۱۳۹۱/۰۱/۲۲

زدم بر طبل بیعاری

سرکار نرفتم امروز. تو جام خیره شده بودم به سقف . همین دیشب هم یادم بود خیره شده بودم به سقف. فکر می کردم سقف داشتن خوب است. نه ونیم که شد همکارم تماس گرفت که چرا نیامده ام؟ جوابی نداشتم. یعنی نمی دانستم چه بگویم. هیچ طوری ام نبود. برخلاف سالهای گذشته، دو سال اخیر خیلی این جوری شده ام. یک جایی می ایستم. بی هیچ دلیلی. همین چند وقت پیش توی مترو می رفتم ایستگاه بهارستان که برای پسرعموی مادرم تقویم بریل بگیرم از انجمن نابینایان رودکی. وسط پله برقی مترو یک لحظه ایستادم. می خواستم خلاف جهت پله ها را بروم بالا. فکر کردم اصلن من چرا اینجایم؟
این فکر همه این چند ماه گذشته توی ذهنم چرخ خورده. هی ایستاده ام و به عبور آدم ها از کنارم نگاه کرده ام. حتی تصمیم اول زمستان پارسال باعث نشد این فکرها رها شوند. خب به خودم قول داده بودم از کنار هر چه اذیتم می کند بگذرم. رها شوم. توی خلسه ای بروم که نفهمم چطور و کجا میگذرد. نه، منظورم مخدر و الکل نیست. منظورم یک جور مچ گیری شخصی است. همین بود که باعث شد به یک دسته رفقای قدیمی پیشنهاد سفر بدهم. تصمیم گرفته بودم بهمن که می آید، سوختن نداشته باشد. پس از همان اول بهمن با نه نفر دیگر رفتیم استانبول. دور شده بودم و خوشحال. ایده خوبی بود. ذهنم مشغول همه رفاقت هایی شده بود که یادم رفته بود گاهی کارساز است. همه شش روزی که استقلال را بالا و پایین کردیم، بسفر را نفس کشیدیم، توی خیابان های مهربان استانبول غش غش خندیدیم برایم تازه بود. راستگو اگر باشم هیچ ذهنم به بهمن سوزی نرفت. شما خودتان فکر کنید رفیقتان گوشه دیسکو با نمی دانم چند دسی بل صدای دی جی، خوابش ببرد و حتی خروپف کند. بعد غم یادتان می ماند؟؟
از استانبول که برگشتم دوباره شاید شروع می شد. برف می بارید یادم هست. هنوز در خلسه بودم. هنگامه گفت بریم شمال؟ گفتم بریم. چند روز بعد زدیم به جاده برفی به سوی کلاردشت. جیبم را خالی کرده بودم توی استانبول. به هنگامه چیزی نگفتم که یک هفته هست قرضی زندگی می کنم. توی جاده برفی عباس آباد گیر کرده بودیم. چهارده ساعت توی راه بودیم. آتیلا رانندگی می کرد. من و تورج ماشین در برف مانده را با قاه قاه خنده وسط جنگل های برفگیر عباس آباد هل میدادیم. همین وسط پخش ماشین می خواند "کسی به فکر مریم های پرپر کسی تو فکر کوچ کفترا نیست" و من توجهی نمی کردم. ولی می خراشید. کلاردشت هم که تمام شد به بیخیالی ، خودم را رها کردم میان مهمانی ها، دوستانی که کمتر دیده بودم. یک جور بیخیالی مدام. که تا همین حالا هم امتداد دارد. یک جور استیصال که بیعاری احاطه اش کرده. آخر بهمن تولدم بود. می ترسیدم خراب شوم دوباره. هر سال رفته بودم سر آن خاک بی نشان. می ترسیدم امسال بروم. طاقت نرفتن نداشتم. تنها روزی است در سال که بی هیاهوی شب عید و شهریورهای شلوغ می توانم خلوت کنم با آنها. عصر که به شهر برگشتم یک گروه عزیزی غافلگیرم کردند. تولد گرفتن یک جور اضطراب مزمن داشت که آنها برداشتند از من. از همان تولد نیمه کاره هفت سالگی این اضطراب مانده بود.اضطراب مانده بود زیاد در همان غافلگیری هم. همین شد که زیاد نوشیدم. هر لحظه به این فکر بودم که سیاهپوشها به خانه می ریزند و من شرمنده آدمهای بی ریایی می شوم که شاید حتی فکرش را هم نکرده بودند. همان حس شرمندگی قطع دوستی با رفیقی که کلاس سوم دبستان از من دورش کردند به خاطر ترس، به خاطر آینده. این همان حس مدامی است که هنوز هم در هر آشنایی جدیدی فکرم را مشغول می کند. که باید صریح و صادق از گذشته ام بگویم یا سکوت کنم و بگذارم بگذرد. فردا شبش در خانه خودم گروه دیگری غافلگیرم کردند. کمی ترسیدم. واقعیتش همین هست که من عادت به توجه زیاد ندارم. همین شد که وقتی می رقصیدیم با یک موزیک کاملن غیر رقصی من اشکم درآمد که "این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم". همین بود که اسفند هم با وجود همه مرورها سریع گذشت. سر هفت سین هیچ آرزویی نداشتم. این اولین بار بود. حتی همین پارسال اینجوری نبودم. این بیخیالی، این بیعاری هی کش آمده، هی مانده. البته یک جاهایی هم شکسته البته. مثلن وقتی خانمجان زیر تیغ جراحی پاهایش بود و من توی سالن سینما سپیده بوسیدن روی ماه می دیدم. همان زنی که دردش را فریاد نمی کرد. تنهایی بلند گریه کردم وسط سینما. یا همین چند شب پیش وقتی ترانه علیدوستی کفش برادرش را بغل کرده بود و بو می کرد. انگار عمه پوران بیست و سه سال پیش بود که پیراهن بابا را بغل کرده بود و زار می زد. چقدر حرف زدم. این حال مانده بود. حال حاضر را بعدن شاید باید گفت. این استیصال، این بیعاری که تمام شود. تمام می شود آیا؟  

۲ نظر: