از حیاط خانه عمو یک دسته پر ریحان و ترخون چیدهام. ریحان بوی بچگی هایم میدهد. عمو هنوز هم سبزیها را زیر سایه پهن و بلند درخت گردو می کارد. همان جا که وقتی داشتم از این خانه میرفتم یک بوته یاس سفید کاشتهام. اینها توصیه و امر عمو بود: ریحان و یاس باید در پناه سایه درختی بلند باشند که آفتاب خشک و تیز تابستان خشکشان نکند. پای هر دو هم باید همیشه نم باشد. عمو می گوید: آخر این تابستان بوته یاست سیزده ساله میشود. بعد لبخند می زند و نگاهم میکند. انگار که یادش آمده باشد من هم سیزده سال است که از این خانه رفتهام. نمی خواهم از گذشته و رفتنم از خانهاش حرفی بزنیم. به هیچ جای مشخصی نرسیدیم هر بار که حرف زدیم. چند گل یاس می چینم و می ریزم توی جیب پیراهنم. دسته ریحان و ترخون را برمیدارم و می گویم خانمجان منتظرم هست. عمو هنوز هم مثل قدیمها به جای گونه، پیشانی ام را می بوسد.
سرم را گرم کرده ام به رنده کردن خیارها که بریزم روی سکنجبین و یخ. خانمجان تکیه داده به کابینت و برگهای کاهو را توی آبکش می اندازد. تصویرش غریب است. عصای کنار دستش را میگویم. بیشتر این سه ماهی که نبوده را روی تخت بیمارستان و اتاق های فیزیوتراپی گذرانده. حالا زانوی راستش سرپا شده. به قول خودش دیگر لنگر نمیاندازد و راست راست مثل یک داف راه می رود. این را من یادش دادهام و کلی خندیدهایم وقتی که داشتم داف را برایش توضیح می دادم. شرط بسته با من که هر وقت داماد شوم با من تانگو برقصد. وقتی داشت قول می داد از خنده اشک ریخت. خانمجان رفته بود سراغ کاسه کردن ترشی بادمجان که بگذارد کنار کاهو. صدای زنگ آمد. دایی بود با یک ظرف بزرگ فالوده. عشرتم کامل شده بود. برای سه نفرمان سنکجبین و خیار ریختم توی لیوان های پایه بلند. دایی پرسید: چه کردم برای خرید خانه؟ این سوال را در حالت کلی تری شب عید از من پرسیده بود که چرا سر و سامانی به زندگیام نمیدهم. جواب دادم: دنبال وام را گرفتم ولی جور نمیشه. خانمجان کاهو را با ترشی لای نان لقمه گرفته بود برایم. این یک جور خیلی خاص عصرانه شیرازی است. دایی دوباره گفت چرا؟ دایی در زمره آدمهایی است که همیشه به چشم مخاطب خیره میشوند. من گریخته ام بیشتر وقت ها از درنگ و ایستایی نگاه خیرهاش. لقمه را از دست خانمجان گرفتم و بیاینکه صورتم را برگردانم سمت دایی گفتم: وام مسکن را فقط به رسمیها میدهند. امیدوار بودم ادامه ندهد ولی دایی دوباره گفت: خب؟ دلم پیچ می خورد. من به این دایی نمی توانم دروغ بگویم. جواب دادم: پیگیر شدم گفتند ممنوعیت استخدام رسمی دارم. هنوز برنگشته بودم سمتش. میترسیدم. زیر لب فحش داد. مثل همیشه. بین همه ما این دایی تنها کسی است که هنوز آرام نگرفته. یک جور خشم فروخفتهی مدام دارد. از من فقط نه سال بزرگتر است و از وقتی که در پانزده سالگی خواهرش را از دست داده، یک جور میل شدید و خاموش نشدنی به انتقام دارد. به موازاتش یک جور حساسیت و پیگیری مدام به شکل زندگی من در همه این سالها. همین شکل غریب غیرتش مرا همیشه ترسانده. همین شده که خیلی چیزها را پنهان کردهام از او مگر اینکه با چشم های میشیاش خیره شود توی صورتم و سوالی بپرسد. از شانزده سالگی یک جور رشته ورزشی را دنبال کرد که انگار دلیل دارد در روانشناسی این جور آدمها. همان سالها شد عضو ثابت تیم شمشیربازی جوانان کشور. من هنوز راهنمایی نرفته بودم که به مرحله مسابقات آسیایی رسید. ولی نرفت. یک جور عقاید خاصی داشت و دارد. مثل این عقیده که زیر چنین پرچمی نباید مبارزه کرد. بیشتر از دیپلم هم درس نخواند. برگشت به شهرمان و تنها کلوب خصوصی آموزش شمشیربازی را راه انداخت. هنوز هم همان جا را دارد. دایی هنوز زیر لب فحش می داد. گفتم چایی یا فالوده؟ خانمجان گفت: معلوم است که فالوده و به دایی تشر زد که دوباره شروع نکن. من داشتم فکر می کردم خانمجان که این همه اهل خوردنی است چطور یک ماه تمام را به خوردن غذاهای بیمزهی بیمارستان آلمانی دوام آورده. فالوده را روی میز گذاشتم که توی پیالههای سفالی بریزم. بی هوا و یکهو دایی دستهایم را گرفت. خیره شد توی صورتم و گفت چرا نمی روم؟ چرا ماندهام؟ تا کی این همه بیخودی چرخیدن؟ راه گریزی نبود. حرفم نیامد. چشمهایم داغ شده بود. جواب سوالش را ندادم. نگفتم که همین عصر مستقیم از راه فرودگاه دارم می روم مهمانی خداحافظی یک رفیق. نگفتم من از رفتن می ترسم. نگفتم محتوم به پذیرش شدهام و نمیخواهم قبولش کنم. جایش دستهایش را فشار دادم که دست بردارد. یک پیاله فالوده یکسر بالا رفتم تا چیزی که بند گلویم چسبیده بود پایین رود.
حالا بعد از دو روز توی لابی خالی یک هتل معمولی کرمانشاه از ترس ریزگردهایی که نفس را میبرند منتظر تاکسی نشسته ام که این شاید آخرین ماموریت شغلیام را تمام کنم. شغلی که به ماندگاریاش دیگر امید چندانی نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر