم. شکم اینقدر مهم است. به آدم اعتماد به نفس می دهد. به همان میزان اصطکاک آدم با دیوارهای اطرافش بیشتر می شود البته...

۱۳۹۱/۰۲/۰۶

سلاخی زار می گریست

بهروز باید می رفت. من می خواستم سلمانی بروم. سر میدان خداحافظی کردیم. دلشوره داشتم. فکر کردم دوباره تولد بابا نزدیک است و حتمن دوباره همه چیز از اول شروع می شود. سلمانی سرم را تقریبن تمام کرده بود و پشت گردنم را تیغ می انداخت که موبایلم زنگ خورد. خودش بود. جواب ندادم. دوکوچه از خانه دورتر بودم. پول را که حساب کردم فکر کردم سمت خانه نروم. همین دور و برها کمی هی راه بروم و زمان بخرم. کور خوانده بودم. با دو کیسه برنج و یک حلب روغن و چند جور بسته کادوپیچی شده ایستاده بود جلوی در خانه حتی بعد از نیم ساعت که هی روی موبایل شماره اش افتاده بود. توجهی نکردم. پشت گردنم می سوخت. شانه ام مثل همیشه که استرس می گیرم، تیر می کشید. بی توجه کلید انداختم که بروم تو. ایستاد وسط کوچه و ملتمسانه چیزهایی گفت. دلم آشوب شده بود. گفتم من خوبم. از زندگی ام راضی ام. از شغلم هم. نمی خواهم اینها را. پدر جان من بخشیدم. از من بگذر. گوش نکرد. مثل همه شهریور و بهمن و اردیبهشت و آذرهای چهار سال پیش. در را که آمدم ببندم مانع شد. همسایه بالایی سر کرد از پنجره بیرون که ببیند چه خبر شده. آرام پس گوشش گفتم: این کوچه بن بست است و این محله قدیمی. این همسایه ها از من چیزی نمی دانند. برو. من کینه به دل ندارم. همان حس کوچک انتقام هم سالهاست شعله اش خاکستر شده. ایستاد گوشه در. شانه هایش لرزید. نمی دانم چرا برای کسی که سالها پیش تشنه به خونش بودم دلم سوخت. یاد شاملو افتادم. سلاخی زار می گریست. همان حرفهای همیشگی را تکرار کرد که دنیا دار مکافات است. دستهایم می لرزید. همسایه کناری هم سر برآورد به کوچه. حالم هی خرابتر می شد. التماس کردم که برو. گذشته ها گذشته. دستهای تنومندش را گذاشت بین در و گفت نمی‌گذره. رعشه گرفته بودم. همسایه بالایی گفت اگر مزاحم داری پلیس خبر کنیم. گفتم نه حل می شود. تا رفت نصف محله خبردار شدند. در را بستم . رفتم زیر لحاف. دلم می خواست سرم را بگذارم روی شانه کسی و بخوابم. بیدار نشوم.
صبح دادگاه داشتم. موکل را کاشته بودم دم دادگاه. دیر رسیده بودم. پرونده باز مانده بود. تا چهار صبح خوابم نبرده بود. در راه که بودم موبایلم زنگ خورد. پسرش بود. گفت همه آرزو دارند پدر من کاری برایشان کند. این پیرمرد پایش لب گور است. عذاب وجدان خفتش را گرفته. مدارا کن پسر جان که سر آرام بگذارد و بمیرد. داشتم می دویدم سمت در ورودی مجتمع قضایی. یک لحظه ایستادم. چشمهایم داغ شد. هی آمدم بگویم آن وقت که خانمجان چهل و پنج ساله یک شب خوابید و صبح همه موهایش سفید شد بابای تو کجا بود؟ هی آمدم بگویم آن وقت که آقاجان کمرش خمیده شد و چشمش کم سو، بابای تو کجا بود؟ هی آمدم بگویم وقتی عمو وسط آن بیابان بی نام زار می زد که داداش سوختم...سوختم...سوختم!  بابای تو کجا بود؟ نگفتم. گوشی را قطع کردم. رفتم داخل دادگاه. گوشی را سپردم دم در نگهبانی. موکل غرولند می کرد. پولش در خطر بود. گفت من نمی فهمم چقدر مهم است برایش این جلسه. راست می گفت. من بغضم را به پول پرونده او فروخته بودم. من نمی فهمم...نمی فهمم...

۱۳۹۱/۰۱/۲۶

بی مقدمه

دلتنگی همین جام کوچک تنهای شراب است 
رو به پنجره سبز باران زده
ته کوچه بن بست
همین روزهای غوغای نرسیده به انتخابات هشتاد و هشت بود
آن کوچه شلوغ سهروردی
و سه روزی که ما خانه نشین شدیم
تلفن ها را جواب ندادیم
زنگ خانه را هم
اینترنت وایرلس نبود
آن سه روز آخر فروردین هم پشت هم باران آمد 
و ما از خانه بیرون نیامدیم
لولیدیم متوالی
در هم
با هم
هوا بوی ماندن داشت
ملافه بوی تو
رفتن پررنگ نبود
خلاف همه این ساعت های بارانی
دلم تنگ است
...

۱۳۹۱/۰۱/۲۲

زدم بر طبل بیعاری

سرکار نرفتم امروز. تو جام خیره شده بودم به سقف . همین دیشب هم یادم بود خیره شده بودم به سقف. فکر می کردم سقف داشتن خوب است. نه ونیم که شد همکارم تماس گرفت که چرا نیامده ام؟ جوابی نداشتم. یعنی نمی دانستم چه بگویم. هیچ طوری ام نبود. برخلاف سالهای گذشته، دو سال اخیر خیلی این جوری شده ام. یک جایی می ایستم. بی هیچ دلیلی. همین چند وقت پیش توی مترو می رفتم ایستگاه بهارستان که برای پسرعموی مادرم تقویم بریل بگیرم از انجمن نابینایان رودکی. وسط پله برقی مترو یک لحظه ایستادم. می خواستم خلاف جهت پله ها را بروم بالا. فکر کردم اصلن من چرا اینجایم؟
این فکر همه این چند ماه گذشته توی ذهنم چرخ خورده. هی ایستاده ام و به عبور آدم ها از کنارم نگاه کرده ام. حتی تصمیم اول زمستان پارسال باعث نشد این فکرها رها شوند. خب به خودم قول داده بودم از کنار هر چه اذیتم می کند بگذرم. رها شوم. توی خلسه ای بروم که نفهمم چطور و کجا میگذرد. نه، منظورم مخدر و الکل نیست. منظورم یک جور مچ گیری شخصی است. همین بود که باعث شد به یک دسته رفقای قدیمی پیشنهاد سفر بدهم. تصمیم گرفته بودم بهمن که می آید، سوختن نداشته باشد. پس از همان اول بهمن با نه نفر دیگر رفتیم استانبول. دور شده بودم و خوشحال. ایده خوبی بود. ذهنم مشغول همه رفاقت هایی شده بود که یادم رفته بود گاهی کارساز است. همه شش روزی که استقلال را بالا و پایین کردیم، بسفر را نفس کشیدیم، توی خیابان های مهربان استانبول غش غش خندیدیم برایم تازه بود. راستگو اگر باشم هیچ ذهنم به بهمن سوزی نرفت. شما خودتان فکر کنید رفیقتان گوشه دیسکو با نمی دانم چند دسی بل صدای دی جی، خوابش ببرد و حتی خروپف کند. بعد غم یادتان می ماند؟؟
از استانبول که برگشتم دوباره شاید شروع می شد. برف می بارید یادم هست. هنوز در خلسه بودم. هنگامه گفت بریم شمال؟ گفتم بریم. چند روز بعد زدیم به جاده برفی به سوی کلاردشت. جیبم را خالی کرده بودم توی استانبول. به هنگامه چیزی نگفتم که یک هفته هست قرضی زندگی می کنم. توی جاده برفی عباس آباد گیر کرده بودیم. چهارده ساعت توی راه بودیم. آتیلا رانندگی می کرد. من و تورج ماشین در برف مانده را با قاه قاه خنده وسط جنگل های برفگیر عباس آباد هل میدادیم. همین وسط پخش ماشین می خواند "کسی به فکر مریم های پرپر کسی تو فکر کوچ کفترا نیست" و من توجهی نمی کردم. ولی می خراشید. کلاردشت هم که تمام شد به بیخیالی ، خودم را رها کردم میان مهمانی ها، دوستانی که کمتر دیده بودم. یک جور بیخیالی مدام. که تا همین حالا هم امتداد دارد. یک جور استیصال که بیعاری احاطه اش کرده. آخر بهمن تولدم بود. می ترسیدم خراب شوم دوباره. هر سال رفته بودم سر آن خاک بی نشان. می ترسیدم امسال بروم. طاقت نرفتن نداشتم. تنها روزی است در سال که بی هیاهوی شب عید و شهریورهای شلوغ می توانم خلوت کنم با آنها. عصر که به شهر برگشتم یک گروه عزیزی غافلگیرم کردند. تولد گرفتن یک جور اضطراب مزمن داشت که آنها برداشتند از من. از همان تولد نیمه کاره هفت سالگی این اضطراب مانده بود.اضطراب مانده بود زیاد در همان غافلگیری هم. همین شد که زیاد نوشیدم. هر لحظه به این فکر بودم که سیاهپوشها به خانه می ریزند و من شرمنده آدمهای بی ریایی می شوم که شاید حتی فکرش را هم نکرده بودند. همان حس شرمندگی قطع دوستی با رفیقی که کلاس سوم دبستان از من دورش کردند به خاطر ترس، به خاطر آینده. این همان حس مدامی است که هنوز هم در هر آشنایی جدیدی فکرم را مشغول می کند. که باید صریح و صادق از گذشته ام بگویم یا سکوت کنم و بگذارم بگذرد. فردا شبش در خانه خودم گروه دیگری غافلگیرم کردند. کمی ترسیدم. واقعیتش همین هست که من عادت به توجه زیاد ندارم. همین شد که وقتی می رقصیدیم با یک موزیک کاملن غیر رقصی من اشکم درآمد که "این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم". همین بود که اسفند هم با وجود همه مرورها سریع گذشت. سر هفت سین هیچ آرزویی نداشتم. این اولین بار بود. حتی همین پارسال اینجوری نبودم. این بیخیالی، این بیعاری هی کش آمده، هی مانده. البته یک جاهایی هم شکسته البته. مثلن وقتی خانمجان زیر تیغ جراحی پاهایش بود و من توی سالن سینما سپیده بوسیدن روی ماه می دیدم. همان زنی که دردش را فریاد نمی کرد. تنهایی بلند گریه کردم وسط سینما. یا همین چند شب پیش وقتی ترانه علیدوستی کفش برادرش را بغل کرده بود و بو می کرد. انگار عمه پوران بیست و سه سال پیش بود که پیراهن بابا را بغل کرده بود و زار می زد. چقدر حرف زدم. این حال مانده بود. حال حاضر را بعدن شاید باید گفت. این استیصال، این بیعاری که تمام شود. تمام می شود آیا؟