تا شیراز راهی نمانده بود. آفتاب کشدار شهریور از پشت شیشهی پیکان طوسی عمو حالا افتاده بود روی شانهی راست جاده. عمو پشت رل بود، آقاجان، کنارش روی صندلی جلو و من روی صندلی عقب، صورتم را چسبانده بودم به شیشهی ماشین که آفتاب آن سمتش گرمی داشت هنوز.ما اما انگار خیلی بهتر بودیم از قبل. حالا چند سالی از حادثه گذشته بود. همه چیز انگار با گذشت چند سالی، غبار آرامش گرفته بود. آقاجان اسم مرا از شناسنامه بابا برداشته بود و گذاشته بود توی شناسنامهی عمو. حالا خانوادهی جدیدی داشتم و یک خواهر. با شناسنامهی جدید هیچ مشکلی برای ثبت نام در مدرسه پیش نیامده بود. آن نگاه مدیر و ناظم روی پرونده، دیگر نبود. زندگی انگاری آسانتر شده بود. اقاجان به همه قبولانده بود که هیچ اتفاقی نیفتاده. شاید اسمِ کاری که میکرد، مدیریت بحران بود. سعی میکرد حتی کمتر بگذارد من بروم خانهی خانمجان، مادر عروسش، که هنوز همه چیز را انکار میکرد و منتظر برگشت دختر و دامادش بود. برای حفظ آرامش، اما همگی انگار در یک توافق جمعی نانوشته و ناگفته، حرفی از شهریور سه سال پیش نمیزدیم. در این آخر تابستان ۷۰، حتی رفقای مامان و بابا هم که از مهلکه گریخته بودند، بعد از یکی دو سال دربدری به سوئد و آلمان و فرانسه رسیده بودند، من فقط شنیده بودم البته. آن آخر شبهایی که خودم را به خواب میزدم و فال گوش میایستادم به حرفهای توی هال از زبان عمو و زنعمو. حالا، این عصر شهریور کشدار من و عمو و آقاجان سه تایی از کرمان برمیگشتیم شیراز. از عروسی پسرِ همبازی بچگیهای بابا و عمو. آقاجان در طول شبعروسی همان جور که مرا کنار خودش نشانده بود، اصرار داشت از بابا حرفی پیش نیاید. مرا به همه پسرِ عمو و نه بابای خودم معرفی کرده بود و توی چشمهایم نگاه نمیکرد. از همان پاییز سه سال پیش که دست خالی از دفتر نخستوزیری برگشتیم، اینجوری شده بود. آن وقتها من بیزبان شده بودم. خودش، همهی خانواده را مجاب کرد و نقشه آیندهی بهتر چید. درماههای بعد، قدغن کرده بود از یادآوری گذشته و خواسته بود از همه که مرا در خانوادهی جدید بی کلام و حرف و پرسشی بپذیرند. شب عروسی توی آن باغ چراغان کرمان، جلوی فامیل کمی دورتر اما حتی با تاکید بیشتری توی چشمهای میشی درشتش از من خواست که نقشم را خوب بازی کنم. گفته بود، بارها تکرار کرده بود که برای بودن و زیستن، هر چارهای رواست. آن وقتها گوش بودم و نظارهگر، سوالها داشتم اما هراس از پرسش، قوی بود و بیامان. در برگشت از عروسی، تا شیراز راهی نمانده بود. چند کیلومتری دریاچهی نمک بودیم. آفتاب پشت کوههای پنجه گربهای دریاچه پنهان میشد. همانجور که صورتم را چسبانده بودم به شیشه، صدای آقاجان را شنیدم که به عمو گفت هرجایی راحت بود، کنار دریاچه پارک کند. دریاچه سپید بود وآن عصر کشدار، به نظرم ته نداشت. همین که پیکان عمو ایستاد، آقاجان در را باز کرد وبا شتاب رفت سمت دریاچه با همان پای چپ دردناک که موج میانداخت توی حرکتش. نشست کنار دریاچه، دست کرد زیر آب شور و شروع کرد به فاتحه خواندن. عمو هنوز پشت فرمان نشسته بود، من نمیخواندم قصه چیست. قلهوالله آقاجان که تمام شد، بیدرنگ زار بلندی زد، صدایش شکست روی سر من و عمو، توی ماشین. وسط زارش شنیدم که بلند عمو را صدا میکرد و میگفت که جنازهی پسر برادرش، سیاوش، را ساواک انداخت توی همین دریاچهی نمک. جنازهی پسر، دست برادرِ آقاجان نرسیده بود. آقاجان که بزرگتر بود، همیشه زیر گوش برادرش خوانده بود که رفته را باید به باد سپرد، به آب حتی. حالا اما که من و عمو و آقاجان از کرمان برمیگشتیم، بوی تن سیاوش از دریاچه خورده بود زیر مشام آقاجان. دلش را زیر و رو کرده بود. حرف آقاجان درست از آب درنیامده بود. رفته، با بویش مانده بود در آب، از پس پانزده سال. خودش این را زار میزد. کمی بعدتر وسط هقهقش اضافه کرد که با جنازهی پسر و عروس خودش که هیچ وقت ندید چه کند. حرفی که آقاجان در خودش، در ما، کُشته بود این سه سال، حالا زنده شده بود به یک تصویر، به بوی دریاچه. سر عمو خم شد روی فرمان. من صورتم را بیشتر چسباندم به شیشه ماشین که یخ صورتم بشکند. آفتاب اما رفته بود پشت کوه. آقاجان شکسته نشسته بود کنار دریاچه و نه در رفتن، حرکتی بود، نه در ماندن.
بیست و پنج سال پیش. آخر شهریور ۷۰
فیلم در دو نوبت نمایش داده میشد و بین دو نمایش شش ساعتی فاصله بود. بین دو نمایش مدیر جشنواره همه را جمع کرد برای بازدید از محل سابق دادگاههای نورمبرگ. برنامه از پیش تعیین شدهای نبود. نمی دانستم به تماشای چه تصویرهایی میرویم. ساختمان بزرگ و پرهیبتی بود که مثل دیگر موزهها و مراکز اسناد در آلمان، به دقت نگهداری شده بود. همهی اتفاقهای رویداده در آن با جزئیات کامل نوشته شده بود، از شروع تا پایان جنگ. جا به جا تصویر مردمی بود که چه بر آنها رفته بود در آن سالهای سخت و سیاه. مردم که میگویم، در همه تصویرها یک توده عظیم بودند، سیاه و سفید با چشمانی نگران و دردمند. تک تک تودهی ترسیم شده را نمیشد تشخیص داد. در عوض در راهروی انتهایی دادگاه، تصویرهای بزرگ از چهره و ذکر مشخصات عاملان و آمران نازی، تکتک با روایتی مفصل از هر آنچه کرده بودند و مهمتر، آنچه عاقبتشان شده بود، جلوی چشم بازدید کنندهها قرار گرفته بود. جوری که آدم یک نفس راحت بکشد و با خودش بگوید خوب که تمام شد آن سیاهِ منحوسِ سالها. وقتی دختر فلسطینی کارگردان که پشت سرم ایستاده بود گفت: تاریخ، قضاوتگر خوبی است، من داشتم عاقبت برخی نامهای مقصران را میخواندم که به حبس ابد محکوم، اما در نتیجهی تحولات بعد از جنگ، پس از چند سال آزاد شده بودند. حرفی نزدم، واکنشی نشان ندادم، تاثیرگذاری آن فضا از حرفهای من خیلی بیشتر بود لابد. وقت خروج، چشمم خورد به دفتر کوچک سفیدی کنار درخروج. بازش کردم، صفحهی آخر، جایی که میخواستم چیزکی بنویسم دو یادداشت کوتاه دیگر بود. اولی نوشته بود:
همهی آن سالهای سیاه را با چشم دیدم، کودکیام بر باد شد. خاندانی داشتم و دیگر ندارم. وارث دردی بزرگم که تمامی ندارد. فراموشی نمیآورد این زخم قدیمی. هنوز هم نه بخشیدهام و نه فراموش کردهام. ماندنم، برهان روشنی است بر این درد.
دیوید - بازماندهی هشتاد و سه ساله از مجارستان
دیوید - بازماندهی هشتاد و سه ساله از مجارستان
کس دیگری زیر آن یادداشت نوشته بود:
حس غیرقابل وصفی دارم از دیدن اینجا. خوشحالم که این مرکز و مهمتر از آن آدمهایی مثل دیوید هستند، که یادمان بماند بر ما چه رفت. دیوید تو باید بمانی، بنویسی، حرف بزنی از لحظه لحظه آن روزهای سخت. ما آدمهای فراموشکاری هستیم. بمان و بگو.
ماریا - چهل و شش ساله از سوئد
حس غیرقابل وصفی دارم از دیدن اینجا. خوشحالم که این مرکز و مهمتر از آن آدمهایی مثل دیوید هستند، که یادمان بماند بر ما چه رفت. دیوید تو باید بمانی، بنویسی، حرف بزنی از لحظه لحظه آن روزهای سخت. ما آدمهای فراموشکاری هستیم. بمان و بگو.
ماریا - چهل و شش ساله از سوئد
می خواستم زیر آن دو یادداشت بنویسم دیوید عزیز، علمت را گاهی زمین بگذار. وارث غم نباش، مولد آن هم. تو هم سهمی از این زندگی داشتی و داری. تو هم قدر خودت حق داری گاهی فارغ از هویت بازمانده، راه بروی، نفس بکشی، بخندی، و کمی زندگی کنی. رسالت تو، شاید همه این نباشد که بگویی و و بنویسی و حرف بزنی. در میانه راه نبخشیدن و فراموش نکردن، کمی هم به خودت، خود خودت بی پیشینه و تاریخ، مهلت بده. شاید رنگ دیگری از زندگی رخ نمود. شاید جایی، اتفاقی منتظرت باشد... اما ننوشتم همهی این حرفها را. دلم لرزید مثل همیشه از نوشتن و گفتن چیزی که بهش ایمان کامل نداشتم. ایمان بی عمل بود و زنبور بی عسل. ننوشتم. فقط نوشتم: «ممنون برای یادآوری، کاش گذشته برنگردد.» و از در خارج شدم.
سه سال پیش. میانه مهر ۹۲
بعد از سالها، روی ایوان وسیع خانهی دایی توی غربت، جمع کوچکمان جمع شده بود. شرابی کهنه نگه داشته بودم که با خودم آورده بودم به شوق لحظهای که جمع شویم. جام اول و دوم را همگی با هم رفته بودیم بالا. گونهام از دو جام شراب سرخ شده بود و همایون از بلندگوی کوچک ایوان میخواند که: «شدم به یاد تو خاموش، آنچنان که دگر فغان هم از دل سنگم به در نمیآید». دایی، از پس سوال مهمان عزیزمان از ایران، قصه هجرتش را بعد از بیست و هشت سال تعریف میکرد. حیرت توی نگاهمان مانده بود از حرفهایش که نشنیده بودیم هیچگاه.همه گوش بودیم و باورمان نمیشد، دایی حالا زبان شده بود به گفتن گوشهای از سرگذشتش. حرفها را دانه دانه میشنفتم و ذخیره میکردم. آخر حرفهایش، جامش را کمی پرتر کردم وکوتاه گفتم جای مامان و بابا خالی روی این ایوان. بعد، لحظهای اتفاق افتاد که سخت بود و خیلی زیاد دور از انتظار. همه ساکت شدند. دایی زل زد توی چشمهام و گفت بگذار آرام باشیم. چند دقیقهای نفهمیدم، یا شاید لهیب شراب توی گونهام، القا کرده بود که مستم. چند جملهی بعدی برای یاد از خاطرههای مشترکم با دایی و مامان و بابا به سکوت عجیب جمع منتهی شد و نگاه خیرهی دایی توی چشمانم. نمیشناختم نگاهش را. حس لحظه را حتی نمیفهمیدم. بعد خروشیدم بلند. باورم نمیشد جایی دور از هراس، در جمع امن خانوادهی کوچک، ممیزی شوم، از خودم، از گذشته، از بندهای ریشهام. نگاهم را چرخاندم، توی چشمهای آدمهایی که میشناختم ترس خفته و قدیمی دیدم. همهی این سالها ندیده بودم. خیال بسته بودم آدمهایی که حقیقت عریان را با هم زیستهایم، محال است چشم ببندیم به فراموشی. خسران بود. خیال بافته بودم. حتی بر نزدیکترانم. میل زیستن و ماندن، ترومای تلخ بیست و چند سالِ گذشته را به فراموشی، بیش از بخشش حتی، پوشانده بود. برافروخته بودم، جایی آخر حرفهای طولانیام خیال کردم دنکیشوتی خالی و تنهایم. همه ساکت بودند و بر خلاف سالها پیش فقط من حرف میزدم. بی وقفه، عصبی و کشدار. بعد شروع کردم راه رفتن. رفتم. بی خداحافظی. همه را نگران کردم. دست خودم نبود. فردا صبح اما برگشتم، مامان، زن عمویی که مرا بزرگ کرده، طاقت بیخبری نداشت. عذر خواستم. دلم اما پرخون بود و پرحرف هنوز.
یک سال پیش . نیمه مرداد ۹۴
خانمجان که آمد همهی معادلهها را بهم ریخت مثل همیشه. همان بدو ورود، از در اتوماتیک فرودگاه هامبورگ که وارد شد، گفت که چقدر شبیه بابا شدهام. دایی کنارم ایستاده بود.عمر سایه انداخته بود روی تن خانمجان.همین چند سال که نبودهام غم انداخت روی شانههایم. یک روز ایستاده بودم گوشهی آشپزخانهی خانه دایی و تماشایش میکردم که منتظر بود ریس دانههای برنج برود که بادمجان و لوبیا سفید را اضافه کند و هلیم بسازد. از شش سالگیِ مسکوتم و گوشهی آشپزخانهی خانهی کوچه یوسف آبادش، دوباره سی و سالهای شده بودم مقهور تماشای مهارت و سرزندگیاش در آشپزخانه. دست راستش میلرزید وقتی میخواست نمک را اندازه و اضافه کند، پرسیدم از کِی؟ جواب داد: نگران نباش، مامان و بابات که از سفر بیان، تو که عروسی کنی، دست منم خوب میشه. صدای مهستی از بلندگوی کوچکی که برایش گذاشته بودم جاری بود: «بی خبر ماندی ز حالم، زآنچه آمد بر سر من». فرار کردم توی دستشویی. سرم را گرفتم زیر دوش و زاریدم. خانمجان داشت میپرسید آیا کسی را در نظر دارم حالا؟
دو هفته پیش. آخر خرداد ۹۵
* عنوان، بخشی از شعر «وقتی تو باز میگردی» از حسین منزوی است.
سه سال پیش. میانه مهر ۹۲
بعد از سالها، روی ایوان وسیع خانهی دایی توی غربت، جمع کوچکمان جمع شده بود. شرابی کهنه نگه داشته بودم که با خودم آورده بودم به شوق لحظهای که جمع شویم. جام اول و دوم را همگی با هم رفته بودیم بالا. گونهام از دو جام شراب سرخ شده بود و همایون از بلندگوی کوچک ایوان میخواند که: «شدم به یاد تو خاموش، آنچنان که دگر فغان هم از دل سنگم به در نمیآید». دایی، از پس سوال مهمان عزیزمان از ایران، قصه هجرتش را بعد از بیست و هشت سال تعریف میکرد. حیرت توی نگاهمان مانده بود از حرفهایش که نشنیده بودیم هیچگاه.همه گوش بودیم و باورمان نمیشد، دایی حالا زبان شده بود به گفتن گوشهای از سرگذشتش. حرفها را دانه دانه میشنفتم و ذخیره میکردم. آخر حرفهایش، جامش را کمی پرتر کردم وکوتاه گفتم جای مامان و بابا خالی روی این ایوان. بعد، لحظهای اتفاق افتاد که سخت بود و خیلی زیاد دور از انتظار. همه ساکت شدند. دایی زل زد توی چشمهام و گفت بگذار آرام باشیم. چند دقیقهای نفهمیدم، یا شاید لهیب شراب توی گونهام، القا کرده بود که مستم. چند جملهی بعدی برای یاد از خاطرههای مشترکم با دایی و مامان و بابا به سکوت عجیب جمع منتهی شد و نگاه خیرهی دایی توی چشمانم. نمیشناختم نگاهش را. حس لحظه را حتی نمیفهمیدم. بعد خروشیدم بلند. باورم نمیشد جایی دور از هراس، در جمع امن خانوادهی کوچک، ممیزی شوم، از خودم، از گذشته، از بندهای ریشهام. نگاهم را چرخاندم، توی چشمهای آدمهایی که میشناختم ترس خفته و قدیمی دیدم. همهی این سالها ندیده بودم. خیال بسته بودم آدمهایی که حقیقت عریان را با هم زیستهایم، محال است چشم ببندیم به فراموشی. خسران بود. خیال بافته بودم. حتی بر نزدیکترانم. میل زیستن و ماندن، ترومای تلخ بیست و چند سالِ گذشته را به فراموشی، بیش از بخشش حتی، پوشانده بود. برافروخته بودم، جایی آخر حرفهای طولانیام خیال کردم دنکیشوتی خالی و تنهایم. همه ساکت بودند و بر خلاف سالها پیش فقط من حرف میزدم. بی وقفه، عصبی و کشدار. بعد شروع کردم راه رفتن. رفتم. بی خداحافظی. همه را نگران کردم. دست خودم نبود. فردا صبح اما برگشتم، مامان، زن عمویی که مرا بزرگ کرده، طاقت بیخبری نداشت. عذر خواستم. دلم اما پرخون بود و پرحرف هنوز.
یک سال پیش . نیمه مرداد ۹۴
خانمجان که آمد همهی معادلهها را بهم ریخت مثل همیشه. همان بدو ورود، از در اتوماتیک فرودگاه هامبورگ که وارد شد، گفت که چقدر شبیه بابا شدهام. دایی کنارم ایستاده بود.عمر سایه انداخته بود روی تن خانمجان.همین چند سال که نبودهام غم انداخت روی شانههایم. یک روز ایستاده بودم گوشهی آشپزخانهی خانه دایی و تماشایش میکردم که منتظر بود ریس دانههای برنج برود که بادمجان و لوبیا سفید را اضافه کند و هلیم بسازد. از شش سالگیِ مسکوتم و گوشهی آشپزخانهی خانهی کوچه یوسف آبادش، دوباره سی و سالهای شده بودم مقهور تماشای مهارت و سرزندگیاش در آشپزخانه. دست راستش میلرزید وقتی میخواست نمک را اندازه و اضافه کند، پرسیدم از کِی؟ جواب داد: نگران نباش، مامان و بابات که از سفر بیان، تو که عروسی کنی، دست منم خوب میشه. صدای مهستی از بلندگوی کوچکی که برایش گذاشته بودم جاری بود: «بی خبر ماندی ز حالم، زآنچه آمد بر سر من». فرار کردم توی دستشویی. سرم را گرفتم زیر دوش و زاریدم. خانمجان داشت میپرسید آیا کسی را در نظر دارم حالا؟
دو هفته پیش. آخر خرداد ۹۵
* عنوان، بخشی از شعر «وقتی تو باز میگردی» از حسین منزوی است.