۱۳۹۱/۰۵/۱۵

خالی فقط جای شماست

امشب پشت همان یخچال یکهو برگشت گفت چرا هنوز چیزی را جمع نکرده ام؟ بغلم کرد. زار زدیم.ابی می خواند کسی که دستاش قفس نیست...بقیه بچه ها توی هال ساکت بودند...حس غریبی بود یا از حال ما خبر داشتند؟ نفهمیدم...بغلش کردم...قرار شد با دوربینی که برایم خریده اند خوشحالی هایم را ایمیل کنم. آغوش حقیقی ما مجازی می شود به زودی...باید کنار آمد...

۱۳۹۱/۰۵/۱۲

پنج پاره از سکوت

دیروز  - دوازده ظهر - طبقه پنجم ساختمان مرکزی - تهران بالای پارک وی
تمام شد. کاغذ را گذاشتم روی میز مدیری که تمام این دو سال و نیم با هم کار کردیم. سرش را از روی پرونده ای که مشغولش بود چرخاند. کاغذم را خواند. سرش را بلند کرد و گفت:  یعنی تا آخرش را رفتی؟ مطمئنی؟ کپی حکم نهایی شکایت به دیوان عدالت اداری و شورای عالی اداری بانکها را که دستم بود گذاشتم روی میز. زیاد طول کشید تا خواند. بعد آرام کاغذها را گذاشت روی میز. عینک بنددارش را برداشت از روی چشم . همه چیز را روی کاغذ توضیح داده بودم. نمی پرسد ممنوعیت استخدام دائم برای چیست. انگار همه این روزهای رفته را فهمیده. چیزی نگفته‌ام. در سکوت نامه را امضا می‌کند. بعد می گیرد جلویم و هیچی نمی‌گوید. پا می شوم. صندلی را می کشم عقب و می گویم خداحافظ. در را که می بندم هنوز منتظرم چیزی بگوید.
سه هقته پیش - دم غروب - ایوان حیاط هارمیک - ارومیه
یک لقمه بزرگ نان و پنیر و سبزی گرفته‌ام. حیاط سبز و بی انتهایی روبریم دلربایی می‌کند. عموی اشکان، هارمیک، همین که لیوانم را پر می کند از شراب می گوید: ما هم با شیراز قابل رقابتیم یا نه؟ یک جرعه می نوشم و تایید می کنم حرفش را. مهمانی پاگشاست. هر دویشان خوشحال ایستاده‌اند لب ایوان و عکس های مراسم دیشب را روی دوربین دید می‌زنند. اشکان برمی گردد و می‌گوید بیایم و عکس سه تایی‌مان را ببینم. لیوانم را برمی‌دارم و کنار عروس و داماد لب ایوان می‌ایستم. عکس را می‌بینم. یک جور عکس همیشگی به روال مسخرگی های این سالهایمان. فکر می کنم حالا وقتش هست. بعد شروع می کنم یکریز و تند تند همه حرفهایم را می‌زنم. سعی می کنم به چشمهای اشکان خیره نشوم. فرشته دستم را محکم گرفته و فقط نگاهم می کند. بعد سریع می‌گویم: می‌خواستم زودتر بگویم ولی عروسی شما خبر مهمتری بود. هیچ کدام حرفی نمی‌زنند. یک جور بهت سردی توی صورتشان مانده. هارمیک پشت سرمان ایستاده. من را نمی شناسد زیاد. حرفی رد و بدل نمی شود. دست می گذارد رو شانه هر سه تایمان. منتظرم یکی حرفی بزند به اعتراض یا گله. اما سکوت است و صدای آب فشانه‌ها روی شمشادهای باغ.
چهار هفته پیش - شش عصر - گوشه کاناپه خانه - تهران
نیم ساعتی پشت تلفن از همه فامیل می‌پرسم از خانمجان. دانه دانه با جزئیات کامل برایم توضیح می‌دهد که کی چه کار کرده و کی کجا رفته. آمار همه عروسی‌های فامیل، طلاق‌ های فامیل و زایمان‌ها را مو به مو برایم می‌گوید. آخرش اضافه می‌کند ایشالا عروسی تو. می‌گویم: پایت را هم که عمل کرده‌ای پس باید حسابی با من برقصی. ما همیشه اینطوری حرف می زنیم. حرف‌های جدی‌مان می ماند آخر سر. دلم نمی‌آید عریانی حقیقت تلخ را رو کنم. بعد سریع به ذهنم می‌رسد که دیر یا زود باید بگویم. حتی الان دیر است از بس که این همه به تعویق انداخته‌ام. باز هم فکر می‌کنم که این آدم دردهای بزرگتر از این را از سرگذرانده. پس این را هم یک جوری با آن سیستم دفاعی‌اش هضم می‌کند. می‌گویم. کوتاه و تند. شاید که کمتر اذیت شود. حرفم که تمام می شود منتظرم بخندد یا حرفی بزند. مثل همیشه. صدایی نمی‌ آید اما. چند بار می گویم الو الو. یک سکوت مرگبار ترسناکی حکفرما می‌شود. می‌ترسم زیاد. باید صبر می‌کردم رو در رو می گفتم. باید بغلش می‌کردم. اشتباه کرده‌ام. تا سه روز بعدش سکوتش امتداد دارد.
شش هفته پیش - ده صبح - طبقه هجدهم - کیش
نصف صورتم را تراشیده‌ام. نصف دیگر هنوز مانده. توی آینه خودم را می‌بینم و او را. ایستاده پای هود آشپزخانه و سیگار می‌کشد. می‌داند دود زیاد سیگار اذیتم می‌کند. می‌گوید دو روزاست آمده‌ای جزیره و از در این آپارتمان بیرون نرفته‌ایم، حالا که بار اولت هست نمی‌خواهی کمی بگردی؟ یا دوباره برمیگردی؟ رو می‌کنم به آینه و تند تند می‌گویم که چه تصمیمی گرفته‌ام. در پس زمینه تصویر توی آینه احساس می‌کنم یک چیزی گوشه گاز آشپزخانه در خودش فرو می‌رود. یادم می‌آید وقتی نیمه تیر هشتاد و هشت با هم خیابان میرعماد را می‌دویدیم که پناه بگیریم در هر خانه‌ای که درش باز می‌شد این همه پک نمی‌زد به سیگار از آن همه واهمه‌های بی نشان. با صورت نیمه تراشیده برمی‌گردم به سمت آشپزخانه. منتظر اعتراضی هستم. معترض اما کنار کشیده از من. از همه شاید. پناه برده به جزیره و سیگار.
بیست وسه سال پیش - عصر یک روز تابستانی- لونا پارک - دروازه قرآن شیراز 
بچه‌ها می‌دوند. شلوغ می‌کنند. می‌خندند. من ایستاده‌ام ساکت به تماشا. خانمجان لپ‌های کوچکم را توی دست می‌گیرد و می‌فشارد و می‌گوید بچه جان بخند برایم. واکشنی نیست. بغلم می‌کند. همانجور که بغلم کرده به عمویم می‌گوید که بهت گرفته این بچه را. بهت سکوت تا یک سال بعد می‌ماند. نتیجه‌اش این می شود که کلاس اول دبستان یک سال برایم دیرتر شروع می‌شود. هیچ چیز اما دائمی نیست از سال دوم دبستان زندگی از سر گرفته می‌شود.