یک وقتی هم نوبت ما میرسد آقای اسعدیان. نوبت من. روز جهانی زنان تکیه دادم به صندلی نوشده سینما سپیده و روی ماه زنان کهنسال شما را دیدم. گریه کردم. حسودی هم. یادم رفت به همکلاسی سوم دبستان که پدرش شهید بود. با من خیلی فرق داشت. هر جا می نشست راحت می گفت از دردی که پیچیده بود بر جانش. بیدغدغه. بی ترس. هر آغوشی باز بود به همدردی. همین پنج شنبه ای که گذشت حکایت زنان کهنسال فیلم شما بود و زن کهنسال حبس گریه ای که من می شناسم بیست و نه سال. کی گفته بود این حبس گریه ها را ترانه خواهد کرد به خواندن؟ بین زنان شما و زنی که من می شناسم هم خیلی فرق است. یعنی راستش دردشان مشترک است، تصویر درد یکی اما ممنوع و تصویر دیگری آزاد است. زنی که من می شناسم بیست و سه سال است منتظر و خندان، بی باور مرگ، کشتار یا هر واقعه تلخ دیگر با همسری مردم گریز و منزوی، نشسته به انتظار دختر و دامادش. امیدش زنده است از پس ترس و تهدید و تظاهر. این زن قصه های زیادی گفته تا من بزرگ شده ام. وسوسه من اما همیشه این بوده که قصه اش را روزی مثل قصه زنان شما تصویر کنم. زن قصه من هر نوروز که می آید مرا انتظار می کشد که در خانه اش را بکوبم دست در دست منتظرانش. این نوروز رفته دورتر حتی. یک وقتی هم نوبت من میرسد آقای اسعدیان. روزی که ممنوع نیستم به تصویر کردن. امیدوارم یعنی. مثل همین زن سپید موی. راستی به زنی که میشناسم هنوز خبر ندادهام که سیمین هم رفت. سیمین را دوست میداشت. هر دو نرگسزارهای کازرون را.
وقتی درد داری ولی نمیتوانی از درد سخنی بگویی...وقتی درد داری ولی باید درد را پنهان کنی... وقتی درد داری ولی دردت ممنوعه است...این جور وقت ها درد در وجودت میپیچد. کهنه نمیشود. میماند. کم نمیشود. شاید گفتن درد کمی از درد بودنش بکاهد. شاید وقتی با گذشت زمان دائم از درد بگویی، بشنوی، کم کم درد ته نشین شود. ولی دردی که نگفته بماند...میماند..همیشه میماند...
پاسخ دادنحذفایکاش بودم آرش
پاسخ دادنحذف