۱۳۹۱/۰۳/۲۳

چ آخرهیچ

چمدانم را گذاشته‌ام روی چرخ و نشسته‌ام روی صندلی سالن تحویل چمدانها. من زودتر رسیده‌ام مشهد. با اینکه پرواز آقاجان را جوری گرفته بودم که نیم ساعت بعد از من برسد اما باید دوساعتی توی فرودگاه منتظر بمانم. پرواز شیراز تاخیر دارد. حالا که دستم از خیلی جاها کوتاه شده، مثل گربه‌ای که لانه‌اش را خراب کرده‌اند چنگ انداخته‌ام به هر آنچه دارم. انگار وقت تنگ آمده باشد به داشتن. یک وقتی چند سال پیش به آقاجان قولی داده بودم. همان هفته پیش که همه چیز تمام شد، فکر کرده بودم وقتش است. بلیط گرفتم که بیاید مستقیم مشهد. مخالفتی نکرد گرچه  بدون خانمجان اصولن سفر نمی‌رود. خانمجان هنوز عصا می زند از بعد عمل و توان نداشت به این سفر. برای مرد میانسال تازه از خارج‌آمده‌ای که کنارم روی صندلی منتظر خانواده‌اش نشسته بود داشتم تعریف می‌کردم که مشهد دو عنصر برجسته دارد: حرم و شکم. بعد در جواب اینکه انتخابم کدام است؟ گفته بودم طبعن دومی. فکرم اما جای دیگری بود. این هم از مهارت‌هایی است که این روزها خیلی خوب یاد دارم. یاد داشتن را مشهدی‌ها می‌گویند یعنی بلد بودن. خودم را رها می‌کنم وسط یک تعریف بی ربط و فکرم می‌چرخد یک جای خیلی دور دیگری. مثلن وقتی آقای میانسال اسم چند رستوران خوب را می‌پرسید، من داشتم فکر می‌کردم آقاجان الان توی هواپیما کنار چه کسی نشسته و چه ‌می ‌کند. سالهاست حرف نمی‌زند. یعنی می زند ولی به قدر رفع نیاز یا شاید وقتی که حتمن مجبور باشد. حتی در بروز احساسات انسانی امساک دارد. تصویرش سالها شده مردی خموده، منزوی و مردم گریز. مکالمات ما مدتهاست از دو یا سه جمله فراتر نرفته. یک سکوت پروزن سردی دارد که با نگاهش خراب می‌شود روی سرآدم. حرف هم داشته‌ باشی، حرفت نمی‌آید. آخرین تصویری که از بروز احساساتش به یاد دارم، یک عصر سرد پاییز بود توی خانه‌ای که هنوز مصادره نشده بود. ایستاده بود میان درگاه کمد چوبی اتاق، پیراهن عروسی مادرم را توی بغل گرفته بود و گریه می‌کرد. بعد از آن روز دیگر حرفی نزد. گریه هم نکرد. رفت توی خودش جمع شد. مچاله و خسته. ته حیاط خانه‌اش یک کارگاه کوچک نجاری راه انداخت. صبح‌ها، شاید هر روز صبح کوه می‌رفت. بعد هم همه‌ی وقتش توی آن کارگاه به تراشیدن چوب می‌گذشت. پیش از موعد حتی خودش را از معاونت شهرداری بازنشسته کرد. یک بخش بزرگ کودکی‌هایم به تماشای مردی گذشت که چند ساعت تمام بی هیچ کلامی نجاری می‌کرد. همه‌ی این کارهای کوچکی که با چوب می‌کنم را او یادم داد. همه این بیست و چند سال اما اینجوری گذشته. بی حرف؛ بی معاشرت چندان؛ 
عصر فردای روزی که رسید مشهد رفتیم یک کافه‌ای که سفر قبلی پیدا کرده بودم توی خیابان ملاصدرا. عاشق قهوه ترک است و توی خانه خودشان قهوه خوبی همیشه به راه است. نشستیم سر بهترین میز کافه. رفته بودم دستشویی کافه که آبی به صورتم بزنم. وقتی برگشتم آقاجان سرجایش نبود. چند خانم جوان که تازه از آرایشگاه درآمده بودند جای ما نشسته بودند به حرف. آقاجان سرمیزی نیمه تاریک نشسته بود دم در. گفتم اینجا میز ماست. تحکم داشت لحنم. یکی از خانمها خندید و گفت: آن آقا حرفی نزد، مابیشتریم اینجا نشستیم. جواب دادم: ولی اینجا، جای ماست. هر کس حرفی نزد یعنی راضی است خانم؟ مشتهایم گره شده بود. صدایم بالا نرفته بود اما لحنم زور زیادی داشت. گرگ شده بودم به گرفتن؟ میز یک کافه اینقدر مهم بود؟ نمی‌دانم. میز را خالی کردند. آقاجان سرش را زیر انداخته بود. رفتم آوردمش سر میز. نشستم آن سرمیز، نگاهم نمی‌کرد. یادم افتاد به همان یک‌باری که کلاس پنجم دبستان آقاجان آمده بود دنبالم. نرفته بود جلو که اسمم را به سرایدار مدرسه بگوید تا صدایم کنند. آن قدر دم‌در منتظر ایستاده بود تا بیایم. وقتی داشتم میرفتم سمتش، یکی از همکلاسی‌ها فریاد کشیده بود: پدربزرگش لاله. من آتش گرفته بودم و لگد پرانده بودم میان پاهای همکلاسی‌ام و او از درد نقش زمین شده بود. آقاجان ایستاده بود و نگران تماشایم کرده بود. هیچ چیز نگفته بود، شماتت نکرده بود حتی وقتی یک هفته از مدرسه برای همان کار اخراج شدم. بعدش هم آمدم خانه و گفتم دیگر دنبالم نیا مدرسه. گفت: باشه. این حس هنوز در من زنده است. کسی بالا و پایین بهش بگوید، مثل یک گرگ زخمی حمله می‌برم. این پذیرش و سکوتش اما خیلی وقتها حرصم را درآورده. وقتی چند ساعت بعد از کافه توی صحن نشسته بودیم و او خیره شده بود به گنبد طلا، گفتم چه تصمیمی برای این روزها گرفتم. اصلن توضیح ندادم چه شده، فقط گفتم چه می‌خواهم بکنم. خیلی آرام سرش را برگرداند سمتم و خیره شد توی چشمهایم و گفت: باشه. خوب کاری می کنی. لجم گرفت. دلم می‌خواست بگوید نه. دلم می ‌خواست بگوید اشتباه می‌کنم. ولی دیگر حرفی نزد. فقط دست سردش را گذاشت روی شانه‌ام. همین.
...

آلبالوهایی را که یمین چیده ریختم روی یخ های شکسته شده توی ظرف سنگی. بعد نمک پاشیدم و بردم سر میز. آقاجان و یمین نشسته اند توی ایوان باغ بوژان، چند کیلومتری شمال نیشابور. به آقاجان همین را قول داده بودم. یمین، رفیق نیشابوری‌اش را بعد از بیست سال می‌بیند. هوا خنکای دلپذیری دارد. لیوان شراب را بین دو دستم می‌چرخانم و گرم می‌کنم. یمین دارد یک خاطره دور از شب به دنیا آمدنم تعریف می‌کند که خودش شیراز بوده. وقتی هنوز زنش منیر، سرطان نگرفته بود. آقاجان می خندد. چند کلمه‌ای یا حتی نه، جمله‌های زیادی حرف می‌زند و معاشرت می‌کند. همین مرا کافی است. شرابم را سر می‌کشم. فکر می‌کنم بگذارم آقاجان چند روزی پیش یمین بماند. سخت قبول می‌کند آقاجان. آفتاب رو به غروب است. من باید برگردم تهران. هنوز چند کار دیگر دارم که باید انجام دهم. یمین کتاب آورده و خیام می‌خواند:
بنگر ز جهان چه طرف بربستم، هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم، هیچ
شمع طربم ولی چو بنشستم، هیچ
من جام جمم ولی چو بشکستم، هیچ
فکر می‌کنم چه صدای خوشی دارد این مرد. چ  آخر هیچ‌اش هی توی گوشم می پیچد. تا وقتی دوباره برگردم مشهد که پرواز کنم تهران.

۳ نظر: