"کار به حاهای باریک کشیده" این چیزی بود که آقای پشت میز گفت. سرفههایم شروع شد. چند روز است هی سرفههای خشک میکنم. از اتاق بیرون آمدم. بحث بیشتر فایده نداشت. همه چیز خاکستری بود. دلم حسن را می خواست. حسن هنوز توی زندان است. آن وقت ها که دانشکده تازه از وزرا رفته بود دهکده المپیک با تنها کسی که حال پیاده رویهای طولانی داشتم، حسن بود. حرف نمیزدیم. من اهل درددل نبودم و حسن اهل توصیه. دردهایش از من بزرگتر بود. آرام میگرفتم وقتی فقط راه می رفتیم. دستم به جایی بند نبود. از ساختمان کوفتی بیرون آمدم. هانی نزدیک بود. رفتم خودم را مهمان کردم به آلبالوپلو. این از آن غذاهایی است که عمرن خودم بپزم. افاقه نکرد. حواسم پرت نشد. این روزها همهاش یک چیزی شعله میکشد. مثلن هر عصر که میآیم خانه، نصف یک هندوانه را می خورم. این سرفه های خشک را ولی امروز تمامی نیست. یادم به حرف بردیا افتاده: "بعضی آدمها محتوم گذشتهشون هستن. گذشته دست از سر آدم برنمیداره. هر کی خلافش رو میگه چرت میگه". ایستاده بودم سر عباس آباد و توی گرما منتظر تاکسی بودم. شماره اش را گرفتم. همین جوری. من این جور آدمی هستم. وقتی یاد کسی می افتم به نزدیکترین وسیله ای خبر ازش میگیرم.
ما خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم. بردیا سال سوم پزشکی بود و من سال دوم حقوق. خیلی اتفاقی هر پنج شنبه ما ردیف آخر سالن نمایش فیلم دانشکده علوم پزشکی دانشگاه شیراز می نشستیم. آن وقت ها کلاسیکهای سینما را مرور می کردیم و رئیس انجمن یک آقای سال هفتی پزشکی بود که خیلی بیشتر از همه ما کلاسیک دیده بود ولی بی ریا و خالص برای ما بعد از هر فیلم تحلیل میکرد. یک شبی هم اتفاقی هممسیر شدم با بردیا. فرزند آخر پدر و مادری پیر بود که از دنیا رفته بودند وقتی ده ساله بوده. برادرها و یک خواهرش همه از ایران رفته بودند. پزشکی را با ذوق زیاد دنبال می کرد. تنها زندگی می کرد و شکل زندگی اش نزدیک بود به من. معاشرتمان زیاد شد. آن وقت ها من زیاد کار می کردم و همزمان درس می خواندم و خانه را باید تنهایی میچرخاندم. بردیا خیلی زندگی مشابهی داشت. هنوز یکسالی نگذشته بود که بردیا عاشق یکی از همکلاسیهایش شد. آدم سختگیری نبود. از همین ساده گرفتنش خوشم می آمد. یک روزی اما از همان پنج شنبههای همفیلمبینی گفت که نامه اخراجش از دانشگاه آمده. من شوکه شدم. گفت بهایی زاده است ولی اصلن مذهبی نیست. هی فکر کرده بودیم که این واحد حراست و گزینش داشگاه شیراز از کجا این همه توی زندگی خصوصی آدمها فرو رفته. به نتیجه ای نرسیدیم. هر دو خوشبین بودیم که می شود کاری کرد. نشستیم با هم اعتراضی نوشتیم بر حکم. من به اصل ممنوعیت تفتیش عقاید استناد کردم و اینکه گناه پدر بر پسر چرا می نویسند؟ خودش اضافه کرده بود که هیچ تقیدی به بهاییت ندارد و در شناسنامه هم مسلمان اثنیعشری است. همه سال هشتاد و سه در رفت و آمد اداری بودیم. نامه هیچ وقت جوابی نگرفت. بردیا اخراج شد. اما با همان دختر معشوقش ازدواج کرد. من نمی فهمیدم. نه کار داشت و نه حق تحصیل. ولی یک چیزی را ایمان داشت.
داشتم می گفتم. سر عباس آباد ایستاده بودم منتظر تاکسی که شمارهاش را با موبایلم گرفتم. بعد از سه تا زنگ برداشت. گفت سیدنی الان شب است و دارد می خوابد. نشناخته بود هنوز. گفتم یادت هست که " بعضی آدمها محتوم به گذشته هستند؟" جواب داد: محتوم یا محکوم؟ خندیدم. یادم آمد یک چیزی نوشته بودم همان روزهای اول انتشار چلچراغ: "محکوم به دوست داشتنیم...گاه دستان به غایت سردمان را بی فشردنی به هم میساییم و با چشمان بی فروغ به یکدیگر نظر می دوزیم...محکوم به دوست داشتنیم و دلمان را توان گریزی نیست." بردیا اجازه گرفته بود که همین را بنویسد برای متن کارت عروسی اش با پونه. چند ماهی قبل از مهاجرتش به استرالیا. گفتم: نه. محکوم نه. محتوم. محتوم آن سالهایت را که می گفتی حالا خوب می فهمم. خیلی خوب می فهمم. سکوت کرد. بعد از لختی سکوت پرسید: خوبی؟
هنوز سر عباس آباد منتظر تاکسی بودم. آفتاب داغی بود. با خانه قدیمیام فاصله زیادی نداشتم.
اون پلاس وان کوفتی رو که اون بالا زیر نوشته است میزنی معنیاش خیلی وقتا اینه که خوندم و خوبه نوشتن و قورت ندادنِ چیزهایی که میشه قدری ازشون نوشت . همین !
پاسخ دادنحذفهر بار که می خوانم روایتی ناتمام از شما را، فکر می کنم شاید فرد نامبرده بار دیگری ننویسد؛ غصه ام می گیرد. اما بلافاصله فکر می کنم شاید روایت هایش به تمام رسیده باشند؛ همین و هن روایت های درد. شاید بار سنگین این همه سال را زمین گذاشته است. خوشحالم می کند این فکر. بنویسید و بنویسید و بنویسید تا روایت های دردتان تمام شود و دردِ بار و بار درد را زمین بگذارید...
پاسخ دادنحذف