۱۳۹۱/۰۴/۱۴

در جستجوی مرهم

...ایستاده بودم وسط جاده خاکی خیره شده بودم به مهتاب کامل ماه، شاید یک کیلومتر مانده به دریاچه سد لتیان...یک وقت‌هایی هست که مطمئنی هیچ وقت تکرار نمی‌شود، هم آدم‌هایش؛ هم زمانش؛ هم مکانش. ما چهار نفری کنار یک جاده خاکی تهدید شده به خطر مین، با جوجه‌های به نیش کشیده و آبجوی دست‌ساز و ضبط ماشین، بهترین دیسکوی جهان را یک گوشه تنهای تاریک جهان ساخته بودیم. جایی که خودمان اتفاقی کشف کرده بودیم. اینجا را برای همین امشب، برای همین اتفاق ساده جمع شدن با یک تکست ساده موبایل، با اتفاق ساده آزادی بدیهی، با بهانه‌ی کوچک خوشبختی بسیار زیاد دوست دارم. جمعی که هیچ سانسوری ندارم میانشان...این خود خوشبختی نیست؟... ناچاری اما ساز دیگری می‌زند. فارغ، جدا، ناموزون. ناچار بودن از توضیح ناچاری، سخت تر می کند کار را...خوب می‌دانم باید به یاد بسپارم و فراموش نکنم. همان حدیث تکرار...