۱۳۹۰/۱۰/۳۰

در لیست انتظار


 رفته بودیم نمایش "مخزن". دو سالی شده بود که تالار مولوی نرفته بودم. تو باور نمی‌کنی ولی بوی تو را می‌داد. توی همان شلوغی‌ها که سالن را بستند، یک روز رفتم جلوی تالار. روز اعتراض بود. خیال بافته بودم که تو هم میایی. شاید فقط به خاطر سالن تاریکی که بهترین خاطره های تئاتری ما را ساخت. نیامدی. از ما هم که آمده بودیم کاری پیش نرفت. سالن را بستند. زیاد تعطیل بود. تا همین امسال حتی. من نیامده بودم تا همین سه شنبه شب. سالن بوی تو را می داد. میدانی نو شده؟ یعنی کف را عوض کرده بودند، دیوارها را حتی. عوض شده بود. دیگر آن پوسترهای قاب شده اجراهای پیشین روی دیوارها نبود. چیزی از قدیم نمانده بود. جز بوی تو. وارد که شدم حتی نگاهم را چرخاندم به جستجو، اما نبودی. تنها مزه آن وقت ها اما اجرای تهرانی بود.کی بود آخرین بار؟ آها...سال 83 شاید که تازه آمده بودم تهران. با تو رفته بودیم "هی مرد گنده گریه نکن". این هفت سال تهرانی کار نکرده بود و یادم آمد یک بار که از شانزده آذر می گذشتیم یادش کردیم. مخزن چطور بود؟ عالی بود. همان شکل روایی لوپ دار که تو دوست داری. فقط میدانی یک چیزهایی را این روزها نمی فهمم. مثلن همین چند تماشاچی پشت سرم را که وسط تراژدی صحنه به کلام بازیگر هار هار می خندیدند. انگار که مستربین باشد. تازگی ندارد. همین تابستان وسط "اینجا بدون من" وقتی سیمین معتمد آریا از صابر ابر سیگار می خواست، مردم وسط سینما ملت هار هار می خندیدند. این روزها انگار خیلی چیزها را نمی فهمم. یعنی انگار عوض شده اند. عوض شده ایم. یعنی من هم؟ چراغ ها که روشن شد، جای خالیت توی پیاده‌روی سرد انقلاب توی ذوقم زد. یادت هست؟ سرشانزده آذر یا به راست می رفتیم به سوی چیزبرگر ترنج یا به چپ به سوی پاستای گوجه خشک چارمیز. حالا اما هیچ کدام مثل سابق نیست. ترنج زیادی شلوغ است و چارمیز زیادی گران. اینها را هم نمی فهمم. شب را خانه بهمن خوابیدم. هنوز همان خانه را دارند توی جلفا. کوچه قناری. از جلوی ارسباران که گذشتم دوباره یادت افتادم. تازگی ها فکر می کنم من کلن آدم پرت شونده‌ای هستم. به دیدن مکانی، به شنیدن حرفی، به نغمه موزیکی یا حتی بوی یک سالن پرت می شوم به دورترها. بهمن و نادی تازه ماشین‌شان را عوض کرده‌اند. دیگر زندگی‌شان آن شکلی نیست. حتی خودشان هم. بهمن می پرسید نمی ترسم چند قدمی میدان کتابی‌ام؟ نمی دانستم. یعنی نمی فهمیدم. تا نیمه شب حرف دلار و برند و ویلای شمال بود. نمی فهمیدم. کم خوابیدم. صبح سرکار اولین خبری که شنیدم از مرضیه و پرستو بود. منگ شده بودم. راستش اینها را هم نمی فهمم. چه می شود اینجا؟ مگر چه کار کرده بودند؟ امروز جایی نرفتم. تمام روز را. و احتمالن شب را هم نمی روم. سه تا فیلم خوب دیدم. پشت هم. باور نمی کنی؟ یک لیست انتظار درست کرده‌ام از فیلم‌های نادیده‌ام. این روزها به ترتیب می بینم. بیرون نمی روم. بیرون را نمی فهمم این روزها. خودم هم مانده‌ام توی لیست انتظار. امروز دوباره تماس گرفتم. همان جواب بود. باید فعلن منتظر باشم. میدانی؟ انتظار ته کوچه بن‌بست طعم تلخ بدی دارد. لباسشویی سوت کشید. کارش تمام شده. بروم لباس‌ها را روی بند پهن کنم. امشب بارانی است؟ خبر نداری؟ فعلن پس.


۱۳۹۰/۱۰/۲۳

بردی از یادم


موهایش را کوتاه کرده بود. زودتر از بفیه رسیده بودم. آتیلا رفته بود از زیرزمین شراب قرمز بیاورد. هنگامه داشت تعریف می کرد که این هفته کلی ترسیده که مبادا حامله باشد. مرداد همین امسال تولد پنجاه سالگی اش را جشن گرفت. بعد همان شب هی اصرار کرد که من هم تولد بگیرم. خندیدم. هی رقصیدم و نگفتم بهش که تا حالا جشن تولد نگرفته ام. یادم آمد همین دیشب هم یک رفیق شفیقی از تولد گفته بود وسط مستی و نمی دانست مرا یکهو پرت کرده بود به زمستان شصت و شش و آن خانه شیروانی وسط خیابان سی متری شیراز و تولدی که نیمه کاره مانده بود در پنج سالگی سیاه و سفید. حتی گفته بود دلش برایم خیلی تنگ شده. من اینجور وقتها شرمنده می شوم. یعنی راستش را بخواهید باورم نمی شود کسی هم برای من دلش تنگ شود. داشتم از هنگامه می گفتم. من پرتقال پوست کنده بودم و دارچین پاشیده بودم. هنگامه و علی و تورج بلند بلند می خندیدند. فکر کرده بودم این لحظه های بی دغدغه کاش طولانی باشد. حتی جای کابوس های شبانه این روزها. هنگامه داشت از چالهرز و قلهک قدیم می گفت. رکسانا، دختر عمه اش از چاتانوگا تعریف می کرد که سر کوچه سایه بود توی پهلوی سابق. خیلی وقتها از جلوی پارک ملت که گذشته بودم فکر کرده بودم آن تصویر فیلم سینایی از رستوران چاتانوگا کجا گرفته شده. بعد هی پیدایش نکرده بودم. رکسانا امشب کار را تمام کرد و گفت خراب شده دو سال است و دارد برج جدیدی می شود. هنگامه داشت آیریش کافی درست می کرد. من هنوز پرتقال پوست می کندم. سیب هم. دارچین می ریختم روی سیب ها و کیک پنیر را تکه می کردم برای همه. دلکش آن گوشه می خواند بردی از یادم. هنگامه همسن مادرم بود اگر بود الان. ذهنم رفته بود به اینکه چقدر داشته ام و دارم. همان حس از دست دادن بود یا نه؟ آتیلا را بغل کردم. کلاهم را کج سرم گذاشتم. هنگامه گفت چقدر فرانسوی! خیابان سهیل خالی بود. الکی گفتم آژانس می گیرم. تا پل رومی پیاده آمدم برای خودم.هوا عالی بود. بعد تاکسی گرفتم بی هوا. باید زود خانه می رسیدم. شب های مستی باید آب زیاد خورد واقعن؟

۱۳۹۰/۱۰/۱۴

هنوز

پیشانی ام به عرق نشسته بود. وسط بحث یک پرونده قدیمی که بدهکارش شش سال پیش متواری شده بود. خودم نفهمیده بودم، همکارم دیده بود پیشانی ام عرق کرده، خودم وقتی فهمیدم که کف دستهایم سرد شد. فشارم افتاده بود. نشستم روی صندلی. از تاب و هیجان بحث افتادم. سرم گیج می رفت. چسب فشار سنج که باز شده بود، فهمیدم که همکارم می گوید فشارت خیلی پایین است. پزشکی خوانده اما حالا همراه من کاری را می کند که دوست ندارد. برایم نسخه نوشته بود که نوار قلب بگیرم و چند داروی جورواجور. این یک سال و نیم شناخته مرا که فوبیای دکتر و بیمارستان دارم.حال نداشتم مقاومت کنم. نسخه را گذاشتم کیفم. شال را پیچیدم دور سرم و زودتر از کار زدم بیرون. نیم ساعت بعد که خانه بودم هویج خریده بودم و شلغم و کرفس و سیب زمینی و پیاز. روی تخته چوبی دستهایم بی حال همه را خرد کرد. یک تغار بزرگ سوپ سبزیجات بار گذاشتم و خزیدم زیر لحاف. ابری بود و می خواست ببارد. گر گرفته بودم.نه سرفه داشتم و نه عطسه. صدایم بریده بود. یادم آمد آخرین باری که این شکلی بد تاب و بی تاب شده بودم زمستان چهار سال پیش بود. هفته قبل از آخرین دوره فیلمبرداری. حال نزاری داشتم و تبم سه روز ادامه داشت. مجوز مجموعه آزادی باید تا اول هفته آماده می شد و همه گروه منتظر مانده بودند. خانه نشین شده بودم و یک دستم به تلفن بود به سازمان تربیت بدنی و فدراسیون تکواندو و دست دیگرم به نامه نگاری و فاکس. ترجمه مقاله برای پایان ترم دانشکده هم مانده بود. باید همه چیز را جور می کردم. در فضایی بزرگ شده ام که سراغ قرص و دارو جز در حالت اضطراری ویژه نمی روم.  برگهای اکالیپتوس درخت همسایه را چیده بودم و انداخته بودم توی کتری روی گاز. یک پتو روی کولم بود و هی وسط کار یک دور توی آشپزخانه می چرخیدم و کله ام را می گرفتم روی کتری که طاقت بیاورم و عرق تب خنک شود. بد مریضم. دیر و کم به کم می افتم ولی اگر بیفتم دیگر افتاده ام. توی داغی تب و کابوس کار و درس غوطه می خوردم که صدای زنگ در آمد. تازه آمده بودند و برای کل ساختمان دربازکن تصویری گذاشته بودند. فکر نمی کردم آمده باشد این همه راه را. عصر بعد ازچند روز برفی بود و سوز بدی حتی میانه خیابان عباس آباد را می لرزاند. از پشت گوشی گفتم که بهتر می شوم و بالا نیاید. نمی خواستم مثل من بیفتد. بالا آمد. خودم را گره زدم لای پتو و در را باز کردم و اخطار دادم که ماچم نکند. بغل حتی نه. خطر دارد. فقط گفت باید پنی سیلین میزدی. بعد پرید و  بغلم کرد. از لغت ماچ بیشتر رفت. از داغی تنش بیشتر گر گرفتم. زیر گوشهای سرخم گفت : توماش. با همان ظرافت بینوش در سبکی تحمل ناپذیر هستی. فیلم را یک ماه قبلش در یک شب مستی با هم دیده بودیم. گردنم از عطر تنش پر بود و ادامه داد که تنها فرقت اینه که توماش درمانگر بود و تو بی درمان. در هم تنیده شدیم. داغتر بودم. از نوک شست پا می سوختم تا سر کتف. از تب بود یا از میل غریب خواستن. انگار از کویر به تنور رسیده باشم. پنی سلین نمی خواستم. درد و تب از یادم، از کفم رفته بود. موبایل زنگ می خورد. تلفن خانه هم. خیال من در خواستن آتشی بود که فقط مرا نمی سوزاند...
سوپ جا افتاده بود. بلند شدم چند ملاقه کشیدم. کیسه آبگرم را پر کردم. کز کردم گوشه کاناپه. دوباره افتاده ام. بعد از چهار سال. پرده ها را کشیده ام. تبم به عرق سرد ننشسته هنوز.