چه طورم شده؟ خودم هم نمی دانم. یعنی این روزها از خودم تعجب می کنم. همیشه هیچ وقت این طور نبودم. امروز نشسته بودم گزارش سال نود می نوشتم. باید آمارکار می دادم که چند تا پرونده به سرانجام رسیده. مهرنوش سر راهش به مجتمع قضایی عدالت آمده بود سری به من بزند. من روی عطسه افتاده بودم. این یک جور ارث خانواده مادری است که من دارم. چند عطسه مداوم و بلند و پشت هم. در همین حین که عطسه می کردم تند تند، همکارم رد شد از جلوی میز. ما زیاد با هم شوخی داریم. یک چیزی گفت که چندان خوشایند نبود. یعنی وقتی رد شد، مهرنوش اینطور گفت که خوشایند نبوده اصلن و بعد اعتراض کرد که چرا اجازه میدهم هر جوری با من شوخی کنند. یک جور غیرتی توی نگاه مهرنوش بود. خندیدم. دو تا دستهایم را گذاشتم روی شکمم و گفتم به خاطر این. شکم پدیده جدیدی است برای من. قبلن نداشته ام. شکم یک جور مرام و شخصیتی با خودش می آورد که دست خود آدم نیست. آدم را آسانگیر می کند. یواش یواش بیخیال. تا می رسد به یک جور بیعاری مدام. حالا می فهمم چرا آدمهای چاق خوشحالترند. حتی مهربان تر. شکم حتی استرس را کم می کند. آدم هر چیز سختی را حواله می دهد به شکمش. برای مهرنوش توضیح دادم که مثلن تو فکر کن هیچکاک فیلمهایش را خیلی با خیال راحت تری پیش برده تا وودی آلن. یا در همین ایران خودمان. خیلی واضحه که بهمن فرمان آرا بدون استرس کمتری کار می کند تا بهرام بیضایی. چرا؟
فرقش در شکم داشتن و نداشتن است. این پدیده را آدم باید خودش تجربه کند تا بفهمد. اولین بار همین شش ماه پیش منصور متوجه شد که یک چیز قلمبه تازه ای از من درآمده. کلم پلو شیرازی پخته بودم با کوفته قلقلی که این تهرانی ها اصلن بلد نیستند. منصور با ولع می خورد و تعجب کرده بود چرا من دست بردار نیستم از غذا. من بشقاب دوم بودم و او هنوز اولی. وقتی داشتیم چای می خوردیم اما گفت شکم در آورده ام. گفت مواظب باشم. وگرنه می شوم مثل یک کرم خاکی که نخود قورت داده است. منصور راست میگفت. یعنی آن شش ماه پیش باور نکردم. البته برایش توضیح دادم که من هیچ وقت یکجا بند نبودهام و فقط دو سال و سه ماه است که روزی حداقل هشت ساعت پشت میز نشسته ام. حتی ادامه دادم که خب وقتی بیکار شده بودم باید کاری پیدا می کردم و این آخرین انتخابم بود. ولی تنها انتخابم شد وقتی دیگر ماشین و ست تدوین را مجبور شدم برای اجاره خانه بفروشم. حالا من یک کرم خاکی هستم با نخودی که قورت داده ام. نه فقط فیزیکی که فکر می کنم شخصیتی هم تغییر کردهام. بیعاریام روز به روز بیشتر می شود. خب لزومن خوب نیست ولی اینجوری است. دست من نیست. دست شکم است. زیاد می خورم. زیادتر از همیشه. خودم را اینجوری زیاد نمی شناسم. نمونه اش همین امروز. تولد بابا بود. همه این سالها من از کار می آمدم خانه. کمی عکس مرور می کردم. کمی می نوشیدم. کمی بغض می کردم. آخرش هم می خوابیدم. امسال ولی آن دو گونی برنج و حلب روغن و هدیه های ناخواستهای را که گرفته بودم بردم پرورشگاهی که اولین بار پارسا را آنجا دیدم. یعنی دیدیم. فکر کرده بودم آدمهایی هستند که می شود تولد بابا را با آنها گرفت. کیک بریدم و خندیدم با بچه هایی که کسی منتظرشان نیست. فرق داشت با همیشه. این هم از شکم است. موبایلم زیاد زنگ می خورد. خاموش کردم. من اینجوری نبودم والا. حتی الان تصمیم گرفتم همه اینها را بنویسم. شکم اینقدر مهم است. به آدم اعتماد به نفس می دهد. به همان میزان اصطکاک آدم با دیوارهای اطرافش بیشتر می شود البته...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر