۱۳۹۰/۱۰/۲۳

بردی از یادم


موهایش را کوتاه کرده بود. زودتر از بفیه رسیده بودم. آتیلا رفته بود از زیرزمین شراب قرمز بیاورد. هنگامه داشت تعریف می کرد که این هفته کلی ترسیده که مبادا حامله باشد. مرداد همین امسال تولد پنجاه سالگی اش را جشن گرفت. بعد همان شب هی اصرار کرد که من هم تولد بگیرم. خندیدم. هی رقصیدم و نگفتم بهش که تا حالا جشن تولد نگرفته ام. یادم آمد همین دیشب هم یک رفیق شفیقی از تولد گفته بود وسط مستی و نمی دانست مرا یکهو پرت کرده بود به زمستان شصت و شش و آن خانه شیروانی وسط خیابان سی متری شیراز و تولدی که نیمه کاره مانده بود در پنج سالگی سیاه و سفید. حتی گفته بود دلش برایم خیلی تنگ شده. من اینجور وقتها شرمنده می شوم. یعنی راستش را بخواهید باورم نمی شود کسی هم برای من دلش تنگ شود. داشتم از هنگامه می گفتم. من پرتقال پوست کنده بودم و دارچین پاشیده بودم. هنگامه و علی و تورج بلند بلند می خندیدند. فکر کرده بودم این لحظه های بی دغدغه کاش طولانی باشد. حتی جای کابوس های شبانه این روزها. هنگامه داشت از چالهرز و قلهک قدیم می گفت. رکسانا، دختر عمه اش از چاتانوگا تعریف می کرد که سر کوچه سایه بود توی پهلوی سابق. خیلی وقتها از جلوی پارک ملت که گذشته بودم فکر کرده بودم آن تصویر فیلم سینایی از رستوران چاتانوگا کجا گرفته شده. بعد هی پیدایش نکرده بودم. رکسانا امشب کار را تمام کرد و گفت خراب شده دو سال است و دارد برج جدیدی می شود. هنگامه داشت آیریش کافی درست می کرد. من هنوز پرتقال پوست می کندم. سیب هم. دارچین می ریختم روی سیب ها و کیک پنیر را تکه می کردم برای همه. دلکش آن گوشه می خواند بردی از یادم. هنگامه همسن مادرم بود اگر بود الان. ذهنم رفته بود به اینکه چقدر داشته ام و دارم. همان حس از دست دادن بود یا نه؟ آتیلا را بغل کردم. کلاهم را کج سرم گذاشتم. هنگامه گفت چقدر فرانسوی! خیابان سهیل خالی بود. الکی گفتم آژانس می گیرم. تا پل رومی پیاده آمدم برای خودم.هوا عالی بود. بعد تاکسی گرفتم بی هوا. باید زود خانه می رسیدم. شب های مستی باید آب زیاد خورد واقعن؟

۱ نظر:

  1. چقدر خوبه که می نویسی.
    یک بار بهت گفته بودم باز هم می گم، خیلیها هستن که دلشون برات تنگ شده. لزومن از دل نرود هر آنکه از دیده برفت..

    آب زیاد باید خورد برای پیشگیری از بامداد خمار یا همون هنگ اور

    پاسخ دادنحذف