دوباره همان بو مشامم را پر کرده بود. من یک نوزده ساله بودم خام از تجربه همآغوشی. من این تصویر را از گردن مادرم به خوبی به یاد می آوردم. یک گودی کاسه مانند که ضلع شمالی آن را استخوان ترقوه پر می کرد. این آخرین تصویر من از آن حجم بی حضور است. بو را کاملن به خاطر سپرده بودم. یک جور متمایز، خاص بود. برای من البته. خیلی طبیعی است که شاید برای دیگران نباشد. من با همین تصور در نوزده سالگی به همآغوشی رفته بودم. آن بو کشف شده بود دوباره از پس چند سال. خوشحال بودم. اما همه چیز همان جوری که فکر کرده بودم، پیش نرفته بود. تمام یک ساعتی که شرمگینانه چانه بر شانه اش گذاشته بودم، نفس می کشیدم. می دانید؟ یک جور بوی خاصی بود که دوباره به دست آمده بود شاید. ترقوه را زیاد بوسیده بودم. دوستم را ترسانده بودم. خب یک ساعت تمام بو کشیده بودم و حرف نزده بودم و فقط بغلش کرده بودم. خوب یادم هست که یکی دوبار تذکر داده بود آن گودی نزدیک شانه اش دارد کبود میشود. بیتوچه نبودم. منگ کشف دوباره بو شده بودم. آن شب همه به کنار و مشام گذشته بود. دوستم خیال کرده بود از من کاری ساخته نیست. راستش این تصور گاهی حتی تا حالا هم امتداد پیدا کرده. یک وقتهایی بی اینکه بخواهم قفل می کنم. همین یک هفته پیش، من خیلی زود سرکارم حاضر شده بودم. الویه آورده بودم با بربری تازه که صبحانه بخورم. چای را که ریختم، نگاهم رفت روی تقویم میزم. دادگاه نداشتم. یک روز معمولی بود تا عصر. یک ساعت بعد خانمی یک جعبه کوچک روی میز گذاشته بود و گفته بود برای مادرتان. مثل سال گذشته یک زنجیر باریک طلا بود. همین کافی بود. تصویر آمده بود بالا. یک گردن باریک و طناب دار. این آخرین تصویر مفروض من از مادرم است. چند روز دیگر روز پدر است. اینجا حتی اگر بی توجه باشی، مناسبت های تقویمی را توی چشمت میکنند. همین چند شب پیش توی ایوان خانه ییلاقی ایستاده بودم و به سپیدارهای رهایی فکر میکردم که گوشهای دور ازآلودگیهای تهران هنوز سپیدار هستند. گرچه سپیدارهای تهران را باید ستایش کرد به طاقت ماندن. همیشه به انتخاب است این روزها. گاه پیمانه پر می شود. چاره هر کس به پیمانه اش بسته است. حرف تازه ای نیست. فقط به دست خود ساختن و به ناچار به پای خود فرو ریختن، شوریدگی و توضیح میخواهد. سخت است...اصلن آسان نیست این تشریح...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر