۱۳۹۱/۰۲/۰۶

سلاخی زار می گریست

بهروز باید می رفت. من می خواستم سلمانی بروم. سر میدان خداحافظی کردیم. دلشوره داشتم. فکر کردم دوباره تولد بابا نزدیک است و حتمن دوباره همه چیز از اول شروع می شود. سلمانی سرم را تقریبن تمام کرده بود و پشت گردنم را تیغ می انداخت که موبایلم زنگ خورد. خودش بود. جواب ندادم. دوکوچه از خانه دورتر بودم. پول را که حساب کردم فکر کردم سمت خانه نروم. همین دور و برها کمی هی راه بروم و زمان بخرم. کور خوانده بودم. با دو کیسه برنج و یک حلب روغن و چند جور بسته کادوپیچی شده ایستاده بود جلوی در خانه حتی بعد از نیم ساعت که هی روی موبایل شماره اش افتاده بود. توجهی نکردم. پشت گردنم می سوخت. شانه ام مثل همیشه که استرس می گیرم، تیر می کشید. بی توجه کلید انداختم که بروم تو. ایستاد وسط کوچه و ملتمسانه چیزهایی گفت. دلم آشوب شده بود. گفتم من خوبم. از زندگی ام راضی ام. از شغلم هم. نمی خواهم اینها را. پدر جان من بخشیدم. از من بگذر. گوش نکرد. مثل همه شهریور و بهمن و اردیبهشت و آذرهای چهار سال پیش. در را که آمدم ببندم مانع شد. همسایه بالایی سر کرد از پنجره بیرون که ببیند چه خبر شده. آرام پس گوشش گفتم: این کوچه بن بست است و این محله قدیمی. این همسایه ها از من چیزی نمی دانند. برو. من کینه به دل ندارم. همان حس کوچک انتقام هم سالهاست شعله اش خاکستر شده. ایستاد گوشه در. شانه هایش لرزید. نمی دانم چرا برای کسی که سالها پیش تشنه به خونش بودم دلم سوخت. یاد شاملو افتادم. سلاخی زار می گریست. همان حرفهای همیشگی را تکرار کرد که دنیا دار مکافات است. دستهایم می لرزید. همسایه کناری هم سر برآورد به کوچه. حالم هی خرابتر می شد. التماس کردم که برو. گذشته ها گذشته. دستهای تنومندش را گذاشت بین در و گفت نمی‌گذره. رعشه گرفته بودم. همسایه بالایی گفت اگر مزاحم داری پلیس خبر کنیم. گفتم نه حل می شود. تا رفت نصف محله خبردار شدند. در را بستم . رفتم زیر لحاف. دلم می خواست سرم را بگذارم روی شانه کسی و بخوابم. بیدار نشوم.
صبح دادگاه داشتم. موکل را کاشته بودم دم دادگاه. دیر رسیده بودم. پرونده باز مانده بود. تا چهار صبح خوابم نبرده بود. در راه که بودم موبایلم زنگ خورد. پسرش بود. گفت همه آرزو دارند پدر من کاری برایشان کند. این پیرمرد پایش لب گور است. عذاب وجدان خفتش را گرفته. مدارا کن پسر جان که سر آرام بگذارد و بمیرد. داشتم می دویدم سمت در ورودی مجتمع قضایی. یک لحظه ایستادم. چشمهایم داغ شد. هی آمدم بگویم آن وقت که خانمجان چهل و پنج ساله یک شب خوابید و صبح همه موهایش سفید شد بابای تو کجا بود؟ هی آمدم بگویم آن وقت که آقاجان کمرش خمیده شد و چشمش کم سو، بابای تو کجا بود؟ هی آمدم بگویم وقتی عمو وسط آن بیابان بی نام زار می زد که داداش سوختم...سوختم...سوختم!  بابای تو کجا بود؟ نگفتم. گوشی را قطع کردم. رفتم داخل دادگاه. گوشی را سپردم دم در نگهبانی. موکل غرولند می کرد. پولش در خطر بود. گفت من نمی فهمم چقدر مهم است برایش این جلسه. راست می گفت. من بغضم را به پول پرونده او فروخته بودم. من نمی فهمم...نمی فهمم...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر