قدرت پدیده عجیبی است. مرز ندارد و میل به داشتنش روز به روز بیشتر می شود. یک جور حرص مدام داشتن. پیشروی کردن. به زور گرفتن. من هیچ وقت آن قدرها آدم قدرتمندی نبودهام. شاید در موضع قرار نگرفتهام وگرنه سیاست رفتاری من هم همین طمع مدام خواهد بود در موضع قدرت. مثل همین روزهای پیش. گریخته بودم به سفر که هجمه قدرت به مرزهای شخصیام را چند روزی فراموش کنم. پیرمردی که به ما خانه اش را کرایه داده بود یک آدم معمولی و ساده و به ظاهر مهربان بود. روز اول همه چیز خوب پیش رفت. فقط گفت خودش هم نصف خانه را میخواهد. قبول کردیم. روز دوم که عدهای از دوستان دیگرمان رسیدند کرایه را افزایش داد. هنوز اما با شرط حضور خودش در نصف خانه. روز سوم گفت که مهمان دارد و با حفظ شرایط داشتن نصف خانه و افزایش کرایه، یک اتاق ما را هم میخواهد. قدم به قدم جلو آمده بود. یادم افتاده بود به همه نبردی که این سالها داشتهام. تصمیم این شده بود که برویم. رها کنیم. ما می خواستیم بیشتر بمانیم. هوا خوب بود. به قول آرش الکل در هوا جاری بود. آدمهای خوبی گرد هم آمده بودیم. زمان کافی داشتیم. اما قدرت در دست دیگری بود. سپیده گفته بود تحقیر شدهایم. راست گفته بود؟ تمام آن راه پیچ در پیچ مه آلود را که پایین می آمدیم و شراب می نوشیدیم به همین حس تحقیر فکر می کردم. این که هی کنار آمدهایم و هی جلوتر آمدهاند. رفتن ما نجیبی بوده یا ترس از جنگیدن؟ نمی دانم. نظرها یکی بود که همان سه روز را خوش گذراندهایم. فارغ از اینکه آخرش چه شده. من اما فکر کرده بودم چقدر با همه نداشتههایمان هنوز خوشحالیم.
خانه که رسیدم نیمه شب بود. پیغامگیر تلفن خبر خوبی نمی داد. دوباره مثل سه سال پیش همین روزها انگار کسی مرا گرفته و پرت کرده به یک تعلیق. طول کشید تا سرپا شدم. تمام دیروز را مثل یک سگ تیرخورده چرخیدم. بار پیش هم همین جور بود. همان سه سال پیش. وقتی دیدم دستم به جایی بند نیست ازهر آنچه داشتم یک جور وسواسی شکلی محافظت کردم. امروز افتادم به جان خانه. سنگ توالت را هی شستم. کولر را که تنبلیام می آمد همه این روزها، راه انداختم. همه شیشهها را برق انداختم. این خانه اجاره ای این روزها آخرین سنگرم هست. حداقل همین تکه مال خودم هست. این سومین بار بود. بار اول عمو منتظر نشسته بود که در پانزده سالگی خسته شوم از بار زندگی تنهایی و برگردم به خانهاش. گفته بود اشتباه میکنم. من اما آن روزها زیادی لجوج بودم. بار دوم همین سه سال پیش بود که از یک ماه کار هر روزه دور ایران برگشتم و فهمیدم آن که چند سال تمام همه چیزم شده بود گذاشته و رفته. همه چیز یعنی نشسته بود جای همه آدمهایی که ندارم. این را خودش خوب می دانست. انگار که یکهو انداخته باشند کسی را در خلا بی وزنی و بی کسی. خوب یادم هست که آن روزهای مانده تا انتخابات هشتاد و هشت هم همه خانه را سابیدم . کاری که به طور معمول نمی کنم. بعد هم که انتخابات شد و بیکاری چندین ماهه. بیکاری یک جور ناامنی مستمر می آورد. اما دوام آوردم آن سال. از پریشب که دیگر فهمیدهام دستم به جایی بند نیست همهاش به این امیدم که دوام میآورم. مثل همه تابستان و پاییز هشتاد و هشت. شکل دوام را اما نمیدانم هنوز. نجیبانه یا جنگجویانه؟!
وقتی خودم رو توی شرایط مشابه تصور می کنم، می بینم که از نجابت نیست، از ترس از جنگیدن هم نیست، از کم داشتن انرژیه، از محدود بودن منابع، که باید صرف مقابله با چیزهای بزرگتر و قویتر و مهمتری بشن. که اگه محکم تر بود زیر پام، جلوی این طور تحقیرهای کوچیک هم وایمیستادم
پاسخ دادنحذفو من وقتی دستم به هیچ جایی بند نیست
پاسخ دادنحذفخلا، بی وزنی، بی کسی...
همین دیشب این متن و برای یه نفر اساماس فرستادم
سعیده