۱۳۹۰/۱۰/۱۴

هنوز

پیشانی ام به عرق نشسته بود. وسط بحث یک پرونده قدیمی که بدهکارش شش سال پیش متواری شده بود. خودم نفهمیده بودم، همکارم دیده بود پیشانی ام عرق کرده، خودم وقتی فهمیدم که کف دستهایم سرد شد. فشارم افتاده بود. نشستم روی صندلی. از تاب و هیجان بحث افتادم. سرم گیج می رفت. چسب فشار سنج که باز شده بود، فهمیدم که همکارم می گوید فشارت خیلی پایین است. پزشکی خوانده اما حالا همراه من کاری را می کند که دوست ندارد. برایم نسخه نوشته بود که نوار قلب بگیرم و چند داروی جورواجور. این یک سال و نیم شناخته مرا که فوبیای دکتر و بیمارستان دارم.حال نداشتم مقاومت کنم. نسخه را گذاشتم کیفم. شال را پیچیدم دور سرم و زودتر از کار زدم بیرون. نیم ساعت بعد که خانه بودم هویج خریده بودم و شلغم و کرفس و سیب زمینی و پیاز. روی تخته چوبی دستهایم بی حال همه را خرد کرد. یک تغار بزرگ سوپ سبزیجات بار گذاشتم و خزیدم زیر لحاف. ابری بود و می خواست ببارد. گر گرفته بودم.نه سرفه داشتم و نه عطسه. صدایم بریده بود. یادم آمد آخرین باری که این شکلی بد تاب و بی تاب شده بودم زمستان چهار سال پیش بود. هفته قبل از آخرین دوره فیلمبرداری. حال نزاری داشتم و تبم سه روز ادامه داشت. مجوز مجموعه آزادی باید تا اول هفته آماده می شد و همه گروه منتظر مانده بودند. خانه نشین شده بودم و یک دستم به تلفن بود به سازمان تربیت بدنی و فدراسیون تکواندو و دست دیگرم به نامه نگاری و فاکس. ترجمه مقاله برای پایان ترم دانشکده هم مانده بود. باید همه چیز را جور می کردم. در فضایی بزرگ شده ام که سراغ قرص و دارو جز در حالت اضطراری ویژه نمی روم.  برگهای اکالیپتوس درخت همسایه را چیده بودم و انداخته بودم توی کتری روی گاز. یک پتو روی کولم بود و هی وسط کار یک دور توی آشپزخانه می چرخیدم و کله ام را می گرفتم روی کتری که طاقت بیاورم و عرق تب خنک شود. بد مریضم. دیر و کم به کم می افتم ولی اگر بیفتم دیگر افتاده ام. توی داغی تب و کابوس کار و درس غوطه می خوردم که صدای زنگ در آمد. تازه آمده بودند و برای کل ساختمان دربازکن تصویری گذاشته بودند. فکر نمی کردم آمده باشد این همه راه را. عصر بعد ازچند روز برفی بود و سوز بدی حتی میانه خیابان عباس آباد را می لرزاند. از پشت گوشی گفتم که بهتر می شوم و بالا نیاید. نمی خواستم مثل من بیفتد. بالا آمد. خودم را گره زدم لای پتو و در را باز کردم و اخطار دادم که ماچم نکند. بغل حتی نه. خطر دارد. فقط گفت باید پنی سیلین میزدی. بعد پرید و  بغلم کرد. از لغت ماچ بیشتر رفت. از داغی تنش بیشتر گر گرفتم. زیر گوشهای سرخم گفت : توماش. با همان ظرافت بینوش در سبکی تحمل ناپذیر هستی. فیلم را یک ماه قبلش در یک شب مستی با هم دیده بودیم. گردنم از عطر تنش پر بود و ادامه داد که تنها فرقت اینه که توماش درمانگر بود و تو بی درمان. در هم تنیده شدیم. داغتر بودم. از نوک شست پا می سوختم تا سر کتف. از تب بود یا از میل غریب خواستن. انگار از کویر به تنور رسیده باشم. پنی سلین نمی خواستم. درد و تب از یادم، از کفم رفته بود. موبایل زنگ می خورد. تلفن خانه هم. خیال من در خواستن آتشی بود که فقط مرا نمی سوزاند...
سوپ جا افتاده بود. بلند شدم چند ملاقه کشیدم. کیسه آبگرم را پر کردم. کز کردم گوشه کاناپه. دوباره افتاده ام. بعد از چهار سال. پرده ها را کشیده ام. تبم به عرق سرد ننشسته هنوز.




۱ نظر: