۱۳۹۲/۰۶/۰۲

۱۳۹۲/۰۵/۱۵

آن روزها، رسانه، ترانه بود

در آهنی زندان آرام آرام کنار رفته بود. ظهر تابستان بود و آقاجان نشسته بود لبه جدول. شانه‌هایش افتاده بود به جلو. نفهمیدم گرما بود که صورت کشیده و استخوانی‌اش را چروکیده‌تر کرده بود یا استیصال. چند روز قبلم را یاد نمی‌آوردم. خوشحالی همین دیدن آقاجان بود پشت در. صدایش زده بودم از شادی و گفته بود بچه جان ندو. بعد آرام از لبه جدول بلند شد. آقاجان به بلندقامتی توی فامیل پدری معروف بود. قامتش اما بلند نشد. پشتش خمیده شده بود. شک کردم خودش باشد اما نزدیکتر که آمد خودش بود. از نرمی پشت گردنش فهمیده بودم وقتی بغلم کرده بود. همان‌جور گوژپشت که مرا بغل کرده بود از سرباز نگهبان دم در زندان پرسیده بود چه شده؟ چه باید کند؟ سرباز جوابی نداده بود. سرباز کلاهش را از سر برداشته بود، عرق پیشانی پاک کرده بود و سر تکان داده بود به نادانی. نادانستگی. به معذوریت و ماموریت. بچه بودم اما معنای نگاه را می‌فهمیدم. یک جور بیچارگی مدام غوطه خورده بود توی چشمهای قهوه‌ای آقاجان. همین ناچاری ماند ته چشمهایش وقتی چند ماه بعدش دوباره دستم را گرفته بود و آورده بود دم دفتر نخست وزیری که هوار خبر روی سرش خراب شود. ولی آن چند ماه آخر تابستان و اول پاییز چه گذشت در استیصال به این چند تن از خانواده را فقط من شاهد بودم به سکوت. هر روز آقاجان با چندتا از بزرگهای فامیل که وسط بهت و ترس و سرگردانی، تنهایمان نگذاشته بودند، دستش به تلفن بود و شماره می‌گرفت که خبری گیرد. تلفن‌ها سرنوشتی شبیه جواب آن سرباز دم زندان داشت. به نادانی یا نادانستگی ختم می‌شد. گیر بهت مرگ و زندگی مانده بودیم. نه به زنده بودنشان می‌شد دلخوش کنیم، نه کسی خبرموثق از مرگ داشت. یک جور تعلیق بی‌پایان که همه را عصبی کرده بود. راه به فریاد هم نبود. آن وقت‌ها رسانه نبود. کسی زنگ نمی‌زد بپرسد چطور موهای خانمجان یک شبه سفید شد مثل برف. آن وقتها نمی‌شد درد را یک جایی نوشت. دوستان پراکنده بودند و ترسان، همدردهای دیگر، ناشناخته. آن وقت‌ها رسانه نبود. خیلی بعدتر فهمیدیم که ما تنها نبودیم. آن چند ماه استیصال، هر شب کنار هم می‌خوابیدیم. خاننمجان وسط می‌خوابید روی تختهای چوبی وسط حیاط قصردشت، آقاجان یک سر تخت بود و دایی بزرگه سر دیگر تخت. من و دایی کوچکه وسط این سه تا بودیم. سوگواری بلد نبودیم، هنوز خبر، هوار نشده بود که سوگواری کنیم. گرچه بعدش هم نکردیم. می‌‌خواستیم کنار هم باشیم فقط.
...
«پرندگان در پاییز» را رفیق از ایران فرستاده. سالها بود بعد از «داستان جاوید» فصیح، با کتابی سوگواری نکرده بودم. یک جایی چند خط آخر فصل پانزدهم را می‌خواندم: آیا کسی آنها را به خاطر قسمت کردن گرمایشان برای زنده‌ماندن سرزنش می‌کرد؟ ملافه را بلند کرد و کنار پارس روی کاناپه دراز کشید. پشت به او. بعد دست رویی پارس را از روی شانه‌اش رد کرد و با احتیاط از روی سینه‌اش آویزان کرد. 
چه تصویر آشنایی بود. باید شخصی و بی‌خبر سوگوار می‌شدم. خرابی خبر نمی‌کند. گاهی در چند خط یک رمان، اتفاق می‌افتد.
...
وسط آن همه بحبوحه و بهت هشتاد و هشت، داشتم وارد مسجد نور میدان فاطمی می‌شدم. فرشید، همسایه‌ی دیوار به دیوار، که کلید خانه‌اش را سپرده بود به من برای چند روز سفر ارمنستان، سقوط کرده بود جایی حوالی قزوین. کلید خانه‌اش هنوز توی جیبم بود، یک سبد رز سفید با بقیه همسایه‌های طبقه اول خانه سهروردی گرفته بودیم. سبد را جلو می‌بردم انگار یک مراسم آیینی. قرار بود دو ماه دیگر، نیمه‌ی شهریور عروسی‌اش باشد. به میانه مسجد نرسیده بودم که صدای نامزدش را از قسمت زنانه شنیدم که: پودر شد، دود شد، رفت هوا. پیکری دستشان نرسیده بود. چه قصه‌ی آشنایی بود. نشستم زمین. تنم لرزیده بود. صدای نامزدش زمینگیرم کرد. از کجای سالهای رفته می‌آمد صدایش؟ مصیبت چه جور هوار می‌شود سر آدم؟ توی همان هواپیما، عبدی یمینی هم رفته بود. چند بار وسط آن راهروی مسجد نور تکرار کرده بودم: چه آغازی، چه انجامی، چه باید بود و باید شد در این گرداب وحشت‌زا، در این گرداب وحشت‌زا. 
...
همه‌ی ما توی یک مینی‌بوس کوچک می‌رفتیم خاوران. اول آن زمستان بی‌رگ شصت و هفت بود. خانمجان همراهمان نیامده بود. گفته بود آنها برمی‌گردند همین امروز و فردا از سفر. از همان اول راه انکار پیش گرفت خانمجان. آقاجان دودستش به پیشانی بود و هیچ نمی‌گفت. من نشسته بودم توی بغل آقاجان. مادری را یاد دارم توی همان مینی‌بوس کوچک که پسرش را صدا می‌کرد: بختیار. دلش می‌خواست بغل کند پیکر پسرش را، تمام طول راه مویه می‌کرد. بعدها که بزرگ شدم، فهمیدم رنگ پیکربی‌جان‌دیدن، آرامش ‌می‌آورد. با همه‌ی تلخی لحظه.
رنگ پیکر را کسی ندید. خانمجان به انکار زنده ماند. آقاجان به ناچاری وسکوت. آن روزها رسانه نبود. آن روزها رسانه، ترانه بود. مادر بختیار با چند تن دیگر دم گرفته بود:
 موجی در موجی می‌بندد 
بر افسون شب می‌خندد
با آبی‌ها می‌پیوندد
...
تیتراژ فیلم بالا آمده بود. نوشته شده بود: تقدیم به آنها که هرگز برنگشتند.