۱۳۹۰/۰۹/۳۰

مثل زاییدن یک بچه فیل چموش

مثل زاييدن مي ماند. درد كه شروع شود، جاي به خود پيچيدن بايد رفت. هي راه رفت و رفت. چاره بي چارگي رفتنه. درد رو بايد زاييد. راه كه بري، دردش كمتره، زودتر بيرون مياد. درد رو نگه ندار. بزا...“ اينها را دوستي گفته بود كه خودش دو شكم زاييده بود. يك شبي كه هر دو توي ماشين مي رفتيم و خيره مانده بودم روي پلاك كاميون جلویي و همين جور گوش مي كردم به حرفهايش و مي راندم در جاده اي كه به خلیج مي رسيد. خيالم اما رفته بود به تصوير پيرمردي مستاصل جلوي دفتر نخست وزيري. دستي بر شانه اش گذاشته بودند و گفته بودند ديگر راهي نيست. از پيگيري منصرف شود وگرنه كار سخت تر مي شود. پسر و عروسش را بي نشان، بي گور، بي كفن، بي مراسم و حتي بي خبر، جايي كه حتي نمي دانست كجاي اين تهران درندشت است مدفون كرده بودند. مانده بود بي چاره با بچه شش ساله اي كه دستهايش را محكم گرفته بود  و فقط نگاه مي كرد بي كلام. همين آخر پاييز بود. پيرمرد هنوز اميد داشت از پس چهار ماه. دست بچه را گرفته بود و با اتوبوس آمده بود تهران و سه روز بست دم دفتر نخست وزيري نشسته بود كه جوابي بگيرد. حالا مانده بود مستاصل. بي قرار. تاب نشستن نداشت با آن كمر خميده و موهايي كه يك شبه سپيد شده بود. نگاه بچه مانده بود روي صورتش پرسشگر. بچه ولي خاموش شده بود. عمه گفته بود بهت گرفته. بهت يك جور خاموشي خودخواسته است در پس فاجعه. يك چيزي درون پيرمرد جوشيده بود كه نه مي شد زمين بگذارد و نه ميشد ببرد با خود. راه پيش و پس نبود. پاها اما بيقرار. دست بچه را كشيده بود از جلوي دفتر و راه افتاده بودند سمت ولي عصر. همان خيابان بلندي كه بچه مي دانست دو پارك بزرگ شاد و سبز دارد. آن روزها ولي خاكستري بود و سرد. پيرمرد نه فاميل نزديكي در تهران داشت، نه روي برگشتن بي پيكر رفتگان به شيراز را. يادش آمده بود كه تنها آشنايي از اقوام دور در خيابان مقصودبيك دارد. تجريش دور بود از اينجا. پيرمرد و بچه خيابان بلند را گرفته بودند و بالا مي آمدند. از كنار تئاتر شهر كه مي گذشتند، بچه يادش افتاده بود كه اولين تصويرش از اين شلوغ شهر همين ساختمان گرد تاج مانندي بود كه يكسال پيش با بابا به تماشاي عروسك هاي خندان گوشه تالار قشقايي نشسته بود. پاهاي پيرمرد ميرفت، فكرش اما مانده بود به ماندن. جواب براي خودش هم نداشت، براي نگاه بچه كه هيچ. اتوبوس نشستند تا ميدان تجريش. گوشه ميدان چند نفر در گرگ و ميش شب آخر پاييز بلال كباب مي كردند. ميانه خيابان مقصود بيك پيرمرد در خانه اي دو طبقه را كوبيد. آشنا از پنجره سر بيرون كرده بود، ديده بود و باز نكرده بود. بچه فكر كرده بود چرا. پيرمرد حق داده بود كه ترسيده. كنار كشيده بي تفاوت كه درگير نشود. همين جا بود كه پيرمرد دم گوش بچه خوانده بود، بايد سكوت كرد. به كسي دم نزد. بعد انگار خود پيرمرد تاب نياورده بود. پاها بيقراري كرده بود به رفتن. تجريش را سرازير شده بودند دو تايي به پايين. گم شدن در هياهوي ناشناسي. و رفتن به صرف رفتن. از پيرمرد نه اميد مانده بود نه طاقت. فقط يلدا بود و يك خيابان بلند كه بايد بچه كلام و كام بريده را ببرد. همين شد تصوير ذهني بچه كه درد را بايد رفت.وقتي بزرگتر شد بچه اما ديد بعضي دردها زاييدني نيست. به رفتن و رسيدن هم چاره نيست. حالا دردهايي هست كه مثل يك بچه فيل چموش توي دل غوطه مي خورد، مي چرخد، شب ها كابوس مي شود اما تمامي ندارد. بچه ولي همان درمان قديم را از پيرمرد به ارث برده. درد كه زياد مي شود، كفش و كلاه مي كند، خيابان بلند را از تجريش سرزير مي شود تا راه آهن. جايي كه ايستگاهي ديگر براي رفتن است. مي رود تا نرسد. بچه فيل درون، بيرون آمدني نيست، مانده ايستا، رفتن فقط دردش را كمتر مي كند. با امشب، هفت يلدا را بچه رفته در امتداد خيابان بلند. از زاييدن بيمناك، دنبال چند روايت براي مرور. مثل همين جا. بي مقدمه. در را باز كرده و رفته. شايد وسط يك روايت ناتمام از قصه شاه پريان...
يا شايد مثل همان كه شيمبورسكا گفته بود:
”بالاخره هر آغازي فقط ادامه ايست و كتاب حوادث هميشه از نيمه آن باز مي شود. “