۱۳۹۲/۰۴/۰۸

بیداری، خاموشی میاره

یک کاست نارنجی سونی قدیمی است. رویش نوشته بهترین‌ها. دستخط سی سال پیش باباست. این همان عنوانی است که یک جای مجازی، دوست‌داشتنی‌هایم را حفظ کرده‌ام مثلن. آمده‌ام چند روزی مراقبت کنم از موجود زنده‌ی کوچکی. روی طاقچه خانه، پلیر کوچک نوارهای کاست دیدم و یادم آمد از کشته خویش و هنگام درو. کاست را گذاشته‌ام توی پلیر. هی میزنم اول نوار و هی دوباره می‌خواند رامش:
بابات رفته گل آفتاب بیاره
اونو بالای گهواره‌ات بذاره
جوونه بودی و بابا میدونست
جوونه طاقت سرما نداره
دیروقت است. خانمجان خوابیده. ادامه می‌دهد:
لالا کن خواب فراموشی میاره
بخواب، بیداری، خاموشی میاره

۱۳۹۲/۰۴/۰۲

قفل به روایت

نخواسته بود که بماند. از او یک تصویر شورشی با من مانده بود که از مرزهای ترکیه گریخته بود. آدمهای دیگر فامیل اسمهای دیگری درباره‌اش گفته بودند. یکی از آن اسمها "فراری" بود. برای من اما یک قاب کوچک خاتم بود کنار استریوی چوبی خانه. عکسی که هرتازه واردی به خانه را به تعجب می انداخت از بس با آن ریش سیاه پرکلاغی شبیه داریوش خواننده بود. تنها کنش آن جوانی‌هایش که یادم مانده یک شب زمستان شصت و شش بود که بابا در سفر بود. راه آب شیروانی را برگهای خشک گرفته بود  و کسی خبر نشده بود. پاییز آن سال شیراز خیلی پرباران بود. یکریز و بی وقفه. شب ازصدای ریختن گوشه‌ای از گچ سقف اتاق کوچک زیر شیروانی بیدار شده بودیم. آب شروشر روی لحاف‌های رختخواب‌پیچ شده می‌ریخت که محل بازی و جست و خیزهای گاه به گاهم بود. برگ خشک چنارهای بلند حیاط اداره برق که پشت خانه بود، راه شیروانی را بسته بود و مامان تنها کاری که به فکرش رسیده بود خبر کردن او بود. آن وقتها او هم مثل بابا پاکسازی شده بود و با چند تا از رفقایش یک مغازه تعمیر مبلمان سرپا کرده بود. مغازه‌اش همین سرکوچه ما بود. شبها تا دیروقت می‌ایستاد و اضافه کار می‌کرد. آن شب، خودش و دو تا کارگرش اگر به دادمان نرسیده بودند، خانه را آب برده بود. شاید هم هیبت آن اتفاق در روزهای پیش از حادثه خیلی برای من، بچه‌ی پنج ساله، بزرگ بود که همیشه خاطره‌ی یک ناجی از او جاخوش کرد گوشه ذهنم. یکسال بعدش، حادثه مرا کلام بریده گوشه‌ی خانه‌ی عمو جا گذاشته بود، و او را یک جای دنیا که هیچ کداممان نمی‌دانستیم. از دایی، فقط قاب خاتمی جا مانده بود که باید برای همه توضیح میدادیم داریوش نیست و مغازه‌ی بسته‌ای که سالهای بعد هروقت پنج تومانی به دست برای خرید کیهان بچه‌ها به دکه روزنامه‌فروشی می‌رفتم، سکه را بر در مغازه میزدم مبادا در را باز کند! دایی، برادر مادرم نبود به واقع. دایی، یا درست ترش دویی، یک جور عنوان صمیمانه و بی‌ریاست که شیرازیها، جان‌ترین رفیقشان را با آن صدا می‌کنند، انگار که عضوی از خانواده باشد. و دایی واقعن بود. هیچ کس خبر نشده بود از رفتنش. تا دو سال هم هیچکس نمی‌دانست تا عمو نامه‌ای گرفته بود از کسی که شماره‌اش را داده بود در اتریش. مادرش شکسته بود بعد از رفتنش، خانمجان هر دو هفته یکبار، عصر شنبه که می آمد دنبالم مدرسه سر قم‌آباد، با هم میراندیم تا خانه مادرش. خانمجان خودش دل پاره‌تر بود، اما مادرش را برمی‌داشت و می‌رفتیم اداره مخابرات سر ولیعصر. خانمجان با آن تلفنهای پالسی شماره‌ی دایی را میگرفت و گوشی را می‌داد دست مادرش که با پسرش خلوت کند. بعد من و خانمجان می‌نشستیم بیرون کابین تلفن راه دور. مادرش هر بار اولش بی‌تابی میکرد و آخرش میخندید. من توی خیالم فکر میکردم دایی عجب خوب بلد است مادرش را از غصه به خنده برساند.
همه‌ی این سالها با خاطره‌ی ناجی، شورشی گریخته، خو گرفتم. من هنوز دبیرستان بودم که مادرش بی دیدار پسر، رفت زیر خاک. بعدها شنیدیم که سوئد زندگی میکند ولی نه خبری، نه تماسی، نداشتیم. اینجا که آمدم، دنبال کردم ببینم کجاست. سه ماه پیش، تازه نوشتن آنچه می‌خواستم برای پایان دوره‌ام بسازم را تمام کرده بودم. طرح کار، اول بین پنجاه طرح و روز آخر بین بیست و پنج طرح برگزیده شد که ساخته شود. همه چیز آماده بود. کالج، چراغ سبز نشان داده بود. هر دو استاد مشاوری که مهمان کالج شده بودند، طرح را پسندیده بودند و تشویقم کرده بودند که حتی به نسخه بلندتری فکر کنم. روز نتایج، اما قبولی طرح که اعلام شد، کسی از دلم خبر نداشت. حرفش را می‌گذارم برای یک وقت بهتری. همین حالا هم سه ماه طول کشید تا با خودم کنار بیایم از نوشتننش. دستم دوباره به هیچ جا بند نبود، گفتم منصرف شده‌ام. محیط رقابتی بود و همه‌ی دوستانم یک علامت سوال بزرگ بودند. جوابی نداشتم. فی الحال بلد نبودم چطور بگویم ریسک ساخته شدن فیلم را برای خودم قبول می‌کنم ولی برای آن چند تن عزیزی که در وطن گذاشته‌ام نه. فکر می‌کردم توضیحش، توضیح واضحات است. رها کردم. کوله به دوش انداختم. برای دایی نوشتم که بگذارد ببینمش. جوابم یک خط ایمیل بود از نشانی‌اش توی یک شهر ساحلی سوئد. به اینجا نزدیک بود. همه‌رقبا/دوستانم، در حال شروع فیلمبرداری بودند که از کالج زدم بیرون. غریب بود حسرت به اجبار نساختن. فکر نکردم بهش. یعنی چرا، دروغ نگم خیلی خیلی زیاد فکر کردم. چاره نبود. ماندنم آنجا باعث میشد هی هر روز بگویم چرا پروژه‌ای که باید ساخته میشد، ساخته نشد.
شش ساعت بعد مالمو بودم. یک شهر آرام ساحلی. نه استقبالی در کار بود، نه خوش‌آمدی. از آن تصویر شورشی، کسی در را به رویم باز کرد که خیلی بیشتر از معمول با زمانه کنار آمده بود. وارد خانه‌ای شدم که نمی‌شناختمش. روی دیوار راهروی کوچک ورودی خانه، سه تا عکس پولاراید قاب شده بود. دایی بود که سرش را توی موهای زنی مو قهوه‌ای فرو کرده بود. صورت زن پیدا نبود. یک جایی بود زیر دروازه قرآن شیراز. حدس زدم آخرهای پنجاه باشد یا اوایل شصت از اینکه جاده زیر دروازه قرآن دوطرفه بود.
همه‌ی آن سه روزی که آنجا بودم به کمترین حرفها گذشت. خیلی معمولی‌تر از اینکه چه میکنم و چه کرده‌ام. جای دنجش گوشه ایوان آشپزخانه بود. رفیقی برایم بهمن کوچک فرستاده بود از ایران، سیگاری که نبودم ولی گاهی نخی با سکوتش چاق می‌کردم. چشمهایش می‌پرید وقتی که خیره میشد. این را یادم نمانده بود. تمام آن سه روز را آشپزی کردیم. باهم و تنها. برای من که خیلی وقتها راحت بوده سر حرف را باز کردن، یک دیوار سخت بلندی بود دایی. سر در نمی‌آوردم. از مامان و بابا؟ نه هیچ حرفی نزد. نزدیم. شب دوم گفت "زندگی دیگران" را تماشا کنیم. آخر فیلم، من رفته بودم دستشویی، وقتی برگشته بودم، رفته بود خوابیده بود. اولریش موهه داشت صفحه اول کتابی را بهش تقدیم شده بود می‌خواند. غیر از آن شب، هیچ کار مشترکی جز آشپزی نکردیم. حتی نرفتیم از خانه بیرون که شهر را ببینیم. روز آخر یادم آمد شاید چیزی برایش جالب باشد. گفتم فیلم عروسی مامان و بابا را هجده ماه پیش گیر آورده‌ام. با تعجب پرسید از کی؟ چطور؟ کجا؟ این اولین سوالهای پی‌درپی‌اش بود. توضیح دادم دانشجوی بابا را. فیلم را توی پلیر گذاشتم. حواسم به بادمجان‌های روی تابه بود که نسوزد. یک وقتی برگشتم ببینم چه میگذرد توی هال. پشت کانتر، دیدم یک دستش را به دیوار حائل کرده. شانه‌هایش می‌لرزید. چهره‌ی دایی را نمی‌دیدم. مستاصل و بیقرار شده بودم. نگاهم افتاد به تلویزیون. رفیق بابا با یک سبیل پهن و کراوات پهن‌تر داشت مسخره‌بازی در می‌‌آورد و به شیوه گزارشگرهای تلویزیون نظر مامان و بابا را می‌پرسید. گریه‌ی دایی بند نمی‌آمد. دستم را گذاشتم روی شانه‌اش، کار دیگری یادم نیامد. دستم را پس زد. شانه‌هایش بدتر لرزید. بعد یک چیزهایی گفت که نمی‌خواهم یاد کنم. خیلی چیزها نمی‌دانم از آن روزها. همه‌ی این سالها شنیده بودم از رفیق‌بازی‌های بابا. حتی یکی از بهترین رفیق‌هایش یکبار، یک شبی‌ توی شیراز، گفته بود بابا حائل شده بود و مراقبت کرده بود از دستگیری خیلی از دوستهایش. حرفهای آن رفیق بابا را به حساب این گذاشته بودم که مستی و گذشت زمان، آدمها را رقیق‌القلب می‌کند. حالا نسخه دیگری از آن حرفها را دایی تکرار می‌کرد. دلم پیچ خوره بود ناجور. بادمجانهای نیمه‌کاره روی گاز را رها کردم. نیمه شب بود . از خانه‌اش بیرون زدم. دایی، پای کانتر مانده بود شاید. من طاقت شنیدن نداشتم.
 به نوشتن روایتش، تا امروز درگیر و قفل مانده‌ام.