۱۳۹۵/۰۴/۱۲

و شب بوی جنازه‌های بلاتکلیف می‌دهد

تا شیراز راهی نمانده بود. آفتاب کشدار شهریور از پشت شیشه‌ی پیکان طوسی عمو حالا افتاده بود روی شانه‌ی راست جاده. عمو پشت رل بود، آقاجان، کنارش روی صندلی جلو و من روی صندلی عقب، صورتم را چسبانده بودم به شیشه‌‌ی ماشین که آفتاب آن سمتش گرمی داشت هنوز.ما اما انگار خیلی بهتر بودیم از قبل. حالا چند سالی از حادثه گذشته بود. همه چیز انگار با گذشت چند سالی، غبار آرامش گرفته بود. آقاجان اسم مرا از شناسنامه بابا برداشته بود و گذاشته بود توی شناسنامه‌ی عمو. حالا خانواده‌ی جدیدی داشتم و یک خواهر. با شناسنامه‌ی جدید هیچ مشکلی برای ثبت نام در مدرسه پیش نیامده بود. آن نگاه مدیر و ناظم روی پرونده، دیگر نبود. زندگی انگاری آسان‌تر شده بود. اقاجان به همه قبولانده بود که هیچ اتفاقی نیفتاده. شاید اسمِ کاری که می‌کرد، مدیریت بحران بود. سعی می‌کرد حتی کمتر بگذارد من بروم خانه‌ی خانمجان، مادر عروسش، که هنوز همه چیز را انکار می‌کرد و منتظر برگشت دختر و دامادش بود. برای حفظ آرامش، اما همگی انگار در یک توافق جمعی نانوشته و ناگفته،  حرفی از شهریور سه سال پیش نمی‌زدیم. در این آخر تابستان ۷۰، حتی رفقای مامان و بابا هم که از مهلکه گریخته بودند، بعد از یکی دو سال دربدری به سوئد و آلمان و فرانسه رسیده بودند، من فقط شنیده بودم البته. آن آخر شبهایی که خودم را به خواب می‌زدم و فال گوش می‌ایستادم به حرفهای توی هال از زبان عمو و زن‌عمو. حالا، این عصر شهریور کشدار من و عمو و آقاجان سه تایی از کرمان برمی‌گشتیم شیراز. از عروسی پسرِ همبازی بچگی‌های بابا و عمو. آقاجان در طول شب‌عروسی همان جور که مرا کنار خودش نشانده بود، اصرار داشت از بابا حرفی پیش نیاید. مرا به همه پسرِ عمو و نه بابای خودم معرفی کرده بود و توی چشمهایم نگاه نمی‌کرد. از همان پاییز سه سال پیش که دست خالی از دفتر نخست‌وزیری برگشتیم، اینجوری شده بود. آن وقتها من بی‌زبان شده بودم. خودش، همه‌ی خانواده را مجاب کرد و نقشه آینده‌ی بهتر چید. درماههای بعد، قدغن کرده بود از یادآوری گذشته و خواسته بود از همه که مرا در خانواده‌ی جدید بی کلام و حرف و پرسشی بپذیرند. شب عروسی توی آن باغ چراغان کرمان، جلوی فامیل کمی دورتر اما حتی با تاکید بیشتری توی چشمهای میشی درشتش از من خواست که نقشم را خوب بازی کنم. گفته بود، بارها تکرار کرده بود که برای بودن و زیستن، هر چاره‌ای رواست. آن وقت‌ها گوش بودم و نظاره‌گر، سوال‌ها داشتم اما هراس از پرسش، قوی بود و بی‌امان. در برگشت از عروسی، تا شیراز راهی نمانده بود. چند کیلومتری دریاچه‌ی نمک بودیم. آفتاب پشت کوههای پنجه گربه‌ای دریاچه پنهان می‌شد. همان‌جور که صورتم را چسبانده بودم به شیشه، صدای آقاجان را شنیدم که به عمو گفت هرجایی راحت بود، کنار دریاچه پارک کند.  دریاچه سپید بود وآن عصر کشدار، به نظرم ته نداشت. همین که پیکان عمو ایستاد، آقاجان در را باز کرد وبا شتاب رفت سمت دریاچه با همان پای چپ دردناک که موج می‌انداخت توی حرکتش. نشست کنار دریاچه، دست کرد زیر آب شور و شروع کرد به فاتحه خواندن. عمو هنوز پشت فرمان نشسته بود، من نمی‌خواندم قصه چیست. قل‌هو‌الله آقاجان که تمام شد، بی‌درنگ زار بلندی زد، صدایش شکست روی سر من و عمو، توی ماشین. وسط زارش شنیدم که بلند عمو را صدا می‌کرد و می‌گفت که جنازه‌ی پسر برادرش، سیاوش، را ساواک انداخت توی همین دریاچه‌ی نمک. جنازه‌ی پسر، دست برادرِ آقاجان نرسیده بود. آقاجان که بزرگتر بود، همیشه زیر گوش برادرش خوانده بود که رفته را باید به باد سپرد، به آب حتی. حالا اما که من و عمو و آقاجان از کرمان بر‌می‌گشتیم، بوی تن سیاوش از دریاچه خورده بود زیر مشام آقاجان. دلش را زیر و رو کرده بود. حرف آقاجان درست از آب درنیامده بود. رفته، با بویش مانده بود در آب، از پس پانزده سال. خودش این را زار می‌زد. کمی بعدتر وسط هق‌هقش اضافه کرد که با جنازه‌ی پسر و عروس خودش که هیچ وقت ندید چه کند. حرفی که آقاجان در خودش، در ما، کُشته بود این سه سال، حالا زنده شده بود به یک تصویر، به بوی دریاچه. سر عمو خم شد روی فرمان. من صورتم را بیشتر چسباندم به شیشه ماشین که یخ صورتم بشکند. آفتاب اما رفته بود پشت کوه. آقاجان شکسته نشسته بود کنار دریاچه و نه در رفتن، حرکتی بود، نه در ماندن.
بیست و پنج سال پیش. آخر شهریور ۷۰


فیلم در دو نوبت نمایش داده می‌شد و بین دو نمایش شش ساعتی فاصله بود. بین دو نمایش مدیر جشنواره همه را جمع کرد برای بازدید از محل سابق دادگاه‌های نورمبرگ. برنامه از پیش تعیین شده‌ای نبود. نمی دانستم به تماشای چه تصویرهایی می‌رویم. ساختمان بزرگ و پرهیبتی بود که مثل دیگر موزه‌ها و مراکز اسناد در آلمان، به دقت نگهداری شده بود. همه‌ی اتفاق‌های روی‌داده در آن با جزئیات کامل نوشته شده بود، از شروع تا پایان جنگ. جا به جا تصویر مردمی بود که چه بر آنها رفته بود در آن سالهای سخت و سیاه. مردم که می‌گویم، در همه تصویرها یک توده عظیم بودند، سیاه و سفید با چشمانی نگران و دردمند. تک تک توده‌ی ترسیم شده را نمی‌شد تشخیص داد. در عوض در راهروی انتهایی دادگاه، تصویرهای بزرگ از چهره و ذکر مشخصات عاملان و آمران نازی، تک‌تک با روایتی مفصل از هر آنچه کرده بودند و مهمتر، آنچه عاقبتشان شده بود، جلوی چشم بازدید کنند‌ه‌ها قرار گرفته بود. جوری که آدم یک نفس راحت بکشد و با خودش بگوید خوب که تمام شد آن سیاهِ منحوسِ سالها. وقتی دختر فلسطینی کارگردان که پشت سرم ایستاده بود گفت: تاریخ، قضاوتگر خوبی است، من داشتم عاقبت برخی نامهای مقصران را می‌خواندم که به حبس ابد محکوم، اما در نتیجه‌ی تحولات بعد از جنگ، پس از چند سال آزاد شده بودند. حرفی نزدم، واکنشی نشان ندادم، تاثیرگذاری آن فضا از حرفهای من خیلی بیشتر بود لابد. وقت خروج، چشمم خورد به دفتر کوچک سفیدی کنار درخروج. بازش کردم، صفحه‌ی آخر، جایی که می‌خواستم چیزکی بنویسم دو یادداشت کوتاه دیگر بود. اولی نوشته بود:
همه‌ی آن سالهای سیاه را با چشم دیدم، کودکی‌ام بر باد شد. خاندانی داشتم و دیگر ندارم. وارث دردی بزرگم که تمامی ندارد. فراموشی نمی‌آورد این زخم قدیمی. هنوز هم نه بخشیده‌ام و نه ‍فراموش کرده‌ام. ماندنم، برهان روشنی است بر این درد.
 دیوید - بازمانده‌ی هشتاد و سه ساله از مجارستان
کس دیگری زیر آن یادداشت نوشته بود:
 حس غیرقابل وصفی دارم از دیدن اینجا. خوشحالم که این مرکز و مهمتر از آن آدمهایی مثل دیوید هستند، که یادمان بماند بر ما چه رفت. دیوید تو باید بمانی، بنویسی، حرف بزنی از لحظه لحظه آن روزهای سخت. ما آدمهای فراموشکاری هستیم. بمان و بگو.
ماریا - چهل و شش ساله از سوئد
می خواستم زیر آن دو یادداشت بنویسم دیوید عزیز، علمت را گاهی زمین بگذار. وارث غم نباش، مولد آن هم. تو هم سهمی از این زندگی داشتی و داری. تو هم قدر خودت حق داری گاهی فارغ از هویت بازمانده، راه بروی، نفس بکشی، بخندی، و کمی زندگی کنی. رسالت تو، شاید همه این نباشد که بگویی و و بنویسی و حرف بزنی. در میانه راه نبخشیدن و فراموش نکردن، کمی هم به خودت، خود خودت بی پیشینه و تاریخ، مهلت بده. شاید رنگ دیگری از زندگی رخ نمود. شاید جایی، اتفاقی منتظرت باشد... اما ننوشتم همه‌ی این حرفها را. دلم لرزید مثل همیشه از نوشتن و گفتن چیزی که بهش ایمان کامل نداشتم. ایمان بی عمل بود و زنبور بی عسل. ننوشتم. فقط نوشتم: «ممنون برای یادآوری، کاش گذشته برنگردد.» و از در خارج شدم.
سه سال پیش. میانه مهر ۹۲


بعد از سالها، روی ایوان وسیع خانه‌ی دایی توی غربت، جمع کوچکمان جمع شده بود. شرابی کهنه نگه داشته بودم که با خودم آورده بودم به شوق لحظه‌ای که جمع شویم. جام اول و دوم را همگی با هم رفته بودیم بالا. گونه‌ام از دو جام شراب سرخ شده بود و همایون از بلندگوی کوچک ایوان می‌خواند که: «شدم به یاد تو خاموش، آنچنان که دگر فغان هم از دل سنگم به در نمی‌آید». دایی، از پس سوال مهمان عزیزمان از ایران، قصه هجرتش را بعد از بیست و هشت سال تعریف می‌کرد. حیرت توی نگاهمان مانده بود از حرفهایش که نشنیده بودیم هیچ‌گاه.همه گوش بودیم و باورمان نمی‌شد، دایی حالا زبان شده بود به گفتن گوشه‌ای از سرگذشتش. حرفها را دانه دانه می‌شنفتم و ذخیره می‌کردم. آخر حرفهایش، جامش را کمی پرتر کردم وکوتاه گفتم جای مامان و بابا خالی روی این ایوان. بعد، لحظه‌ای اتفاق افتاد که سخت بود و خیلی زیاد دور از انتظار. همه ساکت شدند. دایی زل زد توی چشمهام  و گفت بگذار آرام باشیم. چند دقیقه‌ای نفهمیدم، یا شاید لهیب شراب توی گونه‌ام، القا کرده بود که مستم. چند جمله‌ی بعدی برای یاد از خاطره‌های مشترکم با دایی و مامان و بابا به سکوت عجیب جمع منتهی شد و نگاه خیره‌ی دایی توی چشمانم. نمی‌شناختم نگاهش را. حس لحظه را حتی نمی‌فهمیدم. بعد خروشیدم بلند. باورم نمی‌شد جایی دور از هراس، در جمع امن خانواده‌ی کوچک، ممیزی شوم، از خودم، از گذشته، از بندهای ریشه‌ام. نگاهم را چرخاندم، توی چشمهای آدمهایی که می‌شناختم ترس خفته و قدیمی دیدم. همه‌ی این سالها ندیده بودم. خیال بسته بودم آدمهایی که حقیقت عریان را با هم زیسته‌ایم، محال است چشم ببندیم به فراموشی. خسران بود. خیال بافته بودم. حتی بر نزدیکترانم. میل زیستن و ماندن، ترومای تلخ بیست و چند سالِ گذشته را به فراموشی، بیش از بخشش حتی، پوشانده بود. برافروخته بودم، جایی آخر حرفهای طولانی‌ام خیال کردم دن‌کیشوتی خالی و تنهایم. همه ساکت بودند و بر خلاف سالها پیش فقط من حرف می‌زدم. بی وقفه، عصبی و کشدار. بعد شروع کردم راه رفتن. رفتم. بی خداحافظی. همه را نگران کردم. دست خودم نبود. فردا صبح اما برگشتم، مامان، زن عمویی که مرا بزرگ کرده، طاقت بی‌خبری نداشت. عذر خواستم. دلم اما پرخون بود و پرحرف هنوز.
یک سال پیش . نیمه مرداد ۹۴


خانمجان که آمد همه‌ی معادله‌ها را بهم ریخت مثل همیشه. همان بدو ورود، از در اتوماتیک فرودگاه هامبورگ که وارد شد، گفت که چقدر شبیه بابا شده‌ام. دایی کنارم ایستاده بود.عمر سایه انداخته بود روی تن خانمجان.همین چند سال که نبوده‌ام غم انداخت روی شانه‌هایم. یک روز ایستاده بودم گوشه‌ی آشپزخانه‌ی خانه دایی و تماشایش می‌کردم که منتظر بود ریس دانه‌های برنج برود که بادمجان و لوبیا سفید را اضافه کند و هلیم بسازد. از شش سالگیِ مسکوتم و گوشه‌ی آشپزخانه‌ی خانه‌ی کوچه یوسف آبادش، دوباره سی و ساله‌ای شده بودم مقهور تماشای مهارت و سرزندگی‌اش در آشپزخانه. دست راستش می‌لرزید وقتی می‌خواست نمک را اندازه و اضافه کند، پرسیدم از کِی؟ جواب داد: نگران نباش، مامان و بابات که از سفر بیان، تو که عروسی کنی، دست منم خوب میشه. صدای مهستی از بلندگوی کوچکی که برایش گذاشته بودم جاری بود: «بی خبر ماندی ز حالم، زآنچه آمد بر سر من». فرار کردم توی دستشویی. سرم را گرفتم زیر دوش و زاریدم. خانمجان داشت می‌پرسید آیا کسی را در نظر دارم حالا؟
دو هفته پیش. آخر خرداد ۹۵


* عنوان، بخشی از شعر «وقتی تو باز می‌گردی» از حسین منزوی است.

۱۳۹۲/۰۶/۲۸

همین چند وقت پیش رویاشو بی‌بهونه سر بریدن

حساب وقت و تقویم از دستم در رفته بود. انگار قفل شده باشم. همین‌ چند روز پیش، سرکلاس دوستم پرسیده بود: چرا این روزها اینقدر خسته به نظر می‌‌آیم؟ راستش، خوب بلد بودم با کلمات بیگانه بازی کنم و حالم را حالی‌اش کنم، ولی حرف زدنم نمی‌آمد. عر زدنم می‌آمد، اما بدی غربت این است که امامزاده ندارد که آدم گم شود میان هیاهوی مردم، دستش را روی پیشانی گذارد و دل بدهد به روضه و غرقه شود در اشک. این را یکی همین حوالی چند وقت پیش گفته بود. چقدر این روزها فکر کردم درست گفته بود. دوستم را سرکلاس بی‌جواب گذاشتم. یک ایستگاه قبل از خانه، داشتم توی قطار خبرها را از فیدخوان چک می‌کردم، خواندم که شریعتی از دانشگاه علامه برکنار و سلیمی سرپرست شده است. خبر کوتاه، انداختم به فکرهای بلند. در خانه را پشت سرم بستم، چهار هفته از مرگش گذشته بود ولی، ولی آدم ناچار به هرچیزی شاید متوسل شود. چوب پرده‌های اتاق برای خانه‌ی تازه، کنار در بود. یکی را گرفتم به دست، انگار که ضریح امامزاده‌‌ای کوچک میان راه الموت تا شهسوار باشد. زار حسرت بود که سر‌می‌رفت. حسرت رویاهای کوچکی که یک‌شبه بر آب شد. رویای کوچکی که تا چند روز قبل زنده بود و انتظارش را می کشید/ می‌کشیدیم.  شکل چهره‌اش همان روزی که حکم انظباطی دانشگاه را گرفته بود آمده بود جلوی چشمم. رفته بودیم تا در دفتر شریعتی توی ساختمان جدید دانشگاه آخر اتوبان همت. همه کار کردیم. از اعتراض به حکم تا اعتصاب آرام. پایان‌نامه‌اش را تازه تمام کرده بود. حتی زودتر از همه ما می‌خواست دفاع کند. شریعتی، رئیس جدید دانشگاه، برایش راه بازگشتی نگذاشته بود. من نبودم آن روزی که حراست با تحقیر راهش نداده بودند به دانشگاه. داشتم با گروه کوچکی سر تقاطع میرداماد و ولی‌عصر فیلمبرداری می‌کردیم. فردایش خبر را از بچه‌ها شنیده بودم. حتی خودش چیزی نگفته بود. از همان روزهای اول دانشکده توی فکر پایان‌نامه بود. می‌خواند زیاد و می‌نوشت. دو سال تمام کار کرده بود. فرق هم کرده بود زیاد. از یک چپ مارکسیست تمام عیار با کلاه بره شده بود یک لیبرال دموکرات. همه‌ی بحث‌های سر کلاس و بعد از کلاس با دکتر مردیها، دکتر خالقی، آن شب‌نشینی‌های خوابگاه به‌آفرین با حسن و روزبه، همه‌ی پیاده رفتن‌های خیابان سیزدهم وزرا تا کریمخان. مهدی، اصلی بود در طرف بحث و من فرعی. رفاقتش، کلاس درسی بود برام بی ادعای معلمی. آن جمع سیزده نفره کلاس کوچک ما، چه جفت و جور همه پرانگیزه بودیم. رشته‌ای که تازه بود و رفیق‌شدنمان را انتخاب نکرده بودیم. توی همان کلاس کوچک، دغدغه‌ها و بحث‌هایی درگرفت که بعدها دیگر تجربه نکردم. فرصت غنیمتی بود برای آموختن. رشید، بین همه نقش پررنگ‌تری داشت به ترغیب خواندن و آموختن. چهار نفر توی یک اتاق ده متری زندگی کردیم شش ماه. دیده بودم هر شب خواندن و جستجو کردنش را. تلاش واقعی‌اش برای جلو بردن و ساختن را. ما از خودمان شروع کردیم.خیلی کتابهای «باید» را با او خواندم. گرچه همه را من تمام نکردم. هم‌کلاس‌شدنمان در روزهای سختی بود. لیسانس‌مان را در فضای دانشگاهی دوران خاتمی خوانده بودیم و حالا آغاز دوره‌ای جدید بود که آخرش را هیچ کدام کف‌دست بو نکرده بودیم. سالها به سیاهی می‌رفت، امید اما زنده بود. اول از همه خود رشید بود که اخراج شد. پشت بندش هشتاد و هشت بود و دومینوی شوم برای آن کلاس کوچک سیزده نفره. ممنوع از دفاع و اخراج شده از دانشگاه، دستگیر هم شد. بعد فروغ و روزبه بازداشت شدند. آخر سر هم حسن. کمترین لطمه به من آمد که بیکار شدم. سعیده و امین هم کوچ کردند. زندگی آن‌قدر چرخ خورده بود و غوطه داشت این سالها که خبر نگرفتیم زیاد از هم. جمعی پراکنده شده بود. بیکاری و تابع‌های بعد از آن، آنچنان درگیر روزمره و معاشم کرد که غافل شدم گاهی از ارتباط‌گیری مدام. کسی اما میان ما اگر همیشه امیدوار مانده بود، رشید بود. خرداد امسال بعد از انتخابات، شنیدم از مژگان که گفته بود حالا باید برگردد دانشگاه و پایان‌نامه‌اش را دفاع کند. از او خیلی چیزهای دیگر هم بود و هست که نوشتنی نیست. داشتم می‌گفتم، آن خبر عوض شدن رئیس دانشگاه، چهار هفته دیر رسیده بود. پای چوب‌پرده‌های خانه جدید، فکر کردم دیگر به هیچ شکلی دستم بهش نمی‌رسد. ناتوان بودم از اینکه خوشحالش کنم، شاید دوباره آن ریسه‌ی خنده و لهجه‌ی اصفهانی‌اش را بشنوم که می‌تواند دفاع کند و به دانشگاه برگردد. همه این سالها منتظر این لحظه مانده بود. وسط خانه‌ی نو، تصور نبودنش غریب فقط نبود. سهمگین و سرد و وحشی بود. نه اینکه مرگ ندیده باشم، ولی تجربه دور و در غربتش را نکرده بودم. سخت‌تر بود. خیلی سخت‌تر. دشوارتر از آن، فکر رویای کوچکی که بر باد شد یک شبه.
همین حال، سالهای دور از اینها هم یکبار همه‌ی تنم را گرفته بود. یادم رفته بود، اما عکسی که رفیق دبستانم گذاشته بود روی فیس بوک، همه‌ی رعشه‌اش را دوباره زنده کرد. بعد از یک‌سال بهت بی‌حرفی و لالی، تازه دبستان می‌رفتم. مدیر مدرسه بعد از شنیدن ماجرا، به سختی حاضر شده بود ثبت نام کند. به عمو گفته بود نمی‌خواهد اعتبار مدرسه را خدشه‌دار کند و برای خودش دردسر بسازد به ویژه آن‌که بچه‌های سربازها و شهدای جنگ هم در مدرسه هستند و بودن من کنار آنها برای مدرسه دردسر است. آنقدر عمو رفته و آمده بود تا مدیر حاضر شده بود ثبت‌نام کند به شرط تعهد به شرکت فعال دانش‌آموز در فعالیتهای عقیدتی، انقلابی و فرهنگی مدرسه. من هم به عمو قول داده بودم با همکلاسی‌ها دم نزنم از آنچه بر ما رفته بود. چاره نبود. قبول کردم/کردیم. نیمه‌ی همان سال، دهه فجر سال شصت و نه، از کلاس ما یک گروه سرود ساختند. آن وقت‌ها به سختی یک مکالمه چند دقیقه‌ای با کسی داشتم. مدیر مدرسه اما گفته بود اگر می‌خواهم در مدرسه بمانم و اخراج نشوم، باید در ردیف اول گروه سرود بایستم و محکم و بلند سرود را بخوانم. پذیرش و استیصال را توی چشمهای عمو خوانده بودم. تن همه ما ژاکت‌های نارنجی پوشاندند. من هنوز شعر را حفظ نبودم. آن سالها حرف زدن عادی هم یادم می‌رفت. مدیر مدرسه گفت نفر اول در ردیف اول از سمت راست گروه سرود باید بایستم. قبل از اینکه برویم روی سن، من هنوز نصف شعر سرود را یاد نداشتم. زیر ژاکت اجباری مدرسه، آخرین پیراهنی تنم بود که مامان خریده بود. بعد از دو سال دیگر داشت تنگ میشد به تنم. آن پایین سن، صد و پنجاه نفر منتظر سرود خوانی ما نشسته بودند. نفر اول من رفتم روی سن. بعد بقیه آمدند. چشم چرخانده بودم من هم مثل بقیه بچه‌ها، پدر و مادرم را پیدا کنم. موزیک شروع شده بود. باید عجله می‌کردم. آقای مدیر تاکید کرده بود که ردیف اولی‌ها خیلی باید حواسشان باشد که توی چشمند. من و شش نفر دیگر ردیف اول باید شروع می‌کردیم و می‌خواندیم: آمده موسم فتح ایمان،شعله زد بر افق نور قرآن، در دل بهمن سرد تاریخ، لاله سر زد ز خون شهیدان... 
یادم نمی‌آمد. دوباره لال شده بودم. مدیر مدرسه از کنار پرده، چشم دوخته بود به دهانم. یاد حرف عمو، شب قبلش افتاده بودم که  گفته بود خیلی مهم است آدم درس بخواند و درس خواندن گاهی آسان نیست. باید با یک چیزهایی کنار آمد و قبول کرد. پیراهن زیر ژاکت عرق کرده بود و به تنم چسبیده بود. مامان و بابا میان جمع پایین سن نبودند. تنها ترجیع‌بند سرود یادم مانده بود و بلند می‌خواندم: بهمن خونین جاویدان، تا ابد زنده یاد شهیدان. پدرومادرهای زیادی آن پایین روی صندلی‌ها نشسته بودند. خانمجان و آقاجان و عمو و زن‌عموهم نیامده بودند. سخت بود. یاد نمی‌آمد غیر از ترجیع بند. آخرین بار هم ترجیع را فریاد زدم. بعد همه بلند شدند و کف زدند. یک بار دیگر چشم گرداندم شاید مامان و بابا را پیدا کنم. نبودند. پدرومادرها، آمده بودند پای سن بچه‌هایشان را ماچ می‌کردند و عکس می‌انداختند. همان جور که اولین نفر آمده بودم، آخرین نفر از سن خارج شدم. غضب نگاه آقای مدیر روی صورتم بود. من فقط دلم می‌خواست مثل بچه‌های دیگر می‌پریدم گوشه‌ای از سالن تنگ آغوش پدرومادرم. شدنی نبود. زار حسرت، زار رویای کوچکی که یک شبه بر باد شده بود همان‌جا آمد سراغم. پشت سن آن تالار اجتماعات مدرسه. وقتی ژاکت اجباری نارنجی مدرسه را از تنم درآوردم و پیراهن تنگ را دیدم. همان‌جا باورم شد، امید چشم به‌راهم ناامید شده. همانجا گریه کردم سخت. بعد از یک و چند ماه.همان‌جا باورم شد همه چیز واقعی و حقیقی اتفاق افتاده. همان‌جا کودکی‌ام یک شبه تمام شد. 
همه‌ی اینها، چند هفته بود توی سرم می‌چرخید. بهانه نوشتنش امشب آمد، وقتی تصویر خوشی بچه‌های نسرین را پس از آزادی دیدم. آن امید سر برآورده از چشم به راهی طولانی. آن شوق مدام که غوطه خورده در دلشان امشب. رویای کوچک‌شان سر بریده نشد.  این شوق از پشت همان تصویر کوچک مرا هم به وجد آورد. آخر تابستان آن سال هم به ما قول آزادی داده بودند. خوب یادم هست. چشم به ‌راه بودیم. خانمجان هنوز هم هست.

۱۳۹۲/۰۶/۰۲

۱۳۹۲/۰۵/۱۵

آن روزها، رسانه، ترانه بود

در آهنی زندان آرام آرام کنار رفته بود. ظهر تابستان بود و آقاجان نشسته بود لبه جدول. شانه‌هایش افتاده بود به جلو. نفهمیدم گرما بود که صورت کشیده و استخوانی‌اش را چروکیده‌تر کرده بود یا استیصال. چند روز قبلم را یاد نمی‌آوردم. خوشحالی همین دیدن آقاجان بود پشت در. صدایش زده بودم از شادی و گفته بود بچه جان ندو. بعد آرام از لبه جدول بلند شد. آقاجان به بلندقامتی توی فامیل پدری معروف بود. قامتش اما بلند نشد. پشتش خمیده شده بود. شک کردم خودش باشد اما نزدیکتر که آمد خودش بود. از نرمی پشت گردنش فهمیده بودم وقتی بغلم کرده بود. همان‌جور گوژپشت که مرا بغل کرده بود از سرباز نگهبان دم در زندان پرسیده بود چه شده؟ چه باید کند؟ سرباز جوابی نداده بود. سرباز کلاهش را از سر برداشته بود، عرق پیشانی پاک کرده بود و سر تکان داده بود به نادانی. نادانستگی. به معذوریت و ماموریت. بچه بودم اما معنای نگاه را می‌فهمیدم. یک جور بیچارگی مدام غوطه خورده بود توی چشمهای قهوه‌ای آقاجان. همین ناچاری ماند ته چشمهایش وقتی چند ماه بعدش دوباره دستم را گرفته بود و آورده بود دم دفتر نخست وزیری که هوار خبر روی سرش خراب شود. ولی آن چند ماه آخر تابستان و اول پاییز چه گذشت در استیصال به این چند تن از خانواده را فقط من شاهد بودم به سکوت. هر روز آقاجان با چندتا از بزرگهای فامیل که وسط بهت و ترس و سرگردانی، تنهایمان نگذاشته بودند، دستش به تلفن بود و شماره می‌گرفت که خبری گیرد. تلفن‌ها سرنوشتی شبیه جواب آن سرباز دم زندان داشت. به نادانی یا نادانستگی ختم می‌شد. گیر بهت مرگ و زندگی مانده بودیم. نه به زنده بودنشان می‌شد دلخوش کنیم، نه کسی خبرموثق از مرگ داشت. یک جور تعلیق بی‌پایان که همه را عصبی کرده بود. راه به فریاد هم نبود. آن وقت‌ها رسانه نبود. کسی زنگ نمی‌زد بپرسد چطور موهای خانمجان یک شبه سفید شد مثل برف. آن وقتها نمی‌شد درد را یک جایی نوشت. دوستان پراکنده بودند و ترسان، همدردهای دیگر، ناشناخته. آن وقت‌ها رسانه نبود. خیلی بعدتر فهمیدیم که ما تنها نبودیم. آن چند ماه استیصال، هر شب کنار هم می‌خوابیدیم. خاننمجان وسط می‌خوابید روی تختهای چوبی وسط حیاط قصردشت، آقاجان یک سر تخت بود و دایی بزرگه سر دیگر تخت. من و دایی کوچکه وسط این سه تا بودیم. سوگواری بلد نبودیم، هنوز خبر، هوار نشده بود که سوگواری کنیم. گرچه بعدش هم نکردیم. می‌‌خواستیم کنار هم باشیم فقط.
...
«پرندگان در پاییز» را رفیق از ایران فرستاده. سالها بود بعد از «داستان جاوید» فصیح، با کتابی سوگواری نکرده بودم. یک جایی چند خط آخر فصل پانزدهم را می‌خواندم: آیا کسی آنها را به خاطر قسمت کردن گرمایشان برای زنده‌ماندن سرزنش می‌کرد؟ ملافه را بلند کرد و کنار پارس روی کاناپه دراز کشید. پشت به او. بعد دست رویی پارس را از روی شانه‌اش رد کرد و با احتیاط از روی سینه‌اش آویزان کرد. 
چه تصویر آشنایی بود. باید شخصی و بی‌خبر سوگوار می‌شدم. خرابی خبر نمی‌کند. گاهی در چند خط یک رمان، اتفاق می‌افتد.
...
وسط آن همه بحبوحه و بهت هشتاد و هشت، داشتم وارد مسجد نور میدان فاطمی می‌شدم. فرشید، همسایه‌ی دیوار به دیوار، که کلید خانه‌اش را سپرده بود به من برای چند روز سفر ارمنستان، سقوط کرده بود جایی حوالی قزوین. کلید خانه‌اش هنوز توی جیبم بود، یک سبد رز سفید با بقیه همسایه‌های طبقه اول خانه سهروردی گرفته بودیم. سبد را جلو می‌بردم انگار یک مراسم آیینی. قرار بود دو ماه دیگر، نیمه‌ی شهریور عروسی‌اش باشد. به میانه مسجد نرسیده بودم که صدای نامزدش را از قسمت زنانه شنیدم که: پودر شد، دود شد، رفت هوا. پیکری دستشان نرسیده بود. چه قصه‌ی آشنایی بود. نشستم زمین. تنم لرزیده بود. صدای نامزدش زمینگیرم کرد. از کجای سالهای رفته می‌آمد صدایش؟ مصیبت چه جور هوار می‌شود سر آدم؟ توی همان هواپیما، عبدی یمینی هم رفته بود. چند بار وسط آن راهروی مسجد نور تکرار کرده بودم: چه آغازی، چه انجامی، چه باید بود و باید شد در این گرداب وحشت‌زا، در این گرداب وحشت‌زا. 
...
همه‌ی ما توی یک مینی‌بوس کوچک می‌رفتیم خاوران. اول آن زمستان بی‌رگ شصت و هفت بود. خانمجان همراهمان نیامده بود. گفته بود آنها برمی‌گردند همین امروز و فردا از سفر. از همان اول راه انکار پیش گرفت خانمجان. آقاجان دودستش به پیشانی بود و هیچ نمی‌گفت. من نشسته بودم توی بغل آقاجان. مادری را یاد دارم توی همان مینی‌بوس کوچک که پسرش را صدا می‌کرد: بختیار. دلش می‌خواست بغل کند پیکر پسرش را، تمام طول راه مویه می‌کرد. بعدها که بزرگ شدم، فهمیدم رنگ پیکربی‌جان‌دیدن، آرامش ‌می‌آورد. با همه‌ی تلخی لحظه.
رنگ پیکر را کسی ندید. خانمجان به انکار زنده ماند. آقاجان به ناچاری وسکوت. آن روزها رسانه نبود. آن روزها رسانه، ترانه بود. مادر بختیار با چند تن دیگر دم گرفته بود:
 موجی در موجی می‌بندد 
بر افسون شب می‌خندد
با آبی‌ها می‌پیوندد
...
تیتراژ فیلم بالا آمده بود. نوشته شده بود: تقدیم به آنها که هرگز برنگشتند. 

۱۳۹۲/۰۴/۰۸

بیداری، خاموشی میاره

یک کاست نارنجی سونی قدیمی است. رویش نوشته بهترین‌ها. دستخط سی سال پیش باباست. این همان عنوانی است که یک جای مجازی، دوست‌داشتنی‌هایم را حفظ کرده‌ام مثلن. آمده‌ام چند روزی مراقبت کنم از موجود زنده‌ی کوچکی. روی طاقچه خانه، پلیر کوچک نوارهای کاست دیدم و یادم آمد از کشته خویش و هنگام درو. کاست را گذاشته‌ام توی پلیر. هی میزنم اول نوار و هی دوباره می‌خواند رامش:
بابات رفته گل آفتاب بیاره
اونو بالای گهواره‌ات بذاره
جوونه بودی و بابا میدونست
جوونه طاقت سرما نداره
دیروقت است. خانمجان خوابیده. ادامه می‌دهد:
لالا کن خواب فراموشی میاره
بخواب، بیداری، خاموشی میاره

۱۳۹۲/۰۴/۰۲

قفل به روایت

نخواسته بود که بماند. از او یک تصویر شورشی با من مانده بود که از مرزهای ترکیه گریخته بود. آدمهای دیگر فامیل اسمهای دیگری درباره‌اش گفته بودند. یکی از آن اسمها "فراری" بود. برای من اما یک قاب کوچک خاتم بود کنار استریوی چوبی خانه. عکسی که هرتازه واردی به خانه را به تعجب می انداخت از بس با آن ریش سیاه پرکلاغی شبیه داریوش خواننده بود. تنها کنش آن جوانی‌هایش که یادم مانده یک شب زمستان شصت و شش بود که بابا در سفر بود. راه آب شیروانی را برگهای خشک گرفته بود  و کسی خبر نشده بود. پاییز آن سال شیراز خیلی پرباران بود. یکریز و بی وقفه. شب ازصدای ریختن گوشه‌ای از گچ سقف اتاق کوچک زیر شیروانی بیدار شده بودیم. آب شروشر روی لحاف‌های رختخواب‌پیچ شده می‌ریخت که محل بازی و جست و خیزهای گاه به گاهم بود. برگ خشک چنارهای بلند حیاط اداره برق که پشت خانه بود، راه شیروانی را بسته بود و مامان تنها کاری که به فکرش رسیده بود خبر کردن او بود. آن وقتها او هم مثل بابا پاکسازی شده بود و با چند تا از رفقایش یک مغازه تعمیر مبلمان سرپا کرده بود. مغازه‌اش همین سرکوچه ما بود. شبها تا دیروقت می‌ایستاد و اضافه کار می‌کرد. آن شب، خودش و دو تا کارگرش اگر به دادمان نرسیده بودند، خانه را آب برده بود. شاید هم هیبت آن اتفاق در روزهای پیش از حادثه خیلی برای من، بچه‌ی پنج ساله، بزرگ بود که همیشه خاطره‌ی یک ناجی از او جاخوش کرد گوشه ذهنم. یکسال بعدش، حادثه مرا کلام بریده گوشه‌ی خانه‌ی عمو جا گذاشته بود، و او را یک جای دنیا که هیچ کداممان نمی‌دانستیم. از دایی، فقط قاب خاتمی جا مانده بود که باید برای همه توضیح میدادیم داریوش نیست و مغازه‌ی بسته‌ای که سالهای بعد هروقت پنج تومانی به دست برای خرید کیهان بچه‌ها به دکه روزنامه‌فروشی می‌رفتم، سکه را بر در مغازه میزدم مبادا در را باز کند! دایی، برادر مادرم نبود به واقع. دایی، یا درست ترش دویی، یک جور عنوان صمیمانه و بی‌ریاست که شیرازیها، جان‌ترین رفیقشان را با آن صدا می‌کنند، انگار که عضوی از خانواده باشد. و دایی واقعن بود. هیچ کس خبر نشده بود از رفتنش. تا دو سال هم هیچکس نمی‌دانست تا عمو نامه‌ای گرفته بود از کسی که شماره‌اش را داده بود در اتریش. مادرش شکسته بود بعد از رفتنش، خانمجان هر دو هفته یکبار، عصر شنبه که می آمد دنبالم مدرسه سر قم‌آباد، با هم میراندیم تا خانه مادرش. خانمجان خودش دل پاره‌تر بود، اما مادرش را برمی‌داشت و می‌رفتیم اداره مخابرات سر ولیعصر. خانمجان با آن تلفنهای پالسی شماره‌ی دایی را میگرفت و گوشی را می‌داد دست مادرش که با پسرش خلوت کند. بعد من و خانمجان می‌نشستیم بیرون کابین تلفن راه دور. مادرش هر بار اولش بی‌تابی میکرد و آخرش میخندید. من توی خیالم فکر میکردم دایی عجب خوب بلد است مادرش را از غصه به خنده برساند.
همه‌ی این سالها با خاطره‌ی ناجی، شورشی گریخته، خو گرفتم. من هنوز دبیرستان بودم که مادرش بی دیدار پسر، رفت زیر خاک. بعدها شنیدیم که سوئد زندگی میکند ولی نه خبری، نه تماسی، نداشتیم. اینجا که آمدم، دنبال کردم ببینم کجاست. سه ماه پیش، تازه نوشتن آنچه می‌خواستم برای پایان دوره‌ام بسازم را تمام کرده بودم. طرح کار، اول بین پنجاه طرح و روز آخر بین بیست و پنج طرح برگزیده شد که ساخته شود. همه چیز آماده بود. کالج، چراغ سبز نشان داده بود. هر دو استاد مشاوری که مهمان کالج شده بودند، طرح را پسندیده بودند و تشویقم کرده بودند که حتی به نسخه بلندتری فکر کنم. روز نتایج، اما قبولی طرح که اعلام شد، کسی از دلم خبر نداشت. حرفش را می‌گذارم برای یک وقت بهتری. همین حالا هم سه ماه طول کشید تا با خودم کنار بیایم از نوشتننش. دستم دوباره به هیچ جا بند نبود، گفتم منصرف شده‌ام. محیط رقابتی بود و همه‌ی دوستانم یک علامت سوال بزرگ بودند. جوابی نداشتم. فی الحال بلد نبودم چطور بگویم ریسک ساخته شدن فیلم را برای خودم قبول می‌کنم ولی برای آن چند تن عزیزی که در وطن گذاشته‌ام نه. فکر می‌کردم توضیحش، توضیح واضحات است. رها کردم. کوله به دوش انداختم. برای دایی نوشتم که بگذارد ببینمش. جوابم یک خط ایمیل بود از نشانی‌اش توی یک شهر ساحلی سوئد. به اینجا نزدیک بود. همه‌رقبا/دوستانم، در حال شروع فیلمبرداری بودند که از کالج زدم بیرون. غریب بود حسرت به اجبار نساختن. فکر نکردم بهش. یعنی چرا، دروغ نگم خیلی خیلی زیاد فکر کردم. چاره نبود. ماندنم آنجا باعث میشد هی هر روز بگویم چرا پروژه‌ای که باید ساخته میشد، ساخته نشد.
شش ساعت بعد مالمو بودم. یک شهر آرام ساحلی. نه استقبالی در کار بود، نه خوش‌آمدی. از آن تصویر شورشی، کسی در را به رویم باز کرد که خیلی بیشتر از معمول با زمانه کنار آمده بود. وارد خانه‌ای شدم که نمی‌شناختمش. روی دیوار راهروی کوچک ورودی خانه، سه تا عکس پولاراید قاب شده بود. دایی بود که سرش را توی موهای زنی مو قهوه‌ای فرو کرده بود. صورت زن پیدا نبود. یک جایی بود زیر دروازه قرآن شیراز. حدس زدم آخرهای پنجاه باشد یا اوایل شصت از اینکه جاده زیر دروازه قرآن دوطرفه بود.
همه‌ی آن سه روزی که آنجا بودم به کمترین حرفها گذشت. خیلی معمولی‌تر از اینکه چه میکنم و چه کرده‌ام. جای دنجش گوشه ایوان آشپزخانه بود. رفیقی برایم بهمن کوچک فرستاده بود از ایران، سیگاری که نبودم ولی گاهی نخی با سکوتش چاق می‌کردم. چشمهایش می‌پرید وقتی که خیره میشد. این را یادم نمانده بود. تمام آن سه روز را آشپزی کردیم. باهم و تنها. برای من که خیلی وقتها راحت بوده سر حرف را باز کردن، یک دیوار سخت بلندی بود دایی. سر در نمی‌آوردم. از مامان و بابا؟ نه هیچ حرفی نزد. نزدیم. شب دوم گفت "زندگی دیگران" را تماشا کنیم. آخر فیلم، من رفته بودم دستشویی، وقتی برگشته بودم، رفته بود خوابیده بود. اولریش موهه داشت صفحه اول کتابی را بهش تقدیم شده بود می‌خواند. غیر از آن شب، هیچ کار مشترکی جز آشپزی نکردیم. حتی نرفتیم از خانه بیرون که شهر را ببینیم. روز آخر یادم آمد شاید چیزی برایش جالب باشد. گفتم فیلم عروسی مامان و بابا را هجده ماه پیش گیر آورده‌ام. با تعجب پرسید از کی؟ چطور؟ کجا؟ این اولین سوالهای پی‌درپی‌اش بود. توضیح دادم دانشجوی بابا را. فیلم را توی پلیر گذاشتم. حواسم به بادمجان‌های روی تابه بود که نسوزد. یک وقتی برگشتم ببینم چه میگذرد توی هال. پشت کانتر، دیدم یک دستش را به دیوار حائل کرده. شانه‌هایش می‌لرزید. چهره‌ی دایی را نمی‌دیدم. مستاصل و بیقرار شده بودم. نگاهم افتاد به تلویزیون. رفیق بابا با یک سبیل پهن و کراوات پهن‌تر داشت مسخره‌بازی در می‌‌آورد و به شیوه گزارشگرهای تلویزیون نظر مامان و بابا را می‌پرسید. گریه‌ی دایی بند نمی‌آمد. دستم را گذاشتم روی شانه‌اش، کار دیگری یادم نیامد. دستم را پس زد. شانه‌هایش بدتر لرزید. بعد یک چیزهایی گفت که نمی‌خواهم یاد کنم. خیلی چیزها نمی‌دانم از آن روزها. همه‌ی این سالها شنیده بودم از رفیق‌بازی‌های بابا. حتی یکی از بهترین رفیق‌هایش یکبار، یک شبی‌ توی شیراز، گفته بود بابا حائل شده بود و مراقبت کرده بود از دستگیری خیلی از دوستهایش. حرفهای آن رفیق بابا را به حساب این گذاشته بودم که مستی و گذشت زمان، آدمها را رقیق‌القلب می‌کند. حالا نسخه دیگری از آن حرفها را دایی تکرار می‌کرد. دلم پیچ خوره بود ناجور. بادمجانهای نیمه‌کاره روی گاز را رها کردم. نیمه شب بود . از خانه‌اش بیرون زدم. دایی، پای کانتر مانده بود شاید. من طاقت شنیدن نداشتم.
 به نوشتن روایتش، تا امروز درگیر و قفل مانده‌ام.

۱۳۹۱/۱۲/۱۵

...

دستم کوتاه شده.  هر صبح مجنون‌وار از تخت می‌دوم پای تلفن و شماره‌اش را می‌گیرم. به این امید که خودش جواب بده. هر بار دایی می‌گه نگران نباشم. هنوز بیمارستانه. برمیگرده.  بعد داد میزنم برو بیمارستان و موبایل را بهش بده که با من حرف بزنه.  
میگه صبر. فقط صبر.  
یک هفته هست هر روز پشت این مانیتور می نشینم و روزی نیم صفحه فقط جلو می‌روم. امروز کسی رد شد و گفت: 
disconnected, destructed and disordered
جواب دادنم نیامد. حوصله توضیح دادن حالم را ندارم. یک خستگی ممتد افتاده روی شانه‌هایم. ناچاری همه‌ی وجودم را هی هر روز می خورد. عصری راه افتادم رفتم دریا. کنار ساحل بلند بلند داد زدم. یکی ایستاده بود چند متری آنطرفتر. سوالی پرسید که در همهمه باد نشنیدم. فارسی جواب دادم. ده دقیقه تمام ایستادم و حرف زدم. دلم برای فارسی حرف زدن تنگ شده.
فردا نیمه‌ی اسفند است. نرگس می‌آورند توی خیابانها. من اینجا ناله می‌نویسم. به من بگو تو روی تخت آن بیمارستان لعنتی هیچ جایی نمی‌روی.