۱۳۹۵/۰۴/۱۲

و شب بوی جنازه‌های بلاتکلیف می‌دهد

تا شیراز راهی نمانده بود. آفتاب کشدار شهریور از پشت شیشه‌ی پیکان طوسی عمو حالا افتاده بود روی شانه‌ی راست جاده. عمو پشت رل بود، آقاجان، کنارش روی صندلی جلو و من روی صندلی عقب، صورتم را چسبانده بودم به شیشه‌‌ی ماشین که آفتاب آن سمتش گرمی داشت هنوز.ما اما انگار خیلی بهتر بودیم از قبل. حالا چند سالی از حادثه گذشته بود. همه چیز انگار با گذشت چند سالی، غبار آرامش گرفته بود. آقاجان اسم مرا از شناسنامه بابا برداشته بود و گذاشته بود توی شناسنامه‌ی عمو. حالا خانواده‌ی جدیدی داشتم و یک خواهر. با شناسنامه‌ی جدید هیچ مشکلی برای ثبت نام در مدرسه پیش نیامده بود. آن نگاه مدیر و ناظم روی پرونده، دیگر نبود. زندگی انگاری آسان‌تر شده بود. اقاجان به همه قبولانده بود که هیچ اتفاقی نیفتاده. شاید اسمِ کاری که می‌کرد، مدیریت بحران بود. سعی می‌کرد حتی کمتر بگذارد من بروم خانه‌ی خانمجان، مادر عروسش، که هنوز همه چیز را انکار می‌کرد و منتظر برگشت دختر و دامادش بود. برای حفظ آرامش، اما همگی انگار در یک توافق جمعی نانوشته و ناگفته،  حرفی از شهریور سه سال پیش نمی‌زدیم. در این آخر تابستان ۷۰، حتی رفقای مامان و بابا هم که از مهلکه گریخته بودند، بعد از یکی دو سال دربدری به سوئد و آلمان و فرانسه رسیده بودند، من فقط شنیده بودم البته. آن آخر شبهایی که خودم را به خواب می‌زدم و فال گوش می‌ایستادم به حرفهای توی هال از زبان عمو و زن‌عمو. حالا، این عصر شهریور کشدار من و عمو و آقاجان سه تایی از کرمان برمی‌گشتیم شیراز. از عروسی پسرِ همبازی بچگی‌های بابا و عمو. آقاجان در طول شب‌عروسی همان جور که مرا کنار خودش نشانده بود، اصرار داشت از بابا حرفی پیش نیاید. مرا به همه پسرِ عمو و نه بابای خودم معرفی کرده بود و توی چشمهایم نگاه نمی‌کرد. از همان پاییز سه سال پیش که دست خالی از دفتر نخست‌وزیری برگشتیم، اینجوری شده بود. آن وقتها من بی‌زبان شده بودم. خودش، همه‌ی خانواده را مجاب کرد و نقشه آینده‌ی بهتر چید. درماههای بعد، قدغن کرده بود از یادآوری گذشته و خواسته بود از همه که مرا در خانواده‌ی جدید بی کلام و حرف و پرسشی بپذیرند. شب عروسی توی آن باغ چراغان کرمان، جلوی فامیل کمی دورتر اما حتی با تاکید بیشتری توی چشمهای میشی درشتش از من خواست که نقشم را خوب بازی کنم. گفته بود، بارها تکرار کرده بود که برای بودن و زیستن، هر چاره‌ای رواست. آن وقت‌ها گوش بودم و نظاره‌گر، سوال‌ها داشتم اما هراس از پرسش، قوی بود و بی‌امان. در برگشت از عروسی، تا شیراز راهی نمانده بود. چند کیلومتری دریاچه‌ی نمک بودیم. آفتاب پشت کوههای پنجه گربه‌ای دریاچه پنهان می‌شد. همان‌جور که صورتم را چسبانده بودم به شیشه، صدای آقاجان را شنیدم که به عمو گفت هرجایی راحت بود، کنار دریاچه پارک کند.  دریاچه سپید بود وآن عصر کشدار، به نظرم ته نداشت. همین که پیکان عمو ایستاد، آقاجان در را باز کرد وبا شتاب رفت سمت دریاچه با همان پای چپ دردناک که موج می‌انداخت توی حرکتش. نشست کنار دریاچه، دست کرد زیر آب شور و شروع کرد به فاتحه خواندن. عمو هنوز پشت فرمان نشسته بود، من نمی‌خواندم قصه چیست. قل‌هو‌الله آقاجان که تمام شد، بی‌درنگ زار بلندی زد، صدایش شکست روی سر من و عمو، توی ماشین. وسط زارش شنیدم که بلند عمو را صدا می‌کرد و می‌گفت که جنازه‌ی پسر برادرش، سیاوش، را ساواک انداخت توی همین دریاچه‌ی نمک. جنازه‌ی پسر، دست برادرِ آقاجان نرسیده بود. آقاجان که بزرگتر بود، همیشه زیر گوش برادرش خوانده بود که رفته را باید به باد سپرد، به آب حتی. حالا اما که من و عمو و آقاجان از کرمان بر‌می‌گشتیم، بوی تن سیاوش از دریاچه خورده بود زیر مشام آقاجان. دلش را زیر و رو کرده بود. حرف آقاجان درست از آب درنیامده بود. رفته، با بویش مانده بود در آب، از پس پانزده سال. خودش این را زار می‌زد. کمی بعدتر وسط هق‌هقش اضافه کرد که با جنازه‌ی پسر و عروس خودش که هیچ وقت ندید چه کند. حرفی که آقاجان در خودش، در ما، کُشته بود این سه سال، حالا زنده شده بود به یک تصویر، به بوی دریاچه. سر عمو خم شد روی فرمان. من صورتم را بیشتر چسباندم به شیشه ماشین که یخ صورتم بشکند. آفتاب اما رفته بود پشت کوه. آقاجان شکسته نشسته بود کنار دریاچه و نه در رفتن، حرکتی بود، نه در ماندن.
بیست و پنج سال پیش. آخر شهریور ۷۰


فیلم در دو نوبت نمایش داده می‌شد و بین دو نمایش شش ساعتی فاصله بود. بین دو نمایش مدیر جشنواره همه را جمع کرد برای بازدید از محل سابق دادگاه‌های نورمبرگ. برنامه از پیش تعیین شده‌ای نبود. نمی دانستم به تماشای چه تصویرهایی می‌رویم. ساختمان بزرگ و پرهیبتی بود که مثل دیگر موزه‌ها و مراکز اسناد در آلمان، به دقت نگهداری شده بود. همه‌ی اتفاق‌های روی‌داده در آن با جزئیات کامل نوشته شده بود، از شروع تا پایان جنگ. جا به جا تصویر مردمی بود که چه بر آنها رفته بود در آن سالهای سخت و سیاه. مردم که می‌گویم، در همه تصویرها یک توده عظیم بودند، سیاه و سفید با چشمانی نگران و دردمند. تک تک توده‌ی ترسیم شده را نمی‌شد تشخیص داد. در عوض در راهروی انتهایی دادگاه، تصویرهای بزرگ از چهره و ذکر مشخصات عاملان و آمران نازی، تک‌تک با روایتی مفصل از هر آنچه کرده بودند و مهمتر، آنچه عاقبتشان شده بود، جلوی چشم بازدید کنند‌ه‌ها قرار گرفته بود. جوری که آدم یک نفس راحت بکشد و با خودش بگوید خوب که تمام شد آن سیاهِ منحوسِ سالها. وقتی دختر فلسطینی کارگردان که پشت سرم ایستاده بود گفت: تاریخ، قضاوتگر خوبی است، من داشتم عاقبت برخی نامهای مقصران را می‌خواندم که به حبس ابد محکوم، اما در نتیجه‌ی تحولات بعد از جنگ، پس از چند سال آزاد شده بودند. حرفی نزدم، واکنشی نشان ندادم، تاثیرگذاری آن فضا از حرفهای من خیلی بیشتر بود لابد. وقت خروج، چشمم خورد به دفتر کوچک سفیدی کنار درخروج. بازش کردم، صفحه‌ی آخر، جایی که می‌خواستم چیزکی بنویسم دو یادداشت کوتاه دیگر بود. اولی نوشته بود:
همه‌ی آن سالهای سیاه را با چشم دیدم، کودکی‌ام بر باد شد. خاندانی داشتم و دیگر ندارم. وارث دردی بزرگم که تمامی ندارد. فراموشی نمی‌آورد این زخم قدیمی. هنوز هم نه بخشیده‌ام و نه ‍فراموش کرده‌ام. ماندنم، برهان روشنی است بر این درد.
 دیوید - بازمانده‌ی هشتاد و سه ساله از مجارستان
کس دیگری زیر آن یادداشت نوشته بود:
 حس غیرقابل وصفی دارم از دیدن اینجا. خوشحالم که این مرکز و مهمتر از آن آدمهایی مثل دیوید هستند، که یادمان بماند بر ما چه رفت. دیوید تو باید بمانی، بنویسی، حرف بزنی از لحظه لحظه آن روزهای سخت. ما آدمهای فراموشکاری هستیم. بمان و بگو.
ماریا - چهل و شش ساله از سوئد
می خواستم زیر آن دو یادداشت بنویسم دیوید عزیز، علمت را گاهی زمین بگذار. وارث غم نباش، مولد آن هم. تو هم سهمی از این زندگی داشتی و داری. تو هم قدر خودت حق داری گاهی فارغ از هویت بازمانده، راه بروی، نفس بکشی، بخندی، و کمی زندگی کنی. رسالت تو، شاید همه این نباشد که بگویی و و بنویسی و حرف بزنی. در میانه راه نبخشیدن و فراموش نکردن، کمی هم به خودت، خود خودت بی پیشینه و تاریخ، مهلت بده. شاید رنگ دیگری از زندگی رخ نمود. شاید جایی، اتفاقی منتظرت باشد... اما ننوشتم همه‌ی این حرفها را. دلم لرزید مثل همیشه از نوشتن و گفتن چیزی که بهش ایمان کامل نداشتم. ایمان بی عمل بود و زنبور بی عسل. ننوشتم. فقط نوشتم: «ممنون برای یادآوری، کاش گذشته برنگردد.» و از در خارج شدم.
سه سال پیش. میانه مهر ۹۲


بعد از سالها، روی ایوان وسیع خانه‌ی دایی توی غربت، جمع کوچکمان جمع شده بود. شرابی کهنه نگه داشته بودم که با خودم آورده بودم به شوق لحظه‌ای که جمع شویم. جام اول و دوم را همگی با هم رفته بودیم بالا. گونه‌ام از دو جام شراب سرخ شده بود و همایون از بلندگوی کوچک ایوان می‌خواند که: «شدم به یاد تو خاموش، آنچنان که دگر فغان هم از دل سنگم به در نمی‌آید». دایی، از پس سوال مهمان عزیزمان از ایران، قصه هجرتش را بعد از بیست و هشت سال تعریف می‌کرد. حیرت توی نگاهمان مانده بود از حرفهایش که نشنیده بودیم هیچ‌گاه.همه گوش بودیم و باورمان نمی‌شد، دایی حالا زبان شده بود به گفتن گوشه‌ای از سرگذشتش. حرفها را دانه دانه می‌شنفتم و ذخیره می‌کردم. آخر حرفهایش، جامش را کمی پرتر کردم وکوتاه گفتم جای مامان و بابا خالی روی این ایوان. بعد، لحظه‌ای اتفاق افتاد که سخت بود و خیلی زیاد دور از انتظار. همه ساکت شدند. دایی زل زد توی چشمهام  و گفت بگذار آرام باشیم. چند دقیقه‌ای نفهمیدم، یا شاید لهیب شراب توی گونه‌ام، القا کرده بود که مستم. چند جمله‌ی بعدی برای یاد از خاطره‌های مشترکم با دایی و مامان و بابا به سکوت عجیب جمع منتهی شد و نگاه خیره‌ی دایی توی چشمانم. نمی‌شناختم نگاهش را. حس لحظه را حتی نمی‌فهمیدم. بعد خروشیدم بلند. باورم نمی‌شد جایی دور از هراس، در جمع امن خانواده‌ی کوچک، ممیزی شوم، از خودم، از گذشته، از بندهای ریشه‌ام. نگاهم را چرخاندم، توی چشمهای آدمهایی که می‌شناختم ترس خفته و قدیمی دیدم. همه‌ی این سالها ندیده بودم. خیال بسته بودم آدمهایی که حقیقت عریان را با هم زیسته‌ایم، محال است چشم ببندیم به فراموشی. خسران بود. خیال بافته بودم. حتی بر نزدیکترانم. میل زیستن و ماندن، ترومای تلخ بیست و چند سالِ گذشته را به فراموشی، بیش از بخشش حتی، پوشانده بود. برافروخته بودم، جایی آخر حرفهای طولانی‌ام خیال کردم دن‌کیشوتی خالی و تنهایم. همه ساکت بودند و بر خلاف سالها پیش فقط من حرف می‌زدم. بی وقفه، عصبی و کشدار. بعد شروع کردم راه رفتن. رفتم. بی خداحافظی. همه را نگران کردم. دست خودم نبود. فردا صبح اما برگشتم، مامان، زن عمویی که مرا بزرگ کرده، طاقت بی‌خبری نداشت. عذر خواستم. دلم اما پرخون بود و پرحرف هنوز.
یک سال پیش . نیمه مرداد ۹۴


خانمجان که آمد همه‌ی معادله‌ها را بهم ریخت مثل همیشه. همان بدو ورود، از در اتوماتیک فرودگاه هامبورگ که وارد شد، گفت که چقدر شبیه بابا شده‌ام. دایی کنارم ایستاده بود.عمر سایه انداخته بود روی تن خانمجان.همین چند سال که نبوده‌ام غم انداخت روی شانه‌هایم. یک روز ایستاده بودم گوشه‌ی آشپزخانه‌ی خانه دایی و تماشایش می‌کردم که منتظر بود ریس دانه‌های برنج برود که بادمجان و لوبیا سفید را اضافه کند و هلیم بسازد. از شش سالگیِ مسکوتم و گوشه‌ی آشپزخانه‌ی خانه‌ی کوچه یوسف آبادش، دوباره سی و ساله‌ای شده بودم مقهور تماشای مهارت و سرزندگی‌اش در آشپزخانه. دست راستش می‌لرزید وقتی می‌خواست نمک را اندازه و اضافه کند، پرسیدم از کِی؟ جواب داد: نگران نباش، مامان و بابات که از سفر بیان، تو که عروسی کنی، دست منم خوب میشه. صدای مهستی از بلندگوی کوچکی که برایش گذاشته بودم جاری بود: «بی خبر ماندی ز حالم، زآنچه آمد بر سر من». فرار کردم توی دستشویی. سرم را گرفتم زیر دوش و زاریدم. خانمجان داشت می‌پرسید آیا کسی را در نظر دارم حالا؟
دو هفته پیش. آخر خرداد ۹۵


* عنوان، بخشی از شعر «وقتی تو باز می‌گردی» از حسین منزوی است.

۱۳۹۲/۰۶/۲۸

همین چند وقت پیش رویاشو بی‌بهونه سر بریدن

حساب وقت و تقویم از دستم در رفته بود. انگار قفل شده باشم. همین‌ چند روز پیش، سرکلاس دوستم پرسیده بود: چرا این روزها اینقدر خسته به نظر می‌‌آیم؟ راستش، خوب بلد بودم با کلمات بیگانه بازی کنم و حالم را حالی‌اش کنم، ولی حرف زدنم نمی‌آمد. عر زدنم می‌آمد، اما بدی غربت این است که امامزاده ندارد که آدم گم شود میان هیاهوی مردم، دستش را روی پیشانی گذارد و دل بدهد به روضه و غرقه شود در اشک. این را یکی همین حوالی چند وقت پیش گفته بود. چقدر این روزها فکر کردم درست گفته بود. دوستم را سرکلاس بی‌جواب گذاشتم. یک ایستگاه قبل از خانه، داشتم توی قطار خبرها را از فیدخوان چک می‌کردم، خواندم که شریعتی از دانشگاه علامه برکنار و سلیمی سرپرست شده است. خبر کوتاه، انداختم به فکرهای بلند. در خانه را پشت سرم بستم، چهار هفته از مرگش گذشته بود ولی، ولی آدم ناچار به هرچیزی شاید متوسل شود. چوب پرده‌های اتاق برای خانه‌ی تازه، کنار در بود. یکی را گرفتم به دست، انگار که ضریح امامزاده‌‌ای کوچک میان راه الموت تا شهسوار باشد. زار حسرت بود که سر‌می‌رفت. حسرت رویاهای کوچکی که یک‌شبه بر آب شد. رویای کوچکی که تا چند روز قبل زنده بود و انتظارش را می کشید/ می‌کشیدیم.  شکل چهره‌اش همان روزی که حکم انظباطی دانشگاه را گرفته بود آمده بود جلوی چشمم. رفته بودیم تا در دفتر شریعتی توی ساختمان جدید دانشگاه آخر اتوبان همت. همه کار کردیم. از اعتراض به حکم تا اعتصاب آرام. پایان‌نامه‌اش را تازه تمام کرده بود. حتی زودتر از همه ما می‌خواست دفاع کند. شریعتی، رئیس جدید دانشگاه، برایش راه بازگشتی نگذاشته بود. من نبودم آن روزی که حراست با تحقیر راهش نداده بودند به دانشگاه. داشتم با گروه کوچکی سر تقاطع میرداماد و ولی‌عصر فیلمبرداری می‌کردیم. فردایش خبر را از بچه‌ها شنیده بودم. حتی خودش چیزی نگفته بود. از همان روزهای اول دانشکده توی فکر پایان‌نامه بود. می‌خواند زیاد و می‌نوشت. دو سال تمام کار کرده بود. فرق هم کرده بود زیاد. از یک چپ مارکسیست تمام عیار با کلاه بره شده بود یک لیبرال دموکرات. همه‌ی بحث‌های سر کلاس و بعد از کلاس با دکتر مردیها، دکتر خالقی، آن شب‌نشینی‌های خوابگاه به‌آفرین با حسن و روزبه، همه‌ی پیاده رفتن‌های خیابان سیزدهم وزرا تا کریمخان. مهدی، اصلی بود در طرف بحث و من فرعی. رفاقتش، کلاس درسی بود برام بی ادعای معلمی. آن جمع سیزده نفره کلاس کوچک ما، چه جفت و جور همه پرانگیزه بودیم. رشته‌ای که تازه بود و رفیق‌شدنمان را انتخاب نکرده بودیم. توی همان کلاس کوچک، دغدغه‌ها و بحث‌هایی درگرفت که بعدها دیگر تجربه نکردم. فرصت غنیمتی بود برای آموختن. رشید، بین همه نقش پررنگ‌تری داشت به ترغیب خواندن و آموختن. چهار نفر توی یک اتاق ده متری زندگی کردیم شش ماه. دیده بودم هر شب خواندن و جستجو کردنش را. تلاش واقعی‌اش برای جلو بردن و ساختن را. ما از خودمان شروع کردیم.خیلی کتابهای «باید» را با او خواندم. گرچه همه را من تمام نکردم. هم‌کلاس‌شدنمان در روزهای سختی بود. لیسانس‌مان را در فضای دانشگاهی دوران خاتمی خوانده بودیم و حالا آغاز دوره‌ای جدید بود که آخرش را هیچ کدام کف‌دست بو نکرده بودیم. سالها به سیاهی می‌رفت، امید اما زنده بود. اول از همه خود رشید بود که اخراج شد. پشت بندش هشتاد و هشت بود و دومینوی شوم برای آن کلاس کوچک سیزده نفره. ممنوع از دفاع و اخراج شده از دانشگاه، دستگیر هم شد. بعد فروغ و روزبه بازداشت شدند. آخر سر هم حسن. کمترین لطمه به من آمد که بیکار شدم. سعیده و امین هم کوچ کردند. زندگی آن‌قدر چرخ خورده بود و غوطه داشت این سالها که خبر نگرفتیم زیاد از هم. جمعی پراکنده شده بود. بیکاری و تابع‌های بعد از آن، آنچنان درگیر روزمره و معاشم کرد که غافل شدم گاهی از ارتباط‌گیری مدام. کسی اما میان ما اگر همیشه امیدوار مانده بود، رشید بود. خرداد امسال بعد از انتخابات، شنیدم از مژگان که گفته بود حالا باید برگردد دانشگاه و پایان‌نامه‌اش را دفاع کند. از او خیلی چیزهای دیگر هم بود و هست که نوشتنی نیست. داشتم می‌گفتم، آن خبر عوض شدن رئیس دانشگاه، چهار هفته دیر رسیده بود. پای چوب‌پرده‌های خانه جدید، فکر کردم دیگر به هیچ شکلی دستم بهش نمی‌رسد. ناتوان بودم از اینکه خوشحالش کنم، شاید دوباره آن ریسه‌ی خنده و لهجه‌ی اصفهانی‌اش را بشنوم که می‌تواند دفاع کند و به دانشگاه برگردد. همه این سالها منتظر این لحظه مانده بود. وسط خانه‌ی نو، تصور نبودنش غریب فقط نبود. سهمگین و سرد و وحشی بود. نه اینکه مرگ ندیده باشم، ولی تجربه دور و در غربتش را نکرده بودم. سخت‌تر بود. خیلی سخت‌تر. دشوارتر از آن، فکر رویای کوچکی که بر باد شد یک شبه.
همین حال، سالهای دور از اینها هم یکبار همه‌ی تنم را گرفته بود. یادم رفته بود، اما عکسی که رفیق دبستانم گذاشته بود روی فیس بوک، همه‌ی رعشه‌اش را دوباره زنده کرد. بعد از یک‌سال بهت بی‌حرفی و لالی، تازه دبستان می‌رفتم. مدیر مدرسه بعد از شنیدن ماجرا، به سختی حاضر شده بود ثبت نام کند. به عمو گفته بود نمی‌خواهد اعتبار مدرسه را خدشه‌دار کند و برای خودش دردسر بسازد به ویژه آن‌که بچه‌های سربازها و شهدای جنگ هم در مدرسه هستند و بودن من کنار آنها برای مدرسه دردسر است. آنقدر عمو رفته و آمده بود تا مدیر حاضر شده بود ثبت‌نام کند به شرط تعهد به شرکت فعال دانش‌آموز در فعالیتهای عقیدتی، انقلابی و فرهنگی مدرسه. من هم به عمو قول داده بودم با همکلاسی‌ها دم نزنم از آنچه بر ما رفته بود. چاره نبود. قبول کردم/کردیم. نیمه‌ی همان سال، دهه فجر سال شصت و نه، از کلاس ما یک گروه سرود ساختند. آن وقت‌ها به سختی یک مکالمه چند دقیقه‌ای با کسی داشتم. مدیر مدرسه اما گفته بود اگر می‌خواهم در مدرسه بمانم و اخراج نشوم، باید در ردیف اول گروه سرود بایستم و محکم و بلند سرود را بخوانم. پذیرش و استیصال را توی چشمهای عمو خوانده بودم. تن همه ما ژاکت‌های نارنجی پوشاندند. من هنوز شعر را حفظ نبودم. آن سالها حرف زدن عادی هم یادم می‌رفت. مدیر مدرسه گفت نفر اول در ردیف اول از سمت راست گروه سرود باید بایستم. قبل از اینکه برویم روی سن، من هنوز نصف شعر سرود را یاد نداشتم. زیر ژاکت اجباری مدرسه، آخرین پیراهنی تنم بود که مامان خریده بود. بعد از دو سال دیگر داشت تنگ میشد به تنم. آن پایین سن، صد و پنجاه نفر منتظر سرود خوانی ما نشسته بودند. نفر اول من رفتم روی سن. بعد بقیه آمدند. چشم چرخانده بودم من هم مثل بقیه بچه‌ها، پدر و مادرم را پیدا کنم. موزیک شروع شده بود. باید عجله می‌کردم. آقای مدیر تاکید کرده بود که ردیف اولی‌ها خیلی باید حواسشان باشد که توی چشمند. من و شش نفر دیگر ردیف اول باید شروع می‌کردیم و می‌خواندیم: آمده موسم فتح ایمان،شعله زد بر افق نور قرآن، در دل بهمن سرد تاریخ، لاله سر زد ز خون شهیدان... 
یادم نمی‌آمد. دوباره لال شده بودم. مدیر مدرسه از کنار پرده، چشم دوخته بود به دهانم. یاد حرف عمو، شب قبلش افتاده بودم که  گفته بود خیلی مهم است آدم درس بخواند و درس خواندن گاهی آسان نیست. باید با یک چیزهایی کنار آمد و قبول کرد. پیراهن زیر ژاکت عرق کرده بود و به تنم چسبیده بود. مامان و بابا میان جمع پایین سن نبودند. تنها ترجیع‌بند سرود یادم مانده بود و بلند می‌خواندم: بهمن خونین جاویدان، تا ابد زنده یاد شهیدان. پدرومادرهای زیادی آن پایین روی صندلی‌ها نشسته بودند. خانمجان و آقاجان و عمو و زن‌عموهم نیامده بودند. سخت بود. یاد نمی‌آمد غیر از ترجیع بند. آخرین بار هم ترجیع را فریاد زدم. بعد همه بلند شدند و کف زدند. یک بار دیگر چشم گرداندم شاید مامان و بابا را پیدا کنم. نبودند. پدرومادرها، آمده بودند پای سن بچه‌هایشان را ماچ می‌کردند و عکس می‌انداختند. همان جور که اولین نفر آمده بودم، آخرین نفر از سن خارج شدم. غضب نگاه آقای مدیر روی صورتم بود. من فقط دلم می‌خواست مثل بچه‌های دیگر می‌پریدم گوشه‌ای از سالن تنگ آغوش پدرومادرم. شدنی نبود. زار حسرت، زار رویای کوچکی که یک شبه بر باد شده بود همان‌جا آمد سراغم. پشت سن آن تالار اجتماعات مدرسه. وقتی ژاکت اجباری نارنجی مدرسه را از تنم درآوردم و پیراهن تنگ را دیدم. همان‌جا باورم شد، امید چشم به‌راهم ناامید شده. همانجا گریه کردم سخت. بعد از یک و چند ماه.همان‌جا باورم شد همه چیز واقعی و حقیقی اتفاق افتاده. همان‌جا کودکی‌ام یک شبه تمام شد. 
همه‌ی اینها، چند هفته بود توی سرم می‌چرخید. بهانه نوشتنش امشب آمد، وقتی تصویر خوشی بچه‌های نسرین را پس از آزادی دیدم. آن امید سر برآورده از چشم به راهی طولانی. آن شوق مدام که غوطه خورده در دلشان امشب. رویای کوچک‌شان سر بریده نشد.  این شوق از پشت همان تصویر کوچک مرا هم به وجد آورد. آخر تابستان آن سال هم به ما قول آزادی داده بودند. خوب یادم هست. چشم به ‌راه بودیم. خانمجان هنوز هم هست.

۱۳۹۲/۰۶/۰۲

سال باران‌های تند و فصل تندرهای سخت


کنج یک شهر قدیمی، خاندانی بود و نیست.
...

دوم شهریور مکرر و غلیظ سال نود و دو


* سپاس از ترانه علیرضا میبدی

۱۳۹۲/۰۵/۱۵

آن روزها، رسانه، ترانه بود

در آهنی زندان آرام آرام کنار رفته بود. ظهر تابستان بود و آقاجان نشسته بود لبه جدول. شانه‌هایش افتاده بود به جلو. نفهمیدم گرما بود که صورت کشیده و استخوانی‌اش را چروکیده‌تر کرده بود یا استیصال. چند روز قبلم را یاد نمی‌آوردم. خوشحالی همین دیدن آقاجان بود پشت در. صدایش زده بودم از شادی و گفته بود بچه جان ندو. بعد آرام از لبه جدول بلند شد. آقاجان به بلندقامتی توی فامیل پدری معروف بود. قامتش اما بلند نشد. پشتش خمیده شده بود. شک کردم خودش باشد اما نزدیکتر که آمد خودش بود. از نرمی پشت گردنش فهمیده بودم وقتی بغلم کرده بود. همان‌جور گوژپشت که مرا بغل کرده بود از سرباز نگهبان دم در زندان پرسیده بود چه شده؟ چه باید کند؟ سرباز جوابی نداده بود. سرباز کلاهش را از سر برداشته بود، عرق پیشانی پاک کرده بود و سر تکان داده بود به نادانی. نادانستگی. به معذوریت و ماموریت. بچه بودم اما معنای نگاه را می‌فهمیدم. یک جور بیچارگی مدام غوطه خورده بود توی چشمهای قهوه‌ای آقاجان. همین ناچاری ماند ته چشمهایش وقتی چند ماه بعدش دوباره دستم را گرفته بود و آورده بود دم دفتر نخست وزیری که هوار خبر روی سرش خراب شود. ولی آن چند ماه آخر تابستان و اول پاییز چه گذشت در استیصال به این چند تن از خانواده را فقط من شاهد بودم به سکوت. هر روز آقاجان با چندتا از بزرگهای فامیل که وسط بهت و ترس و سرگردانی، تنهایمان نگذاشته بودند، دستش به تلفن بود و شماره می‌گرفت که خبری گیرد. تلفن‌ها سرنوشتی شبیه جواب آن سرباز دم زندان داشت. به نادانی یا نادانستگی ختم می‌شد. گیر بهت مرگ و زندگی مانده بودیم. نه به زنده بودنشان می‌شد دلخوش کنیم، نه کسی خبرموثق از مرگ داشت. یک جور تعلیق بی‌پایان که همه را عصبی کرده بود. راه به فریاد هم نبود. آن وقت‌ها رسانه نبود. کسی زنگ نمی‌زد بپرسد چطور موهای خانمجان یک شبه سفید شد مثل برف. آن وقتها نمی‌شد درد را یک جایی نوشت. دوستان پراکنده بودند و ترسان، همدردهای دیگر، ناشناخته. آن وقت‌ها رسانه نبود. خیلی بعدتر فهمیدیم که ما تنها نبودیم. آن چند ماه استیصال، هر شب کنار هم می‌خوابیدیم. خاننمجان وسط می‌خوابید روی تختهای چوبی وسط حیاط قصردشت، آقاجان یک سر تخت بود و دایی بزرگه سر دیگر تخت. من و دایی کوچکه وسط این سه تا بودیم. سوگواری بلد نبودیم، هنوز خبر، هوار نشده بود که سوگواری کنیم. گرچه بعدش هم نکردیم. می‌‌خواستیم کنار هم باشیم فقط.
...
«پرندگان در پاییز» را رفیق از ایران فرستاده. سالها بود بعد از «داستان جاوید» فصیح، با کتابی سوگواری نکرده بودم. یک جایی چند خط آخر فصل پانزدهم را می‌خواندم: آیا کسی آنها را به خاطر قسمت کردن گرمایشان برای زنده‌ماندن سرزنش می‌کرد؟ ملافه را بلند کرد و کنار پارس روی کاناپه دراز کشید. پشت به او. بعد دست رویی پارس را از روی شانه‌اش رد کرد و با احتیاط از روی سینه‌اش آویزان کرد. 
چه تصویر آشنایی بود. باید شخصی و بی‌خبر سوگوار می‌شدم. خرابی خبر نمی‌کند. گاهی در چند خط یک رمان، اتفاق می‌افتد.
...
وسط آن همه بحبوحه و بهت هشتاد و هشت، داشتم وارد مسجد نور میدان فاطمی می‌شدم. فرشید، همسایه‌ی دیوار به دیوار، که کلید خانه‌اش را سپرده بود به من برای چند روز سفر ارمنستان، سقوط کرده بود جایی حوالی قزوین. کلید خانه‌اش هنوز توی جیبم بود، یک سبد رز سفید با بقیه همسایه‌های طبقه اول خانه سهروردی گرفته بودیم. سبد را جلو می‌بردم انگار یک مراسم آیینی. قرار بود دو ماه دیگر، نیمه‌ی شهریور عروسی‌اش باشد. به میانه مسجد نرسیده بودم که صدای نامزدش را از قسمت زنانه شنیدم که: پودر شد، دود شد، رفت هوا. پیکری دستشان نرسیده بود. چه قصه‌ی آشنایی بود. نشستم زمین. تنم لرزیده بود. صدای نامزدش زمینگیرم کرد. از کجای سالهای رفته می‌آمد صدایش؟ مصیبت چه جور هوار می‌شود سر آدم؟ توی همان هواپیما، عبدی یمینی هم رفته بود. چند بار وسط آن راهروی مسجد نور تکرار کرده بودم: چه آغازی، چه انجامی، چه باید بود و باید شد در این گرداب وحشت‌زا، در این گرداب وحشت‌زا. 
...
همه‌ی ما توی یک مینی‌بوس کوچک می‌رفتیم خاوران. اول آن زمستان بی‌رگ شصت و هفت بود. خانمجان همراهمان نیامده بود. گفته بود آنها برمی‌گردند همین امروز و فردا از سفر. از همان اول راه انکار پیش گرفت خانمجان. آقاجان دودستش به پیشانی بود و هیچ نمی‌گفت. من نشسته بودم توی بغل آقاجان. مادری را یاد دارم توی همان مینی‌بوس کوچک که پسرش را صدا می‌کرد: بختیار. دلش می‌خواست بغل کند پیکر پسرش را، تمام طول راه مویه می‌کرد. بعدها که بزرگ شدم، فهمیدم رنگ پیکربی‌جان‌دیدن، آرامش ‌می‌آورد. با همه‌ی تلخی لحظه.
رنگ پیکر را کسی ندید. خانمجان به انکار زنده ماند. آقاجان به ناچاری وسکوت. آن روزها رسانه نبود. آن روزها رسانه، ترانه بود. مادر بختیار با چند تن دیگر دم گرفته بود:
 موجی در موجی می‌بندد 
بر افسون شب می‌خندد
با آبی‌ها می‌پیوندد
...
تیتراژ فیلم بالا آمده بود. نوشته شده بود: تقدیم به آنها که هرگز برنگشتند. 

۱۳۹۲/۰۴/۰۸

بیداری، خاموشی میاره

یک کاست نارنجی سونی قدیمی است. رویش نوشته بهترین‌ها. دستخط سی سال پیش باباست. این همان عنوانی است که یک جای مجازی، دوست‌داشتنی‌هایم را حفظ کرده‌ام مثلن. آمده‌ام چند روزی مراقبت کنم از موجود زنده‌ی کوچکی. روی طاقچه خانه، پلیر کوچک نوارهای کاست دیدم و یادم آمد از کشته خویش و هنگام درو. کاست را گذاشته‌ام توی پلیر. هی میزنم اول نوار و هی دوباره می‌خواند رامش:
بابات رفته گل آفتاب بیاره
اونو بالای گهواره‌ات بذاره
جوونه بودی و بابا میدونست
جوونه طاقت سرما نداره
دیروقت است. خانمجان خوابیده. ادامه می‌دهد:
لالا کن خواب فراموشی میاره
بخواب، بیداری، خاموشی میاره

۱۳۹۲/۰۴/۰۲

قفل به روایت

نخواسته بود که بماند. از او یک تصویر شورشی با من مانده بود که از مرزهای ترکیه گریخته بود. آدمهای دیگر فامیل اسمهای دیگری درباره‌اش گفته بودند. یکی از آن اسمها "فراری" بود. برای من اما یک قاب کوچک خاتم بود کنار استریوی چوبی خانه. عکسی که هرتازه واردی به خانه را به تعجب می انداخت از بس با آن ریش سیاه پرکلاغی شبیه داریوش خواننده بود. تنها کنش آن جوانی‌هایش که یادم مانده یک شب زمستان شصت و شش بود که بابا در سفر بود. راه آب شیروانی را برگهای خشک گرفته بود  و کسی خبر نشده بود. پاییز آن سال شیراز خیلی پرباران بود. یکریز و بی وقفه. شب ازصدای ریختن گوشه‌ای از گچ سقف اتاق کوچک زیر شیروانی بیدار شده بودیم. آب شروشر روی لحاف‌های رختخواب‌پیچ شده می‌ریخت که محل بازی و جست و خیزهای گاه به گاهم بود. برگ خشک چنارهای بلند حیاط اداره برق که پشت خانه بود، راه شیروانی را بسته بود و مامان تنها کاری که به فکرش رسیده بود خبر کردن او بود. آن وقتها او هم مثل بابا پاکسازی شده بود و با چند تا از رفقایش یک مغازه تعمیر مبلمان سرپا کرده بود. مغازه‌اش همین سرکوچه ما بود. شبها تا دیروقت می‌ایستاد و اضافه کار می‌کرد. آن شب، خودش و دو تا کارگرش اگر به دادمان نرسیده بودند، خانه را آب برده بود. شاید هم هیبت آن اتفاق در روزهای پیش از حادثه خیلی برای من، بچه‌ی پنج ساله، بزرگ بود که همیشه خاطره‌ی یک ناجی از او جاخوش کرد گوشه ذهنم. یکسال بعدش، حادثه مرا کلام بریده گوشه‌ی خانه‌ی عمو جا گذاشته بود، و او را یک جای دنیا که هیچ کداممان نمی‌دانستیم. از دایی، فقط قاب خاتمی جا مانده بود که باید برای همه توضیح میدادیم داریوش نیست و مغازه‌ی بسته‌ای که سالهای بعد هروقت پنج تومانی به دست برای خرید کیهان بچه‌ها به دکه روزنامه‌فروشی می‌رفتم، سکه را بر در مغازه میزدم مبادا در را باز کند! دایی، برادر مادرم نبود به واقع. دایی، یا درست ترش دویی، یک جور عنوان صمیمانه و بی‌ریاست که شیرازیها، جان‌ترین رفیقشان را با آن صدا می‌کنند، انگار که عضوی از خانواده باشد. و دایی واقعن بود. هیچ کس خبر نشده بود از رفتنش. تا دو سال هم هیچکس نمی‌دانست تا عمو نامه‌ای گرفته بود از کسی که شماره‌اش را داده بود در اتریش. مادرش شکسته بود بعد از رفتنش، خانمجان هر دو هفته یکبار، عصر شنبه که می آمد دنبالم مدرسه سر قم‌آباد، با هم میراندیم تا خانه مادرش. خانمجان خودش دل پاره‌تر بود، اما مادرش را برمی‌داشت و می‌رفتیم اداره مخابرات سر ولیعصر. خانمجان با آن تلفنهای پالسی شماره‌ی دایی را میگرفت و گوشی را می‌داد دست مادرش که با پسرش خلوت کند. بعد من و خانمجان می‌نشستیم بیرون کابین تلفن راه دور. مادرش هر بار اولش بی‌تابی میکرد و آخرش میخندید. من توی خیالم فکر میکردم دایی عجب خوب بلد است مادرش را از غصه به خنده برساند.
همه‌ی این سالها با خاطره‌ی ناجی، شورشی گریخته، خو گرفتم. من هنوز دبیرستان بودم که مادرش بی دیدار پسر، رفت زیر خاک. بعدها شنیدیم که سوئد زندگی میکند ولی نه خبری، نه تماسی، نداشتیم. اینجا که آمدم، دنبال کردم ببینم کجاست. سه ماه پیش، تازه نوشتن آنچه می‌خواستم برای پایان دوره‌ام بسازم را تمام کرده بودم. طرح کار، اول بین پنجاه طرح و روز آخر بین بیست و پنج طرح برگزیده شد که ساخته شود. همه چیز آماده بود. کالج، چراغ سبز نشان داده بود. هر دو استاد مشاوری که مهمان کالج شده بودند، طرح را پسندیده بودند و تشویقم کرده بودند که حتی به نسخه بلندتری فکر کنم. روز نتایج، اما قبولی طرح که اعلام شد، کسی از دلم خبر نداشت. حرفش را می‌گذارم برای یک وقت بهتری. همین حالا هم سه ماه طول کشید تا با خودم کنار بیایم از نوشتننش. دستم دوباره به هیچ جا بند نبود، گفتم منصرف شده‌ام. محیط رقابتی بود و همه‌ی دوستانم یک علامت سوال بزرگ بودند. جوابی نداشتم. فی الحال بلد نبودم چطور بگویم ریسک ساخته شدن فیلم را برای خودم قبول می‌کنم ولی برای آن چند تن عزیزی که در وطن گذاشته‌ام نه. فکر می‌کردم توضیحش، توضیح واضحات است. رها کردم. کوله به دوش انداختم. برای دایی نوشتم که بگذارد ببینمش. جوابم یک خط ایمیل بود از نشانی‌اش توی یک شهر ساحلی سوئد. به اینجا نزدیک بود. همه‌رقبا/دوستانم، در حال شروع فیلمبرداری بودند که از کالج زدم بیرون. غریب بود حسرت به اجبار نساختن. فکر نکردم بهش. یعنی چرا، دروغ نگم خیلی خیلی زیاد فکر کردم. چاره نبود. ماندنم آنجا باعث میشد هی هر روز بگویم چرا پروژه‌ای که باید ساخته میشد، ساخته نشد.
شش ساعت بعد مالمو بودم. یک شهر آرام ساحلی. نه استقبالی در کار بود، نه خوش‌آمدی. از آن تصویر شورشی، کسی در را به رویم باز کرد که خیلی بیشتر از معمول با زمانه کنار آمده بود. وارد خانه‌ای شدم که نمی‌شناختمش. روی دیوار راهروی کوچک ورودی خانه، سه تا عکس پولاراید قاب شده بود. دایی بود که سرش را توی موهای زنی مو قهوه‌ای فرو کرده بود. صورت زن پیدا نبود. یک جایی بود زیر دروازه قرآن شیراز. حدس زدم آخرهای پنجاه باشد یا اوایل شصت از اینکه جاده زیر دروازه قرآن دوطرفه بود.
همه‌ی آن سه روزی که آنجا بودم به کمترین حرفها گذشت. خیلی معمولی‌تر از اینکه چه میکنم و چه کرده‌ام. جای دنجش گوشه ایوان آشپزخانه بود. رفیقی برایم بهمن کوچک فرستاده بود از ایران، سیگاری که نبودم ولی گاهی نخی با سکوتش چاق می‌کردم. چشمهایش می‌پرید وقتی که خیره میشد. این را یادم نمانده بود. تمام آن سه روز را آشپزی کردیم. باهم و تنها. برای من که خیلی وقتها راحت بوده سر حرف را باز کردن، یک دیوار سخت بلندی بود دایی. سر در نمی‌آوردم. از مامان و بابا؟ نه هیچ حرفی نزد. نزدیم. شب دوم گفت "زندگی دیگران" را تماشا کنیم. آخر فیلم، من رفته بودم دستشویی، وقتی برگشته بودم، رفته بود خوابیده بود. اولریش موهه داشت صفحه اول کتابی را بهش تقدیم شده بود می‌خواند. غیر از آن شب، هیچ کار مشترکی جز آشپزی نکردیم. حتی نرفتیم از خانه بیرون که شهر را ببینیم. روز آخر یادم آمد شاید چیزی برایش جالب باشد. گفتم فیلم عروسی مامان و بابا را هجده ماه پیش گیر آورده‌ام. با تعجب پرسید از کی؟ چطور؟ کجا؟ این اولین سوالهای پی‌درپی‌اش بود. توضیح دادم دانشجوی بابا را. فیلم را توی پلیر گذاشتم. حواسم به بادمجان‌های روی تابه بود که نسوزد. یک وقتی برگشتم ببینم چه میگذرد توی هال. پشت کانتر، دیدم یک دستش را به دیوار حائل کرده. شانه‌هایش می‌لرزید. چهره‌ی دایی را نمی‌دیدم. مستاصل و بیقرار شده بودم. نگاهم افتاد به تلویزیون. رفیق بابا با یک سبیل پهن و کراوات پهن‌تر داشت مسخره‌بازی در می‌‌آورد و به شیوه گزارشگرهای تلویزیون نظر مامان و بابا را می‌پرسید. گریه‌ی دایی بند نمی‌آمد. دستم را گذاشتم روی شانه‌اش، کار دیگری یادم نیامد. دستم را پس زد. شانه‌هایش بدتر لرزید. بعد یک چیزهایی گفت که نمی‌خواهم یاد کنم. خیلی چیزها نمی‌دانم از آن روزها. همه‌ی این سالها شنیده بودم از رفیق‌بازی‌های بابا. حتی یکی از بهترین رفیق‌هایش یکبار، یک شبی‌ توی شیراز، گفته بود بابا حائل شده بود و مراقبت کرده بود از دستگیری خیلی از دوستهایش. حرفهای آن رفیق بابا را به حساب این گذاشته بودم که مستی و گذشت زمان، آدمها را رقیق‌القلب می‌کند. حالا نسخه دیگری از آن حرفها را دایی تکرار می‌کرد. دلم پیچ خوره بود ناجور. بادمجانهای نیمه‌کاره روی گاز را رها کردم. نیمه شب بود . از خانه‌اش بیرون زدم. دایی، پای کانتر مانده بود شاید. من طاقت شنیدن نداشتم.
 به نوشتن روایتش، تا امروز درگیر و قفل مانده‌ام.

۱۳۹۱/۱۲/۱۵

...

دستم کوتاه شده.  هر صبح مجنون‌وار از تخت می‌دوم پای تلفن و شماره‌اش را می‌گیرم. به این امید که خودش جواب بده. هر بار دایی می‌گه نگران نباشم. هنوز بیمارستانه. برمیگرده.  بعد داد میزنم برو بیمارستان و موبایل را بهش بده که با من حرف بزنه.  
میگه صبر. فقط صبر.  
یک هفته هست هر روز پشت این مانیتور می نشینم و روزی نیم صفحه فقط جلو می‌روم. امروز کسی رد شد و گفت: 
disconnected, destructed and disordered
جواب دادنم نیامد. حوصله توضیح دادن حالم را ندارم. یک خستگی ممتد افتاده روی شانه‌هایم. ناچاری همه‌ی وجودم را هی هر روز می خورد. عصری راه افتادم رفتم دریا. کنار ساحل بلند بلند داد زدم. یکی ایستاده بود چند متری آنطرفتر. سوالی پرسید که در همهمه باد نشنیدم. فارسی جواب دادم. ده دقیقه تمام ایستادم و حرف زدم. دلم برای فارسی حرف زدن تنگ شده.
فردا نیمه‌ی اسفند است. نرگس می‌آورند توی خیابانها. من اینجا ناله می‌نویسم. به من بگو تو روی تخت آن بیمارستان لعنتی هیچ جایی نمی‌روی. 

۱۳۹۱/۱۲/۱۱

چیزهای دیگری هم هست

هیچ وقت خداحافظی نکردیم. قرارمون این نبود ولی اینجوری شد. نه که نخواهیم ولی انگار مسکوت گذاشتیم. همه چیز در هم شد. شلوغ شد. شاید هم خواستیم به تعویق بیفتد. راستش خداحافظی تلخ را به بلاتکلیفی ترجیح دادیم. ولی این اتفاقی نیست که همیشه افتاده باشد. تمام تیر و مرداد آن سال کذایی را خانه نمی رفتم شبها. اینجا و آنجا می‌خوابیدم از ترس. همان آخرهای مرداد که یکبار رفته بودم از خانه چیزی بردارم، روی تلفن خانه پیام گذاشته بود. پیام هم شاید نبود. صدای یک ماشین در حال حرکت بود که ضبطش روشن بود. بعد هی شماره‌های موبایل را تق و تق زده بود و شده بود یک ملودی در پس زمینه ترانه‌ای که پخش میشد. ضبط ماشین ترانه قصه شهر سکوت را می‌خواند ولی خواننده‌اش عارف نبود. یک زنی بود مثل پری زنگنه یا شاید زیبا شیرازی. آهنگ که تمام شده بود، یک سکوت ده ثانیه‌ای بود. هیچ صدایی نمی آمد جز ماشینی در حال حرکت. بعد تلفن قطع می شد و پیامگیرم می‌گفت که این پیام در ساعت چهار و هجده دقیقه عصر ضبط شده است. بعدش دو بار دیگر هم زنگ زده بود... باز هم همان ترانه بود. همه جا دنبال آن ترانه گشتم ولی با صدای آن زن پیدا نکردم. این گیر دادن به جزئیات چیزهایی که دوست داشتیم از ویژگیهای مشترکمان بود. یکبار که بعد از سالهای دور، توی روزنامه خبر جنوب شیراز چیزکی نوشته بودم، رفته بود پیدا کرده بود آن را. روزنامه توی تهران گیر نمی‌آمد. محلی بود. شب که آمده بودم خانه، روزنامه را جلوی رویم گذاشته بود و لبخند زده بود. باورم نشده بود اینقدر پیگیر شوق کوچکم باشد. فکر کرده بودم چه خوب که پیدا کرده‌ایم هم را. همین شد که یکبار لا به لای حرفهایش چیزی را گفته بود و من گرفته بودم محفوظ. پولش را نداشتم، دلم ولی می‌خواست داشته باشدش. همه‌ی جمهوری و منوچهری را زیر و رو کردم تا چیزی را که می‌خواست پیدا کنم. دقیق بود و سختگیر در چیزی که می‌خواست. این وسواسش در قبول چیزی که می‌خواست را باور داشتم. کند بود در تصمیم گیری، گاهی لجم را در‌می‌آورد. همیشه هفته‌های قبل از تولدش کابوس داشتم که چه کنم خوشحالش کند. پیدا کردم آنچه را می‌خواست، پولش را نداشتم اما خریدم. عاشقانه‌های ما جای خاصی اتفاق نمی‌افتاد. آخرینش همین بود. گوشه‌ی میدان فاطمی. روبروی وزارت کشور چند ماهی قبل از شلوغی. پیتزای دکتر را خوردیم. بعد سوار تاکسی شدیم و توی تاکسی خطی شهرآرا، دستم را گرفت. خوشحال شده بود واقعی. وقتی فهمیده بود چه خریده‌ام چشمهایش درخشیده بود. مثل همان درخشش توی نور کم فروغ لامپ کنار کوچه نیکوقدم اولین باری که دیدمش...
آخرین باری که شماره‌اش روی موبایل افتاده بود، طبقه آخر ساختمانی نیمه کاره بود ته یک کوچه‌ی بن بست نرسیده به اتوبان مدرس، حبس نفس، مخفی شده بودم. همان شنبه‌ی سی خرداد بود. چند نفری که دورم بودند خواستند که موبایلم را خاموش کنم. دلم نمی‌آمد، اسمش روی صفحه هی فید این و فید اوت میشد. انگار ستاره‌‌ای دور. جواب ندادم. بعد دیگر نشنیدم تا همان پیام‌های تلفنی...بعد دیگر چیزی نبود...یک وقفه طولانی و تمام بی خداحافظی...
 راف کات که آماده شد به ینس گفتم بیا ببین. یک جور آدم غریبی است.  فقط ادبیات فرانسه خوانده و از پنج سالگی پیانو زده. همه این چند ماه یک مکالمه بیشتر از سه دقیقه با ینس نداشته‌ام. راف کات را دید و این را ساخت. فیلم آماده شد. دو ماهی از نمایش اول فیلم گذشته. من همیشه کند و بی‌‌حواسم. می دانم. چیزهای دیگری هم هست. رد گم کرده‌ام.

۱۳۹۱/۱۲/۰۸

نون نیت

خانه‌های آن سمت کوچه‌ای که در آن بزرگ شدم با خانه‌های سمت ما هیچ فرقی نداشتند. همه یک سر نمای اخرایی آجر بهمنی داشتند و سقف شیروانی. تنها فرقی که بود، در سند خانه‌ها بود. خانه‌های آن سمت کوچه‌ی بیات، سند تفکیکی نداشتند. همسایه‌ها شاکی بودند از سخت بودن فروش یا به اجاره رفتن خانه‌ها. آقاجان آن وقت‌ها توی شهرداری کیا و بیای زیادی داشت. از وقت انقلاب خیلی از همکارها و رفقایش پاکسازی شده بودند، اما آقاجان هنوز مانده بود. اولین نوه‌اش که به دنیا آمده بود، بی سروصدا، پرونده زمین‌های کوچه بیات را زنده کرده بود و خبر داده بود به همسایه‌ها که می‌توانند سند تفکیکی بگیرند. یک ماهه همه‌ی همسایه‌ها سند تفکیکی دستشان بود. چند سال بعد، نه که خیلی زیاد، شش سال بعد فقط، یکی دو تا از همین همسایه‌ها که از اینجا و آنجا، خرده و برده چیزهایی شنیده بودند از آنچه بر دختر و داماد آقاجان رفته، آمده بودند یک نیمه شبی روی دیوار خانه نوشته بودند: منافق. انگار یادشان رفته بود روی دیوار دوست را خط خطی می‌کنند. آقاجان را آن روزها خوب یادم هست. از وقت حادثه دیگر سرکار نرفته بود. زخم خورده و شکسته بود ولی اصول خودش را داشت. رفت پیدا کرد آن همسایه‌ها را که روی دیوار خانه نوشته بودند. رو در رو و صریح گفته بود این وصله‌ها به خود و خانواده‌اش نمی‌چسبد. گفته بود اگر او را می‌شناسند و باور دارند، پس چه شده که حالا به ضرب و زور و تبلیغ، باور کرده‌اند غوغای تهمت را. همه‌ی ماجرا را توضیح داده بود با آنکه زبانش بسته بود و حالش درمانده. بعد با عمو دیوار را خانه رنگ کرده بودند. چند هفته بعدترش داشتم می‌رفتم مدرسه. هفته‌ی عصری بودم. در خانه را که بستم، دیدم روی دیوار دوباره با همان کلمه پر شده. آقاجان را صدا کردم. خوب یادم هست که سلانه سلانه آمد و دیوار را دید. نگاهم کرد و گفت: هرکسی نون نیتش رو می‌خوره. بعد دستم را گرفت و تا مدرسه برد و هیچی بین راه نگفت. دیگر هم هیچ تلاشی نکرد که سوتفاهم همسایه‌ها رفع شود. پیغمبر راه روشنگری و تفهیم ماوقع به همه‌ی اطرافیان هم نشد.گوشه سکوت پیش گرفت و بر نیتش ماند. بی‌پشیمانی و بی‌حسرت.  حالا سالها گذشته، نمی‌دانم آن همسایه‌ها آخرش حقیقت را فهمیدند یا نه، نمی‌دانم هنوز هم همان‌جور بی‌محابا و به پیروی از فضای اطراف، گردن آدمها را بر تیغ قضاوت می‌گذارند یا نه. نمی‌دانم وقتی به گذشته برمی‌گردند، شرمگینند یا سربلند. اینها را نمی‌دانم و مهم هم نیست بدانم اما مطمئنم آقاجون راه درستی رفته بود. هر کسی نون نیتش رو می‌خوره دیر یا زود، دور یا نزدیک.



۱۳۹۱/۱۱/۲۸

حرمان

... هنوز چند شبی به رفتنم مانده بود. نشسته بودیم توی حیاط دور میز سفید شیشه‌ای و آلبوم‌های قدیمی را زیر‌ و رو می‌کردیم. عمو توی آشپزخانه داشت نرگسی با رب انار می‌پخت. با سر رفته بودم میان عکسهای رنگ و رو‌‌رفته ولی هنوز زنده. داشتم فکر می‌کردم چقدر عکس کم داریم با هم از همه این سالها. انگار همه این سالها مثل همه خانواده‌ها حواسمان نبوده در هر وقت و مناسبتی کنار هم بایستیم و با چشمان خمار توی دوربین نگاه کنیم و بخندیم. تقصیر ما بوده که از یک وقتی بیخیال تظاهر به یک خانواده خوشبخت شدیم و سکوت همگانی کردیم؟ یا تقصیر آنها که در آن هجوم‌های مدام  دهه‌ی شصت و اوایل هفتاد به خانه، خاطرات قاب شده ما را به غارت بردند؟ شاید هم تقصیر من که کم مانده بودم در این خانه. نگاهی از آن سوی میز افتاده بود روی صورتم. سر بلند کردم. دردی که به تنش افتاده این سالها چروک انداخته بر چشمهای مصمم و نجیبش. چیزی نپرسیده بود فقط نگاهم کرده بود. همیشه همین جوری بوده. از آن آدمهای بی‌توضیح بوده همیشه. کمتر یادم میاد دست روی شونه‌ام گذاشته باشه و گفته باشه میفهمه. عوضش همیشه بی سوال فهمیده. همین بود که هیچ وقت نتونستم صداش کنم زن‌عمو. رفیق بوده حتی بیشتر از رل مادری. همین آدم بود که وقتی دید سر چهارده سالگی قرار خانه ماندن ندارم، گفت از رادیو شنیده که گوینده‌ی پسر نوجوان می‌خواهند و تشویقم کرد برم تست صدا بدم. شش ماه بعدش وقتی کار پاره‌وقتی گرفته بودم در رادیو شیراز و ساز جدایی زده بودم برای رفتن از خانه، خیلی پادرمیانی کرده بود که عمو کوتاه بیاید. کوتاه نیامد و بایکوتم کرد عمو. همین زن بود که فریزر کوچک آن اولین سقف مستقلم را همه‌ی آن سالهای دبیرستان مخفیانه از عمو، پر از خوراکی‌های جورواجور کرده بود. حرفهای نگفته همیشه بینمان زیاد بوده. اولین تصویری که ازش یادم مانده دخترک محجوب و خجالتی با چادری مشکی بود که دستش را در دست عمو فقط در خانه خودمان دیده بودم. از خانواده‌ای سنتی و مذهبی واله‌ی سرکشی‌های عمو شده بود و خانه‌ی مامان و بابا تنها مکان امن ملاقاتشان بود توی آن سالهای بگیر و ببند. پدرش سختگیر و متعصب بود و خبری از عاشقی‌اش با عمو نداشته. یکبار سالها پیش برایم گفته بود که مادرم چقدر با پدرش حرف زده تا راضی به ازدواجشان شده. زن‌عمو همه این سالها این را تکرار کرده که مادرم دین دارد به گردنش. دین چی؟ گاهی از این ساده بودنش خنده‌ام گرفته و گفته‌ام هر کس دیگری هم بود همین کار را می‌کرد.
عمو هنوز توی آشپزخانه بود، نگاه بی سوالش روی صورتم. گفتم همیشه می‌خواستم بپرسم چی شد عاشق عمو شدی؟ یک چیزهای گفت که جواب من نبود. بعد از چند جمله یک دفعه ساکت شد، خیره ماند یک جایی توی هوا. انگار جواب من همان باشد. همان نگاه صامت و یخ‌زده. 

... یک جای فیلم هیروشیما عشق من زن به مرد میگه: تو توی هیروشیما بودی؟ مرد جواب میده: البته که نه. زن میگه: درسته. چه سوال احمقانه‌ای! مرد میگه: ولی خانواده‌ام تو هیروشیما بودن. من بیرون از کشور داشتم می‌جنگیدم. زن میگه: شانس آوردی. نه؟ مرد یک لحظه خیره می‌مونه جایی توی هوا و میگه: آره. زن میگه: منم شانس آوردم.

... یلدای امسال که آمد، آن خیابان بلند نبود. آمده بودم هامبورگ مهمان شده بودم. سرما به استخوان میزد. نه قرار خانه ماندن داشتم به رسم هر سال نه شوق نوشتن از یکساله شدن این روایت های ناتمام را. راه افتادم به گز کردن خیابانهای شلوغ از غوغای کریسمس. یک جایی وسط راه رفتن‌های تند تند، سر کردم توی یک کافه برای گرم شدن. شلوغ بود، توی یک ماگ بزرگ شراب داغ گرفتم و نشستم سر یک میز دو نفره. جای دیگری نبود. آن ور میز کس دیگری نشسته بود. اعتراضی نکرد به نشستن من. شلوغی کافه توجیه‌کننده بود. یادم نمی‌آید او اول نگاه کرد به بیرون پنجره کنار دستمان یا من. بعد چیزی به آلمانی گفته بود. به انگلیسی پرسیده بودم با من است یا نه؟ بعد با انگلیسی دست و پا شکسته حالی‌ام کرد که هر آدم تنهایی منتظر نیست. گنگ و مبهم بود ولی برای شروع همین کافی بود. یکساعت بعد از هر دری حرف زده بودیم. با همان زبان مشترک کند. برایم تعریف کرده بود که پدرش سالها توی آلمان شرقی زندان بود. او و مادرش توی آلمان غربی در انتظار. بعد که دیوار فرو ریخته بود، نه پدرش آمده بود و نه پیکری تحویلشان داده بودند. پرسیدم هنوز هم منتظری؟ سوالم توی هوا خشکیده بود. نگاهش مانده بود یک جایی میان پنجره و صورت من. دوباره مثل اول مکالمه تکرار کرد: هر آدم تنهایی منتظر نیست.

... سه اجرای دیدنی از ترانه دریغ گوگوش در برنامه رنگارنگ تلویزیون ملی ایران ضبط شده که در هر سه نگاهش یک جور غریبی حرف میزند. انگار همه حرف اجرا و ترانه و موسیقی خلاصه شده باشد در آن نگاه مستاصل به جایی روی زمین و هوا. جایی غیر از دوربین. جایی دور از مرکز توجه. آن دقیقه 3:03 تا 3:12 این اجرا، بدون حرف و کلام و موسیقی، خودش فریاد مفهومی است.

... ممنون بودم از این که بدون هیچ شناختی راضی شده بود این همه راه بیاید برای بازی در فیلمی کوتاه که نه حقوقی برایش می‌گرفت و نه شهرتی داشت برایش. توانستم فقط پول بلیط رفت و برگشتش را بدهم. سه روز ولی قبل از فیلمبرداری آمد. تمام سه روز نشستیم و از نقش حرف زدیم. برایش پیشینه و سرگذشت نقش که در فیلمنامه نبود را گفتم. سوال زیادی نداشت. پرسیدم سوال نداشتن از ناپختگی کار منه؟ خندید و جوابی نداد. ترس و اضطرابم فردا صبحش سر صحنه رفته بود وقتی آن ناچاری را فقط با نگاه و لابه لای دیالوگها توی کلوزآپ‌هایش درآورد، بی آنکه خواسته باشم. فرحزاد رفته بود به گفتن ف.

... امروز قرار بود جای دیگری باشم و کار دیگری کنم. فرار کردم به ناچاری که آخرین ساعتهای دهه بیست زندگی را رنگ خودم کنم. این را آغوش بی سوالی فراهم کرد که همه این چند وقت کوتاهی که می‌شناسیم یکدیگر را، جای سوال، در کنارم گرفته. حتی نپرسید چرا می‌آیم. این چند روز زیاد حرف نزدیم. او کار می‌کرد توی خانه. من عطش آشپزی‌ام را سیر می‌کردم. فقط دیشب میرزا قاسمی خوردیم و از اپرا حرف زدیم، از اپرایی که امشب میریم. سر صبح زود بیدار شدم که خانمجان را پشت اسکایپ ببینم. نرگس خریده بود برای خودش. بویش تا اینجا هم می‌آمد. نگفتم که همه این دو هفته اخیر کابوسش را دیده‌ام که از من کمک می‌خواسته و من دست و پایم بسته بوده و ناچار از کمک. حرفمان که تمام شد، سریع اسکایپ را بستم. آن طرف روی کاناپه نشسته بود. چشمام سرخ شده بود. پرسید: حالا حس سی ساله شدن یه جای دور چطوره؟ 

... همه اینها مانده بود که با این تمام شود: 
    تو صبح روشن سپیدی، بی تو دلم شوری و امیدی، دیگر به دنیا ندارد.


۱۳۹۱/۰۹/۱۲

زندگی باید بماند


استودیوی صدا را رزرو کرده بودم با صدابردار که همین امروز صبح صدای راوی را ضبط کنیم. غر زد که صبح تعطیلی است. گفتم من هشت بیدارم و توی سالن منتظرش می‌مانم تا بیدار شود. پشت شیشه‌، اولین برف پاییز می‌بارد و من هنوز باید برای چای تا ساعت نه صبر کنم. یادم می‌آید یک رفیقی دارم که وقت خوب چای را می‌داند. برایم چند روز پیش از بهار نارنج‌های توی لیوان چایی نوشته بود که یاد من افتاده. چه حس خوبی است وقتی کسی بی‌خبر یادت می‌افتد گوشه این بی‌خبری خاکستری. توی همین حالم که می‌بینم بلاگش به روز شده و نوشته:
"...یک هو دیدیم همسایه‌ی روبرویی می‌کوید به در که " منافق چراغ را خاموش کن " به همسایه‌ها توضیح می‌دهد این‌ها دارند با چراغ روشن جای ما را راپورت می‌دهند به خلبانِ صدامِ  بعثی . همسایه‌های دیگر صدای‌شان درمی‌آید که خجالت بکش مرد . همسایگی این خانه افتخار دارد برای ما ! چه افتخاری ؟ من بابایم فقط بابایم است نه منافق است نه مایه‌ی افتخار,  بیشتر از هر چیزی قایم‌ش می‌کنم این روزها , هم خودش را هم دلتنگی شطرنج بازی کردن , فوتبال تماشا کردن و ویگن گوش کردنِ با او را ! ..."
کسی در سالن را باز می‌کند. سوز برف بدجوری تنم را می‌لرزاند. ولی نه بیشتر از این تکه‌ی متن. یادم می‌آید آن کلمه "منافق" روی دیوار آجری خانه همه‌ی سالهای دبستان تنم را لرزانده.اولین بار که تازه خواندن یاد گرفته بودم از عمو پرسیده بودم منافق یعنی چه؟ جواب نداده بود. بعدها همان جور این کلمه روی دیوار خانه مانده بود. معنی‌اش را نمی دانستم. می دانستم دوبار نوشته شده و هر بار عمو با اسپری رویش را خط زده بود و باز آمده بودند و نوشته بودند. چند وقت بعد آقاجون گفته بود اگر شنیدم کسی گفت "منافق" گوش نکنم و بگذرم. جواب ندهم. من فقط ده سالم بود. سر در نمی‌آوردم چه برچسبی روی پیشانی خانه زده‌اند که این همه باید مراقب باشم. بعدها که معنی‌اش را معلم کلاس پنچم سر کلاس انشا توضیح داده بود، هی عین خوره توی دلم یک چیزی خراشیده بود. فکر کرده بودم بابا و مامان  فقط بابا و مامان هستند. با این حرفها جور در نمی‌آیند. قایم کردم همه‌ی این سالها این نشان داغ را. حتی حالا.در این گوشه دور هنوز خودم را قایم می‌کنم. این خانه سالهاست خالی شده. داغ یواشکی بودن اما هنوز روی دیوارش و آدم‌هایش مانده. تبدار و کهنه و قدیمی.
ساعت نه شده. وقت خوب چای است. رفیقم نوشته زندگی باید بماند. راست گفته. خوش میگیرم وقت خوب چای را.  

۱۳۹۱/۰۹/۰۸

گیر یک گره کور

گیر افتاده‌ام. وسط قصه‌ام با تو. پروژه فیلم انتخاب شد از میان سی و پنج پروژه ارائه شده. فقط پانزده تا انتخاب شدند. استادم گفت از قصه خودم بیشتر بنویسم. حالا همین امشب که هشت ساعت بی وقفه نشسته‌ام توی اتاق مطالعه و سعی کردم همه این سه سال گذشته، یا نه شاید شش سال گذشته را شخم بزنم. همه چهار روز گذشته را با تدوینگرم که یک دختر سوئیسی کنجکاو و پرحوصله است، نشستیم همه آن پنج شش ساعت را دیدیم. بعد از تو تا همین چند روز پیش، هیچ وقت فیلم‌ها را چک نکرده بودم. آخرهای نوار سوم یک جای میدان توپخانه بود که تو رفته بودی روی صندوق عقب یک پیکان سفید و داشتی عکس می‌انداختی. حواست به دوربین من نبود. همهمه آدمهایی که زیر پایت شعار می‌دادند، صدای زمینه بود، فارغ از متن تصویرعاشقانه تو. یکی بلند می‌گفت که شنبه ساعت چهار میدان انقلاب. همان آخرین میدان انقلابی که به بی‌سرانجامی ما ختم شد. داشتم هنوز به تقلایت برای انداختن یک تصویر ثابت از روی آن ماشین لرزان نگاه می‌کردم که پرسید: کسی توی این تصویرها آشناست؟! دیر شده بود برای بازی کردن‌‌های همیشگی‌ام. چشمهایم لو داده بود. بعد دیگر چیزی نپرسید. مانیتور و کیبورد رو رها کرد و از اتاق ادیت رفت بیرون. عصر بعد از شام برایم روی فیس بوک نوشته بود که ضبط صدا را می توانیم عقب بیندازیم اگر هنوز متن را ننوشته‌ام و وقت بیشتری می‌خواهم. نوشته بود درک می‌کند. من اما هیچ نگفته‌ام. باور کن. من فقط گیر کرده‌ام که چه جوری آن استیصال و بی‌پناهی روزهای بعد رفتنت را توی آن همه واهمه‌های بی نشان روی کاغذ بیاورم. استادم ‌می‌گوید:" این خودش یک کلاس خودشناسی است. باید درد بکشی تا درد را به تصویر بیاوری." نمی‌دانم درست می‌گوید یا نه. من اینجا گیر افتاده‌ام فقط. خودکارم جلوتر نمی‌رود. نوشتن از تو تکلیف آسانی نیست.

۱۳۹۱/۰۷/۲۳

هنوزم آهو نفس داشت

مهماندار خواست موبایل‌ها را خاموش کنیم. وقت مناسبی برای تماس نبود. نیمه شب بود. تکست فرستادم که "خداحافظ رفیق" و منتظر جوابش ماندم.
...
زندگی برای بار چهارم صفر شد. اولین بار پانزده سالم بود و شش ماهی بیشتر از یک کار پاره وقت توی رادیو شیراز نگذشته بود که کوله‌ام را بستم و به عمو گفتم می‌خواهم بروم. خندیده بود و جدی نگرفته بود. بعد دعوا کردیم. سخت . زیاد. بعد بایکوتم کرد. ولی همان بود که پول رهن آن سوییت بیست متری کوچک وسط شهر را داده بود. اجاره را خودم می دادم با همان کار پاره وقتی که دوستش داشتم. صدایم شنیده می‌شد و همین کافی بود. اصلن ولی آسان نبود. صبح‌ها تا عصر دبیرستان بود و درس و عصرها کار. زن عمو کمک زیادی کرده بود که بتوانم سرپا بمانم. دور از چشم عمو، غذای فریزری می آورد و توی یخدان کوچک یخچال می گذشت. اداره همان بیست متر با همه بی خوابی ها، گاهی شب گرسنه ماندن ها و خستگی‌ها، غروری آورده بود به دوام آوردن، به ماندن. بزرگ شده بودم ناگاه شاید. دو سال طول کشید تا پول عمو را برگرداندم. سالهای بعد بهتر شده بود. تلویزیون و کار دائمی و گویندگی. نتیجه کار می آمد هر روز. آن وقت ها هنوز ماهواره نبود و در چارچوب تنگ صفحه با همه خط قرمزها مخاطبی داشتیم که به امیدش مانده بودیم همه. دانشگاه که شروع شد، زندگی به طیف روشن تری از خاکستری تمایل پیدا کرده بود. سالهای پیدا کردن بود و مکاشفه در خویش. ثبات کوچکی از پس آجر بر آجر گذاشتن‌ها پدید آمده بود که خوش بود و دلپذیر. بار دوم اما کوچ به تهران بود. کارشناسی ارشد قبول شده بودم و غیر از عمو، خیلی‌های دیگر هم خرسند نبودند که زندگی نیمچه مثبوت را بگذارم و بروم. اما رفتم. وارد شهر غریبی شدم که هیچ کسی را نمی شناختم. سالهای زیادی طول کشید تا تهران غریب و سرد بهشتی شود از دوستان جان. این شانس بزرگ زندگی‌‌ام بوده همیشه. جای خانواده‌ی نزدیکی که نداشته‌ام، خانواده‌ای از دوستان برای خود پیدا کردم که در خوشی و ناخوشی کنارم بودند. ریا نکردم و ریا نپذیرفتم. همین شد که از پس سالها مانده‌اند و با همیم. همین شد که بعد از خانه‌ی اختیاریه، خانه‌ی سهروردی پناهگاهی از دوستانی شد که واقعن دوستشان می‌داشتم. بیشتر وسایل خانه را به دست خودم ساخته بودم از تیر و تخته و آجر. فضای کارم از رادیو و تلویزیون و روزنامه به سینما عوض شده بود. باد موافق زندگی وزیدن گرفته بود و یار هم از در  درآمد. کارم را زیاد دوست داشتم. فضایم را نفس می کشیدم و تجربه می کردم. دوام آورده بودم. به قول خودم وفا کرده بودم. صبح ها دانشگاه بود و درس و عصرها کار. آجر بر آجر گذاشتنم نتیجه داده بود. کوچک و کم بود اما خوش بود. توی دنیایی که زندان بود، بهشت کوچکی جمع کرده بودم. با یار، جاده‌ای نبود که دوشادوش نرفته باشیم و نمایشی بر صحنه که ندیده باشیم. وقتش شده بود. ایام به کام بود و زمانه موافق. مقدمات چیدیم و برای آینده آماده شدیم. کسی اما از هفته آخر خرداد خبر نداشت. زندگی گره خورد. دوستان پراکنده شدند به هراس و حصار و خاموشی. یار گم شد به هجرت. از کار ممنوع شدم. وهم بزرگ دستگیری بود. صاحبخانه اجاره می‌خواست و نداشتم. دیگر شب‌ها خانه سهروردی نمی خوابیدم. فلاسکی پر می کردم و می زدم به خیابان روی های شبانه از هراس. از بی کسی. شش ماه بیکاری زیاد درد داشت. بیشتر از بی پولی، درد آرزوهای کوچکی بود که یک شبه به باد رفت. آرزوی کوچک ثبات و آرامش. ته راه روشن نبود و ناچار شدم. این سومین بار بود. پول اجاره نداشتم. خانه سهروردی را تحویل دادم و یکی دو چیز با ارزش را فروختم. هر چه داشتم شد رهن کامل یک پنجاه متری کوچک ته کوچه‌ای بن بست که اجاره ندهم. بریده بودم از همه. پاییز زردی بود از برگهای فروریخته. به هر دری زده بودم برای کار. راهی نمانده بود جز یک کار قراردادی با هزار اما و اگر در رشته‌ای که درسش را خوانده بودم. کاری که همیشه از آن متنفر بودم. چاره نبود. برای دوام آوردن پول لازم بود. زندگی را سر گرفتم. از آدمها بریده بودم، نبودند شاید اصلن که بریده باشم. زندگی شد کار مدام و پیاده روی‌های طولانی ولی عصر. تا گودر پیدا شد. گودر اتصال خانه‌های خاموش بود. ما را که گم شده بودیم از پس حادثه به هم وصل کرده بود. عادت نداشتم به بی مقدمه رفیق شدن. برانچ های ایام قدیم از سر گرفته شد با دوستان مجازی. در خانه باز شد به روی کسانی که یک بار هم ندیده بودمشان. دور خودم را شلوغ کرده بودم که خیال و وهم دست از سرم بردارد. کارساز بود. از پس همین معاشرت‌ها دلبستگی‌هایی پدید آمد که دوران دیگری را رقم زد. حالا زندگی روی چرخ دیگری افتاده بود. دوام آورده بودم. به همین هم راضی بودم. زیادتر نمی‌خواستم. گذشته را کرده بودم توی جعبه، خوش شده بودم به همین چیزهای کوچک. همه چیز اما باز هم اینقدرها ساده نبود. پاییز پارسال نامه آمد درخانه که باید تکلیف کار قراردادی را روشن کنم. بعد خبر داده بودند که ممنوعیت استخدام رسمی دارم. خودم هم نمی دانستم. گفته بوند راهی نمی ماند جز به استعفای محترمانه و یا اخراج! برآشفته بودم که گناه نیاکان به بازماندگان نمی‌نویسند. سروصدا ممکن نبود. دم بستم و همه راههای قانونی را رفتم که دوام آورم. از شورای عالی بانکها گرفته تا دیوان عدالت اداری. حل نشد. باید استعفا می‌دادم. خسته شده بودم. یک خستگی ممتد بی پایان. نیمه های همین بهار امسال استعفا دادم و خاموش آمدم خانه. از فردایش هر روز جلوی این و آن تظاهر می‌گردم که سرکار می روم. آینده ابر تاریکی شده بود از سرگردانی. رفتن حل مساله نبود اما انگار تنها چاره بود. قولم این بود که دوام بیاورم و حالا دوام بیچاره شده بود. خاموش و بیصدا، قدم به قدم به رفتن نزدیک شدم. درد داشت، صدایش را درنیاوردم که مویه‌های دیگران قوز بالا قوزم نشود. یکی یکی آدمها را خبر کردم در آخرین مهلتی که باقیمانده بود. فکر کردم اینجوری دردش کمتر است. سخت‌تر از همه خانمجان بود. همین که گفتم سکوت کرد. انتظارش را نداشتم. خبرهای بدتری شنیده بود و خندیده بود و باور نکرده بود. انتظار داشتم که این را هم باور نکند. ولی کرده بود. وقتی از آن دیوار تایید بلیط توی فرودگاه گذشتم، صدای شکستن بغضش بالا آمد. پاهایم سست شد. آذر داد کشید که برنگرد و پشت سرت را نگاه نکن. نکردم. نمی خواستم خانمجان را ببینم که وسط فرودگاه شیراز شکسته. تصویرش برای من زنی است که به هر چه بدآمد، فقط خندیده...
زندگی برای بار چهارم صفر شد. دوام آورده‌ام. دری را بستم و در دیگری را باز کردم. زندگی‌ام پراکنده شده توی دو چمدان و یک کوله. گذشته شد کارتون‌های مقوایی پر از خاطره توی انباری خانه‌ی خانمجان و خانه‌ی یک رفیق. زندگی یک جای دیگر میان مه و سکوت و سرما دوباره شروع شده. چند ماه دیگر سی ساله می‌شوم و صفر شدن در سی سالگی هراس غریبی دارد. زندگی اما پیش رو مانده، کسی چه می داند فردا چه می‌شود. حسرتی ندارم جز سرمایه‌های عاطفی آدمهایی که ناگاه بین بودن و نبودنم رها کردم. برای آدمی که سرمایه‌های اندکی دارد، از دست دادن این سرمایه بزرگ آسان نیست. حالا اما روزهای شلوغی را می‌گذرانم که درد ترک و هجرت را نفهمم. فکر می‌کنم تصمیم درستی گرفته‌ام. راضی‌ام. همین که آدم از خودش راضی باشد کافی است؟ شاید. ولی مثل بارهای قبل، هزینه دارد. از دست دادن دارد و به دست آوردن. معنای دوام همین است شاید.
...
چشمانم را می بندم. گذشته خط سبز ممتدی است جلوی چشمانم پر از تصویرهای دیروز که ناگاه هجوم آورده‌اند. کمربند را بسته‌ام. جواب اس ام اس نیامد. موبایل را خاموش می ‌کنم.

۱۳۹۱/۰۵/۱۵

خالی فقط جای شماست

امشب پشت همان یخچال یکهو برگشت گفت چرا هنوز چیزی را جمع نکرده ام؟ بغلم کرد. زار زدیم.ابی می خواند کسی که دستاش قفس نیست...بقیه بچه ها توی هال ساکت بودند...حس غریبی بود یا از حال ما خبر داشتند؟ نفهمیدم...بغلش کردم...قرار شد با دوربینی که برایم خریده اند خوشحالی هایم را ایمیل کنم. آغوش حقیقی ما مجازی می شود به زودی...باید کنار آمد...

۱۳۹۱/۰۵/۱۲

پنج پاره از سکوت

دیروز  - دوازده ظهر - طبقه پنجم ساختمان مرکزی - تهران بالای پارک وی
تمام شد. کاغذ را گذاشتم روی میز مدیری که تمام این دو سال و نیم با هم کار کردیم. سرش را از روی پرونده ای که مشغولش بود چرخاند. کاغذم را خواند. سرش را بلند کرد و گفت:  یعنی تا آخرش را رفتی؟ مطمئنی؟ کپی حکم نهایی شکایت به دیوان عدالت اداری و شورای عالی اداری بانکها را که دستم بود گذاشتم روی میز. زیاد طول کشید تا خواند. بعد آرام کاغذها را گذاشت روی میز. عینک بنددارش را برداشت از روی چشم . همه چیز را روی کاغذ توضیح داده بودم. نمی پرسد ممنوعیت استخدام دائم برای چیست. انگار همه این روزهای رفته را فهمیده. چیزی نگفته‌ام. در سکوت نامه را امضا می‌کند. بعد می گیرد جلویم و هیچی نمی‌گوید. پا می شوم. صندلی را می کشم عقب و می گویم خداحافظ. در را که می بندم هنوز منتظرم چیزی بگوید.
سه هقته پیش - دم غروب - ایوان حیاط هارمیک - ارومیه
یک لقمه بزرگ نان و پنیر و سبزی گرفته‌ام. حیاط سبز و بی انتهایی روبریم دلربایی می‌کند. عموی اشکان، هارمیک، همین که لیوانم را پر می کند از شراب می گوید: ما هم با شیراز قابل رقابتیم یا نه؟ یک جرعه می نوشم و تایید می کنم حرفش را. مهمانی پاگشاست. هر دویشان خوشحال ایستاده‌اند لب ایوان و عکس های مراسم دیشب را روی دوربین دید می‌زنند. اشکان برمی گردد و می‌گوید بیایم و عکس سه تایی‌مان را ببینم. لیوانم را برمی‌دارم و کنار عروس و داماد لب ایوان می‌ایستم. عکس را می‌بینم. یک جور عکس همیشگی به روال مسخرگی های این سالهایمان. فکر می کنم حالا وقتش هست. بعد شروع می کنم یکریز و تند تند همه حرفهایم را می‌زنم. سعی می کنم به چشمهای اشکان خیره نشوم. فرشته دستم را محکم گرفته و فقط نگاهم می کند. بعد سریع می‌گویم: می‌خواستم زودتر بگویم ولی عروسی شما خبر مهمتری بود. هیچ کدام حرفی نمی‌زنند. یک جور بهت سردی توی صورتشان مانده. هارمیک پشت سرمان ایستاده. من را نمی شناسد زیاد. حرفی رد و بدل نمی شود. دست می گذارد رو شانه هر سه تایمان. منتظرم یکی حرفی بزند به اعتراض یا گله. اما سکوت است و صدای آب فشانه‌ها روی شمشادهای باغ.
چهار هفته پیش - شش عصر - گوشه کاناپه خانه - تهران
نیم ساعتی پشت تلفن از همه فامیل می‌پرسم از خانمجان. دانه دانه با جزئیات کامل برایم توضیح می‌دهد که کی چه کار کرده و کی کجا رفته. آمار همه عروسی‌های فامیل، طلاق‌ های فامیل و زایمان‌ها را مو به مو برایم می‌گوید. آخرش اضافه می‌کند ایشالا عروسی تو. می‌گویم: پایت را هم که عمل کرده‌ای پس باید حسابی با من برقصی. ما همیشه اینطوری حرف می زنیم. حرف‌های جدی‌مان می ماند آخر سر. دلم نمی‌آید عریانی حقیقت تلخ را رو کنم. بعد سریع به ذهنم می‌رسد که دیر یا زود باید بگویم. حتی الان دیر است از بس که این همه به تعویق انداخته‌ام. باز هم فکر می‌کنم که این آدم دردهای بزرگتر از این را از سرگذرانده. پس این را هم یک جوری با آن سیستم دفاعی‌اش هضم می‌کند. می‌گویم. کوتاه و تند. شاید که کمتر اذیت شود. حرفم که تمام می شود منتظرم بخندد یا حرفی بزند. مثل همیشه. صدایی نمی‌ آید اما. چند بار می گویم الو الو. یک سکوت مرگبار ترسناکی حکفرما می‌شود. می‌ترسم زیاد. باید صبر می‌کردم رو در رو می گفتم. باید بغلش می‌کردم. اشتباه کرده‌ام. تا سه روز بعدش سکوتش امتداد دارد.
شش هفته پیش - ده صبح - طبقه هجدهم - کیش
نصف صورتم را تراشیده‌ام. نصف دیگر هنوز مانده. توی آینه خودم را می‌بینم و او را. ایستاده پای هود آشپزخانه و سیگار می‌کشد. می‌داند دود زیاد سیگار اذیتم می‌کند. می‌گوید دو روزاست آمده‌ای جزیره و از در این آپارتمان بیرون نرفته‌ایم، حالا که بار اولت هست نمی‌خواهی کمی بگردی؟ یا دوباره برمیگردی؟ رو می‌کنم به آینه و تند تند می‌گویم که چه تصمیمی گرفته‌ام. در پس زمینه تصویر توی آینه احساس می‌کنم یک چیزی گوشه گاز آشپزخانه در خودش فرو می‌رود. یادم می‌آید وقتی نیمه تیر هشتاد و هشت با هم خیابان میرعماد را می‌دویدیم که پناه بگیریم در هر خانه‌ای که درش باز می‌شد این همه پک نمی‌زد به سیگار از آن همه واهمه‌های بی نشان. با صورت نیمه تراشیده برمی‌گردم به سمت آشپزخانه. منتظر اعتراضی هستم. معترض اما کنار کشیده از من. از همه شاید. پناه برده به جزیره و سیگار.
بیست وسه سال پیش - عصر یک روز تابستانی- لونا پارک - دروازه قرآن شیراز 
بچه‌ها می‌دوند. شلوغ می‌کنند. می‌خندند. من ایستاده‌ام ساکت به تماشا. خانمجان لپ‌های کوچکم را توی دست می‌گیرد و می‌فشارد و می‌گوید بچه جان بخند برایم. واکشنی نیست. بغلم می‌کند. همانجور که بغلم کرده به عمویم می‌گوید که بهت گرفته این بچه را. بهت سکوت تا یک سال بعد می‌ماند. نتیجه‌اش این می شود که کلاس اول دبستان یک سال برایم دیرتر شروع می‌شود. هیچ چیز اما دائمی نیست از سال دوم دبستان زندگی از سر گرفته می‌شود. 

۱۳۹۱/۰۴/۱۴

در جستجوی مرهم

...ایستاده بودم وسط جاده خاکی خیره شده بودم به مهتاب کامل ماه، شاید یک کیلومتر مانده به دریاچه سد لتیان...یک وقت‌هایی هست که مطمئنی هیچ وقت تکرار نمی‌شود، هم آدم‌هایش؛ هم زمانش؛ هم مکانش. ما چهار نفری کنار یک جاده خاکی تهدید شده به خطر مین، با جوجه‌های به نیش کشیده و آبجوی دست‌ساز و ضبط ماشین، بهترین دیسکوی جهان را یک گوشه تنهای تاریک جهان ساخته بودیم. جایی که خودمان اتفاقی کشف کرده بودیم. اینجا را برای همین امشب، برای همین اتفاق ساده جمع شدن با یک تکست ساده موبایل، با اتفاق ساده آزادی بدیهی، با بهانه‌ی کوچک خوشبختی بسیار زیاد دوست دارم. جمعی که هیچ سانسوری ندارم میانشان...این خود خوشبختی نیست؟... ناچاری اما ساز دیگری می‌زند. فارغ، جدا، ناموزون. ناچار بودن از توضیح ناچاری، سخت تر می کند کار را...خوب می‌دانم باید به یاد بسپارم و فراموش نکنم. همان حدیث تکرار...

۱۳۹۱/۰۳/۲۳

چ آخرهیچ

چمدانم را گذاشته‌ام روی چرخ و نشسته‌ام روی صندلی سالن تحویل چمدانها. من زودتر رسیده‌ام مشهد. با اینکه پرواز آقاجان را جوری گرفته بودم که نیم ساعت بعد از من برسد اما باید دوساعتی توی فرودگاه منتظر بمانم. پرواز شیراز تاخیر دارد. حالا که دستم از خیلی جاها کوتاه شده، مثل گربه‌ای که لانه‌اش را خراب کرده‌اند چنگ انداخته‌ام به هر آنچه دارم. انگار وقت تنگ آمده باشد به داشتن. یک وقتی چند سال پیش به آقاجان قولی داده بودم. همان هفته پیش که همه چیز تمام شد، فکر کرده بودم وقتش است. بلیط گرفتم که بیاید مستقیم مشهد. مخالفتی نکرد گرچه  بدون خانمجان اصولن سفر نمی‌رود. خانمجان هنوز عصا می زند از بعد عمل و توان نداشت به این سفر. برای مرد میانسال تازه از خارج‌آمده‌ای که کنارم روی صندلی منتظر خانواده‌اش نشسته بود داشتم تعریف می‌کردم که مشهد دو عنصر برجسته دارد: حرم و شکم. بعد در جواب اینکه انتخابم کدام است؟ گفته بودم طبعن دومی. فکرم اما جای دیگری بود. این هم از مهارت‌هایی است که این روزها خیلی خوب یاد دارم. یاد داشتن را مشهدی‌ها می‌گویند یعنی بلد بودن. خودم را رها می‌کنم وسط یک تعریف بی ربط و فکرم می‌چرخد یک جای خیلی دور دیگری. مثلن وقتی آقای میانسال اسم چند رستوران خوب را می‌پرسید، من داشتم فکر می‌کردم آقاجان الان توی هواپیما کنار چه کسی نشسته و چه ‌می ‌کند. سالهاست حرف نمی‌زند. یعنی می زند ولی به قدر رفع نیاز یا شاید وقتی که حتمن مجبور باشد. حتی در بروز احساسات انسانی امساک دارد. تصویرش سالها شده مردی خموده، منزوی و مردم گریز. مکالمات ما مدتهاست از دو یا سه جمله فراتر نرفته. یک سکوت پروزن سردی دارد که با نگاهش خراب می‌شود روی سرآدم. حرف هم داشته‌ باشی، حرفت نمی‌آید. آخرین تصویری که از بروز احساساتش به یاد دارم، یک عصر سرد پاییز بود توی خانه‌ای که هنوز مصادره نشده بود. ایستاده بود میان درگاه کمد چوبی اتاق، پیراهن عروسی مادرم را توی بغل گرفته بود و گریه می‌کرد. بعد از آن روز دیگر حرفی نزد. گریه هم نکرد. رفت توی خودش جمع شد. مچاله و خسته. ته حیاط خانه‌اش یک کارگاه کوچک نجاری راه انداخت. صبح‌ها، شاید هر روز صبح کوه می‌رفت. بعد هم همه‌ی وقتش توی آن کارگاه به تراشیدن چوب می‌گذشت. پیش از موعد حتی خودش را از معاونت شهرداری بازنشسته کرد. یک بخش بزرگ کودکی‌هایم به تماشای مردی گذشت که چند ساعت تمام بی هیچ کلامی نجاری می‌کرد. همه‌ی این کارهای کوچکی که با چوب می‌کنم را او یادم داد. همه این بیست و چند سال اما اینجوری گذشته. بی حرف؛ بی معاشرت چندان؛ 
عصر فردای روزی که رسید مشهد رفتیم یک کافه‌ای که سفر قبلی پیدا کرده بودم توی خیابان ملاصدرا. عاشق قهوه ترک است و توی خانه خودشان قهوه خوبی همیشه به راه است. نشستیم سر بهترین میز کافه. رفته بودم دستشویی کافه که آبی به صورتم بزنم. وقتی برگشتم آقاجان سرجایش نبود. چند خانم جوان که تازه از آرایشگاه درآمده بودند جای ما نشسته بودند به حرف. آقاجان سرمیزی نیمه تاریک نشسته بود دم در. گفتم اینجا میز ماست. تحکم داشت لحنم. یکی از خانمها خندید و گفت: آن آقا حرفی نزد، مابیشتریم اینجا نشستیم. جواب دادم: ولی اینجا، جای ماست. هر کس حرفی نزد یعنی راضی است خانم؟ مشتهایم گره شده بود. صدایم بالا نرفته بود اما لحنم زور زیادی داشت. گرگ شده بودم به گرفتن؟ میز یک کافه اینقدر مهم بود؟ نمی‌دانم. میز را خالی کردند. آقاجان سرش را زیر انداخته بود. رفتم آوردمش سر میز. نشستم آن سرمیز، نگاهم نمی‌کرد. یادم افتاد به همان یک‌باری که کلاس پنجم دبستان آقاجان آمده بود دنبالم. نرفته بود جلو که اسمم را به سرایدار مدرسه بگوید تا صدایم کنند. آن قدر دم‌در منتظر ایستاده بود تا بیایم. وقتی داشتم میرفتم سمتش، یکی از همکلاسی‌ها فریاد کشیده بود: پدربزرگش لاله. من آتش گرفته بودم و لگد پرانده بودم میان پاهای همکلاسی‌ام و او از درد نقش زمین شده بود. آقاجان ایستاده بود و نگران تماشایم کرده بود. هیچ چیز نگفته بود، شماتت نکرده بود حتی وقتی یک هفته از مدرسه برای همان کار اخراج شدم. بعدش هم آمدم خانه و گفتم دیگر دنبالم نیا مدرسه. گفت: باشه. این حس هنوز در من زنده است. کسی بالا و پایین بهش بگوید، مثل یک گرگ زخمی حمله می‌برم. این پذیرش و سکوتش اما خیلی وقتها حرصم را درآورده. وقتی چند ساعت بعد از کافه توی صحن نشسته بودیم و او خیره شده بود به گنبد طلا، گفتم چه تصمیمی برای این روزها گرفتم. اصلن توضیح ندادم چه شده، فقط گفتم چه می‌خواهم بکنم. خیلی آرام سرش را برگرداند سمتم و خیره شد توی چشمهایم و گفت: باشه. خوب کاری می کنی. لجم گرفت. دلم می‌خواست بگوید نه. دلم می ‌خواست بگوید اشتباه می‌کنم. ولی دیگر حرفی نزد. فقط دست سردش را گذاشت روی شانه‌ام. همین.
...

آلبالوهایی را که یمین چیده ریختم روی یخ های شکسته شده توی ظرف سنگی. بعد نمک پاشیدم و بردم سر میز. آقاجان و یمین نشسته اند توی ایوان باغ بوژان، چند کیلومتری شمال نیشابور. به آقاجان همین را قول داده بودم. یمین، رفیق نیشابوری‌اش را بعد از بیست سال می‌بیند. هوا خنکای دلپذیری دارد. لیوان شراب را بین دو دستم می‌چرخانم و گرم می‌کنم. یمین دارد یک خاطره دور از شب به دنیا آمدنم تعریف می‌کند که خودش شیراز بوده. وقتی هنوز زنش منیر، سرطان نگرفته بود. آقاجان می خندد. چند کلمه‌ای یا حتی نه، جمله‌های زیادی حرف می‌زند و معاشرت می‌کند. همین مرا کافی است. شرابم را سر می‌کشم. فکر می‌کنم بگذارم آقاجان چند روزی پیش یمین بماند. سخت قبول می‌کند آقاجان. آفتاب رو به غروب است. من باید برگردم تهران. هنوز چند کار دیگر دارم که باید انجام دهم. یمین کتاب آورده و خیام می‌خواند:
بنگر ز جهان چه طرف بربستم، هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم، هیچ
شمع طربم ولی چو بنشستم، هیچ
من جام جمم ولی چو بشکستم، هیچ
فکر می‌کنم چه صدای خوشی دارد این مرد. چ  آخر هیچ‌اش هی توی گوشم می پیچد. تا وقتی دوباره برگردم مشهد که پرواز کنم تهران.

۱۳۹۱/۰۳/۱۷

گذشته سرچشمه‌ سوتفاهم‌هاست

گفت همه مهارت بکشن زدن به کاربرد درست انگشت سبابه است. لیوان کاغذی هات‌چاکلت را گذاشتم لبه جدول و سعی کردم مو‌به‌مو دستوراتش را اجرا کنم. همه این سالها بشکن دودستی بلد نبودم. خیره شده بودم به انگشت سبابه‌اش که خوش‌تراش و بلند بود که پرسید: چه کاره‌ام؟ گفتم: معلم ریاضیات دبیرستان و پیش‌دانشگاهی‌ام و هفته‌ای یکروز هم می‌روم اصفهان برای تدریس و برمی‌گردم. بعد مشغول ادامه توضیحش شد که چه‌جوری صدای بشکن را می‌توانم با ضرب انگشتم کنترل کنم. خوبی این آشنایی‌های بی مقدمه همین است که آدمها به یک سوال قانع می‌شوند. کاری به گذشته‌ات ندارند. نه سابقه‌ای می‌خواهند و نه دلیلی برای کم حرفی‌ات. حدس زدم باید سوت انگشتی هم بلد باشد. بلد بود و یادم داد. از استخر بر‌می‌گشتم و توی راه هوس امیرچاکلت کرده بودم. اصلن سوال نکرد که چرا؟ او هم مثل من نشسته بود کنار جدول و من همین‌جور بیخودی شروع کرده بودم به معاشرت. موهای مشکی یکدست بلندی داشت که شالی ارغوانی همه‌ی جلوه‌اش را پوشانده بود. شاید به همین خاطر بود که معاشرت کردم. هم مو و هم رنگ شال. شاید هم دلیل خاصی نداشت. یک ساعت قبلش توی سونا کف پای چپم را با دقت گرفته بودم جلوی فشار آب جکوزی و غرق همان فکرهایی بودم که بیشتر آدمها زیر دوش و توی سونا مشغولش می شوند. مثل فلسفه هستی و این حرفها. مرد چاقی که کنارم نشسته بود با لبخند مجبورکننده‌ای به اطاعت، از این کار منع‌ام کرد. بعد شروع کرد به توضیح معایب ایجاد فشار ناموزون به کف پا. پزشک بود و خوش‌صحبت. پرسید چه کاره‌ام؟ گفتم: فوق لیسانس عمران خوانده‌ام و همین روزها باید دفاع کنم. البته آزمون دکترا هم شرکت کرده‌ام امسال که چشمم آب نمی خورد قبول شوم چون شب امتحان کمی مست کردم و سر جلسه چشمهایم دو دو می‌زد. کافی بود برای شروع معاشرت. بلافاصله پرسیدم چطور می‌شود به دام بامداد خمار نیفتاد؟ آقای پزشک خیلی مبسوط برایم توضیح داد و اصلن نپرسید چرا؟! حتی وقتی من زیر دوش داشتم شامپو می‌مالیدم زیر کتفم، او در کابین کناری همان جور که دوش می‌گرفت هنوز توضیح می‌داد که پروتئین یکی از عوامل بازدارنده هنگ‌اور است و من تازه فهمیدم چرا هر وقت بعد از این مهمانی‌های شلوغ سری به کله پاچه‌ای زده‌ام، هنگ اور نبوده‌ام صبحش. 
وقتی برای خانم معلم بازنشسته‌ای که همین امروز عصر روی نیمکت جلوی پارک قیطریه کنارم نشسته بود گفتم که با خیلی آدمها همین جوری معاشرت میکنم، تعجبی نکرد. لبخند زد و گفت: دوستی‌های خیابانی! فکر کردم به اینکه من هیچ وقت کاری به اسمش نداشته‌ام. معاشرت با غریبه‌ها یک راه فراری است که آدم لحظه‌ی خودش را از یاد ببرد.این کار را از تجربه سالهای مستندسازی خوب بلدم که چه جوری با غریبه‌ها از رفتگر کوچه گرفته تا وزیر تعاون سرصحبت را باز کنم. بعد خانم بازنشسته ادامه داد که چه کاره‌ام؟ گفتم: دانشجوی پزشکی هستم که درسم را تمام کرده‌ام و از مهرماه می خواهم بروم طرح. دارم به روستاهای کهکیلویه و بویراحمد فکر میکنم چون آنجا یک آشنایی دارم و برای طرح، آشنا داشتن خیلی مهم است. کافی بود. دیگر سوالی پرسیده نشد. به جای سوال، من شروع کردم برای خانم بازنشسته به شکل کاملی توضیح دادم که چه بر سر مجسمه وسط میدان جلوی پارک آمده است. مجسمه، یک مرد برهنه‌ای بود که داخل دایره‌ای درحال چرخیدن بود. بعد از یک هفته دور مجسمه را گونی‌پیچی کردند. دوباره بعد از ده روز باز کردند. برای مجسمه شورت گذاشته بودند. بعد یک هفته که گذشت، دور مجسمه را باز گونی بستند. یک شب هم کل مجسمه را کندند و بردند. حالا وسط میدان چهار ماه است که خالی است. خانم بازنشسته با شوق هنوز به حرفهایم گوش می‌داد. به نظرم اگزوپری اشتباه کرده بود توی دهان روباه چپانده بود که زبان سرچشمه سوتفاهم‌هاست. حقیقت این است که گذشته سرچشمه سوتفاهم‌هاست. از گذشته که ندانیم و سابقه که نداشته باشیم، ساعتها می شود بی‌دغدغه معاشرت کرد. می‌شود مهربان‌تر بود و حتی امنیت داشت. گیرم که همه چیز آنقدرها هم حقیقی و واقعی نباشد. همین که شاید ذهن دو نفر را به هم مشغول کند، کافی است. همین بود که شب سی‌ام خرداد هشتاد و هشت وقتی کوله برپشت و فلاسک عرق در دست، بی‌چاره و بی‌راه از همه‌جا و همه‌کس نشسته بودم لب باغچه‌ی وسط میدان ونک، کسی کنارم نشست و هم پیاله شدیم و گریستیم. آن آدم را دیگر هیچ‌گاه ندیدم مثل همه آدمهایی که این روزها می‌بینم.

۱۳۹۱/۰۳/۱۵

دوام آورم آیا؟

قدرت پدیده عجیبی است. مرز ندارد و میل به داشتنش روز به روز بیشتر می شود. یک جور حرص مدام داشتن. پیشروی کردن. به زور گرفتن. من هیچ وقت آن قدرها آدم قدرتمندی نبوده‌ام. شاید در موضع قرار نگرفته‌ام وگرنه سیاست رفتاری من هم همین طمع مدام خواهد بود در موضع قدرت. مثل همین روزهای پیش. گریخته بودم به سفر که هجمه قدرت به مرزهای شخصی‌ام را چند روزی فراموش کنم. پیرمردی که به ما خانه اش را کرایه داده بود یک آدم معمولی و ساده و به ظاهر مهربان بود. روز اول همه چیز خوب پیش رفت. فقط گفت خودش هم نصف خانه را می‌خواهد. قبول کردیم. روز دوم که عده‌ای از دوستان دیگرمان رسیدند کرایه را افزایش داد. هنوز اما با شرط حضور خودش در نصف خانه. روز سوم گفت که مهمان دارد و با حفظ شرایط داشتن نصف خانه و افزایش کرایه، یک اتاق ما را هم می‌خواهد. قدم به قدم جلو آمده بود. یادم افتاده بود به همه نبردی که این سالها داشته‌ام. تصمیم این شده بود که برویم. رها کنیم. ما می خواستیم بیشتر بمانیم. هوا خوب بود. به قول آرش الکل در هوا جاری بود. آدمهای خوبی گرد هم آمده بودیم. زمان کافی داشتیم. اما قدرت در دست دیگری بود. سپیده گفته بود تحقیر شده‌ایم. راست گفته بود؟ تمام آن راه پیچ در پیچ مه آلود را که پایین می ‌آمدیم و شراب می نوشیدیم به همین حس تحقیر فکر می ‌کردم. این که هی کنار آمده‌ایم و هی جلوتر آمده‌اند. رفتن ما نجیبی بوده یا ترس از جنگیدن؟ نمی دانم. نظرها یکی بود که همان سه روز را خوش گذرانده‌ایم. فارغ از اینکه آخرش چه شده. من اما فکر کرده بودم چقدر با همه نداشته‌هایمان هنوز خوشحالیم. 
خانه که رسیدم نیمه شب بود. پیغامگیر تلفن خبر خوبی نمی داد. دوباره مثل سه سال پیش همین روزها انگار کسی مرا گرفته و پرت کرده به یک تعلیق. طول کشید تا سرپا شدم. تمام دیروز را مثل یک سگ تیرخورده چرخیدم. بار پیش هم همین جور بود. همان سه سال پیش. وقتی دیدم دستم به جایی بند نیست ازهر آنچه داشتم یک جور وسواسی شکلی محافظت کردم. امروز افتادم به جان خانه. سنگ توالت را هی شستم. کولر را که تنبلی‌ام می آمد همه این روزها، راه انداختم. همه شیشه‌ها را برق انداختم. این خانه اجاره ای این روزها آخرین سنگرم هست. حداقل همین تکه مال خودم هست. این سومین بار بود. بار اول عمو منتظر نشسته بود که در پانزده سالگی خسته شوم از بار زندگی تنهایی و برگردم به خانه‌اش. گفته بود اشتباه می‌کنم. من اما آن روزها زیادی لجوج بودم. بار دوم همین سه سال پیش بود که از یک ماه کار هر روزه دور ایران برگشتم و فهمیدم آن که چند سال تمام همه چیزم شده بود گذاشته و رفته. همه چیز یعنی نشسته بود جای همه آدم‌‌هایی که ندارم. این را خودش خوب می دانست. انگار که یکهو انداخته باشند کسی را در خلا بی وزنی و بی کسی. خوب یادم هست که آن روزهای مانده تا انتخابات هشتاد و هشت هم همه خانه را سابیدم . کاری که به طور معمول نمی کنم. بعد هم که انتخابات شد و بیکاری چندین ماهه. بیکاری یک جور ناامنی مستمر می آورد. اما دوام آوردم آن سال. از پریشب که دیگر فهمیده‌ام دستم به جایی بند نیست همه‌اش به این امیدم که دوام می‌آورم. مثل همه تابستان و پاییز هشتاد و هشت. شکل دوام را اما نمی‌‌دانم هنوز. نجیبانه یا جنگجویانه؟!

۱۳۹۱/۰۳/۱۴

...

قرار بود جور دیگری باشد
سنگ بر سنگ ساخته بودم تا بالا بیاید
سقفی شود به آرامش
اما ناتمام ماند
حتی روایتش
دستم به جایی بند نبود
بی چاره 
برگشتی نیست
به بیعاری
به لودگی
به سفر 
درمان نشد
پنهان نشد
دستم به جایی بند نیست
...