۱۳۹۱/۰۳/۰۹

محتوم یا محکوم؟

"کار به حاهای باریک کشیده" این چیزی بود که آقای پشت میز گفت. سرفه‌هایم شروع شد. چند روز است هی سرفه‌های خشک می‌کنم. از اتاق بیرون آمدم. بحث بیشتر فایده نداشت. همه چیز خاکستری بود. دلم حسن را می خواست. حسن هنوز توی زندان است. آن وقت ها که دانشکده تازه از وزرا رفته بود دهکده المپیک با تنها کسی که حال پیاده روی‌های طولانی داشتم، حسن بود. حرف نمی‌زدیم. من اهل درددل نبودم و حسن اهل توصیه. دردهایش از من بزرگتر بود. آرام می‌گرفتم وقتی فقط راه می ‌رفتیم. دستم به جایی بند نبود. از ساختمان کوفتی بیرون آمدم. هانی نزدیک بود. رفتم خودم را مهمان کردم به آلبالوپلو. این از آن غذاهایی است که عمرن خودم بپزم. افاقه نکرد. حواسم پرت نشد. این روزها همه‌اش یک چیزی شعله می‌کشد. مثلن هر عصر که می‌آیم خانه، نصف یک هندوانه را می خورم. این سرفه های خشک را ولی امروز تمامی نیست. یادم به حرف بردیا افتاده: "بعضی آدمها محتوم گذشته‌شون هستن. گذشته دست از سر آدم برنمیداره. هر کی خلافش رو میگه چرت میگه". ایستاده بودم سر عباس آباد و توی گرما منتظر تاکسی بودم. شماره اش را گرفتم. همین جوری. من این جور آدمی هستم. وقتی یاد کسی می افتم به نزدیکترین وسیله ای خبر ازش میگیرم. 
ما خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم. بردیا سال سوم پزشکی بود و من سال دوم حقوق. خیلی اتفاقی هر پنج شنبه ما ردیف آخر سالن نمایش فیلم دانشکده علوم پزشکی دانشگاه شیراز می نشستیم. آن وقت ها کلاسیک‌های سینما را مرور می کردیم و رئیس انجمن یک آقای سال هفتی پزشکی بود که خیلی بیشتر از همه ما کلاسیک دیده بود ولی بی ریا و خالص برای ما بعد از هر فیلم تحلیل می‌کرد. یک شبی هم اتفاقی هم‌مسیر شدم با بردیا. فرزند آخر پدر و مادری پیر بود که از دنیا رفته بودند وقتی ده ساله بوده. برادرها و یک خواهرش همه از ایران رفته بودند. پزشکی را با ذوق زیاد دنبال می کرد. تنها زندگی می کرد و شکل زندگی اش نزدیک بود به من. معاشرتمان زیاد شد. آن وقت ها من زیاد کار می کردم و همزمان درس می خواندم و خانه را باید تنهایی می‌چرخاندم. بردیا خیلی زندگی مشابهی داشت. هنوز یکسالی نگذشته بود که بردیا عاشق یکی از همکلاسی‌هایش شد. آدم سختگیری نبود. از همین ساده گرفتنش خوشم می آمد. یک روزی اما از همان پنج شنبه‌های هم‌فیلم‌بینی گفت که نامه اخراجش از دانشگاه آمده. من شوکه شدم. گفت بهایی زاده است ولی اصلن مذهبی نیست. هی فکر کرده بودیم که این واحد حراست و گزینش داشگاه شیراز از کجا این همه توی زندگی خصوصی آدمها فرو رفته. به نتیجه ای نرسیدیم. هر دو خوشبین بودیم که می شود کاری کرد. نشستیم با هم اعتراضی نوشتیم بر حکم. من به اصل ممنوعیت تفتیش عقاید استناد کردم و اینکه گناه پدر بر پسر چرا می نویسند؟ خودش اضافه کرده بود که هیچ تقیدی به بهاییت ندارد و در شناسنامه هم مسلمان اثنی‌عشری است. همه سال هشتاد و سه در رفت و آمد اداری بودیم. نامه هیچ وقت جوابی نگرفت. بردیا اخراج شد. اما با همان دختر معشوقش ازدواج کرد. من نمی فهمیدم. نه کار داشت و نه حق تحصیل. ولی یک چیزی را ایمان داشت.
 داشتم می گفتم. سر عباس آباد ایستاده بودم منتظر تاکسی که شماره‌اش را با موبایلم گرفتم. بعد از سه تا زنگ برداشت. گفت سیدنی الان شب است و دارد می خوابد. نشناخته بود هنوز. گفتم یادت هست که " بعضی آدمها محتوم به گذشته هستند؟" جواب داد: محتوم یا محکوم؟ خندیدم. یادم آمد یک چیزی نوشته بودم همان روزهای اول انتشار چلچراغ: "محکوم به دوست داشتنیم...گاه دستان به غایت سردمان را بی فشردنی به هم می‌ساییم و با چشمان بی فروغ به یکدیگر نظر می دوزیم...محکوم به دوست داشتنیم و دلمان را توان گریزی نیست."  بردیا اجازه گرفته بود که همین را بنویسد برای متن کارت عروسی اش با پونه. چند ماهی قبل از مهاجرتش به استرالیا. گفتم: نه. محکوم نه. محتوم. محتوم آن سالهایت را که می گفتی حالا خوب می فهمم. خیلی خوب می فهمم. سکوت کرد. بعد از لختی سکوت پرسید: خوبی؟
هنوز سر عباس آباد منتظر تاکسی بودم. آفتاب داغی بود. با خانه قدیمی‌ام فاصله زیادی نداشتم.

۱۳۹۱/۰۳/۰۷

از روزهای رفته

از حیاط خانه عمو یک دسته پر ریحان و ترخون چیده‌ام. ریحان بوی بچگی ‌هایم می‌دهد. عمو هنوز هم سبزی‌ها را زیر سایه پهن و بلند درخت گردو می کارد. همان جا که وقتی داشتم از این خانه می‌رفتم یک بوته یاس سفید کاشته‌ام. اینها توصیه و امر عمو بود: ریحان و یاس باید در پناه سایه درختی بلند باشند که آفتاب خشک و تیز تابستان خشکشان نکند. پای هر دو هم باید همیشه نم باشد. عمو می گوید: آخر این تابستان بوته یاست سیزده ساله می‌شود. بعد لبخند می زند و نگاهم می‌کند. انگار که یادش آمده باشد من هم سیزده سال است که از این خانه رفته‌ام. نمی خواهم از گذشته و رفتنم از خانه‌اش حرفی بزنیم. به هیچ جای مشخصی نرسیدیم هر بار که حرف زدیم. چند گل یاس می چینم و می ریزم توی جیب پیراهنم. دسته ریحان و ترخون را برمیدارم و می گویم خانمجان منتظرم هست. عمو هنوز هم مثل قدیمها به جای گونه، پیشانی ام را می بوسد. 
سرم را گرم کرده ام به رنده کردن خیارها که بریزم روی سکنجبین و یخ. خانمجان تکیه داده به کابینت و برگ‌های کاهو را توی آبکش می اندازد. تصویرش غریب است. عصای کنار دستش را می‌گویم. بیشتر این سه ماهی که نبوده را روی تخت بیمارستان و اتاق های فیزیوتراپی گذرانده. حالا زانوی راستش سرپا شده. به قول خودش دیگر لنگر نمی‌اندازد و راست راست مثل یک داف راه می رود. این را من یادش داده‌ام و کلی خندیده‌ایم وقتی که داشتم داف را برایش توضیح می دادم. شرط بسته با من که هر وقت داماد شوم با من تانگو برقصد. وقتی داشت قول می داد از خنده اشک ریخت. خانمجان رفته بود سراغ کاسه کردن ترشی بادمجان که بگذارد کنار کاهو. صدای زنگ آمد. دایی بود با یک ظرف بزرگ فالوده. عشرتم کامل شده بود. برای سه نفرمان سنکجبین و خیار ریختم توی لیوان های پایه بلند. دایی پرسید: چه کردم برای خرید خانه؟ این سوال را در حالت کلی تری شب عید از من پرسیده بود که چرا سر و سامانی به زندگی‌ام نمی‌‌دهم. جواب دادم: دنبال وام را گرفتم ولی جور نمیشه. خانمجان کاهو را با ترشی لای نان لقمه گرفته بود برایم. این یک جور خیلی خاص عصرانه شیرازی است. دایی دوباره گفت چرا؟ دایی در زمره آدم‌هایی است که همیشه به چشم مخاطب خیره می‌شوند. من گریخته ام بیشتر وقت ها از درنگ و ایستایی نگاه خیره‌اش. لقمه را از دست خانمجان گرفتم و بی‌اینکه صورتم را برگردانم سمت دایی گفتم: وام مسکن را فقط به رسمی‌ها می‌دهند. امیدوار بودم ادامه ندهد ولی دایی دوباره گفت: خب؟ دلم پیچ می خورد. من به این دایی نمی توانم دروغ بگویم. جواب دادم: پیگیر شدم گفتند ممنوعیت استخدام رسمی دارم. هنوز برنگشته بودم سمتش. می‌ترسیدم. زیر لب فحش داد. مثل همیشه. بین همه ما این دایی تنها کسی است که هنوز آرام نگرفته. یک جور خشم فروخفته‌ی مدام دارد. از من فقط نه سال بزرگتر است و از وقتی که در پانزده سالگی خواهرش را از دست داده، یک جور میل شدید و خاموش نشدنی به انتقام دارد. به موازاتش یک جور حساسیت و پیگیری مدام به شکل زندگی من در همه این سالها. همین شکل غریب غیرتش مرا همیشه ترسانده. همین شده که خیلی چیزها را پنهان کرده‌ام از او مگر اینکه با چشم های میشی‌اش خیره شود توی صورتم و سوالی بپرسد. از شانزده سالگی یک جور رشته ورزشی را دنبال کرد که انگار دلیل دارد در روانشناسی این جور آدمها. همان سالها شد عضو ثابت تیم شمشیربازی جوانان کشور. من هنوز راهنمایی نرفته بودم که به مرحله مسابقات آسیایی رسید. ولی نرفت. یک جور عقاید خاصی داشت و دارد. مثل این عقیده که زیر چنین پرچمی نباید مبارزه کرد. بیشتر از دیپلم هم درس نخواند. برگشت به شهرمان و تنها کلوب خصوصی آموزش شمشیربازی را راه انداخت. هنوز هم همان جا را دارد. دایی هنوز زیر لب فحش می داد. گفتم چایی یا فالوده؟ خانمجان گفت: معلوم است که فالوده و به دایی تشر زد که دوباره شروع نکن. من داشتم فکر می کردم خانمجان که این همه اهل خوردنی است چطور یک ماه تمام را به خوردن غذاهای بیمزه‌ی بیمارستان آلمانی دوام آورده. فالوده را روی میز گذاشتم که توی پیاله‌های سفالی بریزم. بی هوا و یکهو دایی دستهایم را گرفت. خیره شد توی صورتم و گفت چرا نمی روم؟ چرا مانده‌ام؟ تا کی این همه بیخودی چرخیدن؟ راه گریزی نبود. حرفم نیامد. چشمهایم داغ شده بود. جواب سوالش را ندادم. نگفتم که همین عصر مستقیم از راه فرودگاه دارم می روم مهمانی خداحافظی یک رفیق. نگفتم من از رفتن می ترسم. نگفتم محتوم به پذیرش شده‌ام و نمی‌خواهم قبولش کنم. جایش دستهایش را فشار دادم که دست بردارد. یک پیاله فالوده یکسر بالا رفتم تا چیزی که بند گلویم چسبیده بود پایین رود.
حالا بعد از دو روز توی لابی خالی یک هتل معمولی کرمانشاه از ترس ریزگردهایی که نفس را می‌برند منتظر تاکسی نشسته ام که این شاید آخرین ماموریت شغلی‌ام را تمام کنم. شغلی که به ماندگاری‌اش دیگر امید چندانی نیست.

۱۳۹۱/۰۲/۳۱

عاجز از...

دوباره همان بو مشامم را پر کرده بود. من یک نوزده ساله بودم خام از تجربه هم‌آغوشی. من این تصویر را از گردن مادرم به خوبی به یاد می آوردم. یک گودی کاسه مانند که ضلع شمالی آن را استخوان ترقوه پر می کرد. این آخرین تصویر من از آن حجم بی حضور است. بو را کاملن به خاطر سپرده بودم. یک جور متمایز، خاص بود. برای من البته. خیلی طبیعی است که شاید برای دیگران نباشد. من با همین تصور در نوزده سالگی به هم‌آغوشی رفته بودم. آن بو کشف شده بود دوباره از پس چند سال. خوشحال بودم. اما همه چیز همان جوری که فکر کرده بودم، پیش نرفته بود. تمام یک ساعتی که شرمگینانه چانه بر شانه اش گذاشته بودم، نفس می کشیدم. می دانید؟ یک جور بوی خاصی بود که دوباره به دست آمده بود شاید. ترقوه را زیاد بوسیده بودم. دوستم را ترسانده بودم. خب یک ساعت تمام بو کشیده بودم و حرف نزده بودم و فقط بغلش کرده بودم. خوب یادم هست که یکی دوبار تذکر داده بود آن گودی نزدیک شانه اش دارد کبود می‌شود. بی‌توچه نبودم. منگ کشف دوباره بو شده بودم. آن شب همه به کنار و مشام گذشته بود. دوستم خیال کرده بود از من کاری ساخته نیست. راستش این تصور گاهی حتی تا حالا هم امتداد پیدا کرده. یک وقت‌هایی بی اینکه بخواهم قفل می کنم. همین یک هفته پیش، من خیلی زود سرکارم حاضر شده بودم. الویه آورده بودم با بربری تازه که صبحانه بخورم. چای را که ریختم، نگاهم رفت روی تقویم میزم. دادگاه نداشتم. یک روز معمولی بود تا عصر. یک ساعت بعد خانمی یک جعبه کوچک روی میز گذاشته بود و گفته بود برای مادرتان. مثل سال گذشته یک زنجیر باریک طلا بود. همین کافی بود. تصویر آمده بود بالا. یک گردن باریک و طناب دار. این آخرین تصویر مفروض من از مادرم است. چند روز دیگر روز پدر است. اینجا حتی اگر بی توجه باشی، مناسبت های تقویمی را توی چشمت می‌کنند. همین چند شب پیش توی ایوان خانه ییلاقی ایستاده بودم و به سپیدارهای رهایی فکر می‌کردم که گوشه‌ای دور ازآلودگی‌‌های  تهران هنوز سپیدار هستند. گرچه سپیدار‌های تهران را باید ستایش کرد به طاقت ماندن. همیشه به انتخاب است این روزها. گاه پیمانه پر می شود. چاره‌ هر کس به پیمانه ‌اش بسته است. حرف تازه ای نیست. فقط به دست خود ساختن و به ناچار به  پای خود فرو ریختن، شوریدگی و توضیح می‌خواهد. سخت است...اصلن آسان نیست این تشریح...