هیچ وقت خداحافظی نکردیم. قرارمون این نبود ولی اینجوری شد. نه که نخواهیم ولی انگار مسکوت گذاشتیم. همه چیز در هم شد. شلوغ شد. شاید هم خواستیم به تعویق بیفتد. راستش خداحافظی تلخ را به بلاتکلیفی ترجیح دادیم. ولی این اتفاقی نیست که همیشه افتاده باشد. تمام تیر و مرداد آن سال کذایی را خانه نمی رفتم شبها. اینجا و آنجا میخوابیدم از ترس. همان آخرهای مرداد که یکبار رفته بودم از خانه چیزی بردارم، روی تلفن خانه پیام گذاشته بود. پیام هم شاید نبود. صدای یک ماشین در حال حرکت بود که ضبطش روشن بود. بعد هی شمارههای موبایل را تق و تق زده بود و شده بود یک ملودی در پس زمینه ترانهای که پخش میشد. ضبط ماشین ترانه قصه شهر سکوت را میخواند ولی خوانندهاش عارف نبود. یک زنی بود مثل پری زنگنه یا شاید زیبا شیرازی. آهنگ که تمام شده بود، یک سکوت ده ثانیهای بود. هیچ صدایی نمی آمد جز ماشینی در حال حرکت. بعد تلفن قطع می شد و پیامگیرم میگفت که این پیام در ساعت چهار و هجده دقیقه عصر ضبط شده است. بعدش دو بار دیگر هم زنگ زده بود... باز هم همان ترانه بود. همه جا دنبال آن ترانه گشتم ولی با صدای آن زن پیدا نکردم. این گیر دادن به جزئیات چیزهایی که دوست داشتیم از ویژگیهای مشترکمان بود. یکبار که بعد از سالهای دور، توی روزنامه خبر جنوب شیراز چیزکی نوشته بودم، رفته بود پیدا کرده بود آن را. روزنامه توی تهران گیر نمیآمد. محلی بود. شب که آمده بودم خانه، روزنامه را جلوی رویم گذاشته بود و لبخند زده بود. باورم نشده بود اینقدر پیگیر شوق کوچکم باشد. فکر کرده بودم چه خوب که پیدا کردهایم هم را. همین شد که یکبار لا به لای حرفهایش چیزی را گفته بود و من گرفته بودم محفوظ. پولش را نداشتم، دلم ولی میخواست داشته باشدش. همهی جمهوری و منوچهری را زیر و رو کردم تا چیزی را که میخواست پیدا کنم. دقیق بود و سختگیر در چیزی که میخواست. این وسواسش در قبول چیزی که میخواست را باور داشتم. کند بود در تصمیم گیری، گاهی لجم را درمیآورد. همیشه هفتههای قبل از تولدش کابوس داشتم که چه کنم خوشحالش کند. پیدا کردم آنچه را میخواست، پولش را نداشتم اما خریدم. عاشقانههای ما جای خاصی اتفاق نمیافتاد. آخرینش همین بود. گوشهی میدان فاطمی. روبروی وزارت کشور چند ماهی قبل از شلوغی. پیتزای دکتر را خوردیم. بعد سوار تاکسی شدیم و توی تاکسی خطی شهرآرا، دستم را گرفت. خوشحال شده بود واقعی. وقتی فهمیده بود چه خریدهام چشمهایش درخشیده بود. مثل همان درخشش توی نور کم فروغ لامپ کنار کوچه نیکوقدم اولین باری که دیدمش...
آخرین باری که شمارهاش روی موبایل افتاده بود، طبقه آخر ساختمانی نیمه کاره بود ته یک کوچهی بن بست نرسیده به اتوبان مدرس، حبس نفس، مخفی شده بودم. همان شنبهی سی خرداد بود. چند نفری که دورم بودند خواستند که موبایلم را خاموش کنم. دلم نمیآمد، اسمش روی صفحه هی فید این و فید اوت میشد. انگار ستارهای دور. جواب ندادم. بعد دیگر نشنیدم تا همان پیامهای تلفنی...بعد دیگر چیزی نبود...یک وقفه طولانی و تمام بی خداحافظی...
راف کات که آماده شد به ینس گفتم بیا ببین. یک جور آدم غریبی است. فقط ادبیات فرانسه خوانده و از پنج سالگی پیانو زده. همه این چند ماه یک مکالمه بیشتر از سه دقیقه با ینس نداشتهام. راف کات را دید و این را ساخت. فیلم آماده شد. دو ماهی از نمایش اول فیلم گذشته. من همیشه کند و بیحواسم. می دانم. چیزهای دیگری هم هست. رد گم کردهام.
آخرین باری که شمارهاش روی موبایل افتاده بود، طبقه آخر ساختمانی نیمه کاره بود ته یک کوچهی بن بست نرسیده به اتوبان مدرس، حبس نفس، مخفی شده بودم. همان شنبهی سی خرداد بود. چند نفری که دورم بودند خواستند که موبایلم را خاموش کنم. دلم نمیآمد، اسمش روی صفحه هی فید این و فید اوت میشد. انگار ستارهای دور. جواب ندادم. بعد دیگر نشنیدم تا همان پیامهای تلفنی...بعد دیگر چیزی نبود...یک وقفه طولانی و تمام بی خداحافظی...
راف کات که آماده شد به ینس گفتم بیا ببین. یک جور آدم غریبی است. فقط ادبیات فرانسه خوانده و از پنج سالگی پیانو زده. همه این چند ماه یک مکالمه بیشتر از سه دقیقه با ینس نداشتهام. راف کات را دید و این را ساخت. فیلم آماده شد. دو ماهی از نمایش اول فیلم گذشته. من همیشه کند و بیحواسم. می دانم. چیزهای دیگری هم هست. رد گم کردهام.
http://www.puppiesandflowers.com/?p=4840
پاسخ دادنحذفسومین عکس این مجموعه بی هیچ مکث و فاصله ای منو یاد تو انداخت. نمی خواستم لینکشو برات بفرستمم مبادا که برنجی. بعد اما فکر کردم بدونی که همه جای دنیا، یه عالم آدم هست که بی هیچ حرفی، فقط با یه عکس حالتو می فهمن. من البته از روایتات حالتو فهمیدم.
این جزئیات نگری و با جزئیات زندگی کردنه توی آدم رسوب می کنه .بعد معتادش می شی و توی همه دنبالش می گردی . اما یافت می نشود
پاسخ دادنحذفhttp://www.mp3olimp.net/monika-jalili-shahre-sokoot/
پاسخ دادنحذف