۱۳۹۲/۰۴/۰۸

بیداری، خاموشی میاره

یک کاست نارنجی سونی قدیمی است. رویش نوشته بهترین‌ها. دستخط سی سال پیش باباست. این همان عنوانی است که یک جای مجازی، دوست‌داشتنی‌هایم را حفظ کرده‌ام مثلن. آمده‌ام چند روزی مراقبت کنم از موجود زنده‌ی کوچکی. روی طاقچه خانه، پلیر کوچک نوارهای کاست دیدم و یادم آمد از کشته خویش و هنگام درو. کاست را گذاشته‌ام توی پلیر. هی میزنم اول نوار و هی دوباره می‌خواند رامش:
بابات رفته گل آفتاب بیاره
اونو بالای گهواره‌ات بذاره
جوونه بودی و بابا میدونست
جوونه طاقت سرما نداره
دیروقت است. خانمجان خوابیده. ادامه می‌دهد:
لالا کن خواب فراموشی میاره
بخواب، بیداری، خاموشی میاره

۳ نظر:

  1. پدر من خداي كاست است. و همين دست خط ها و نوشته ها و چيزهايي كه دارد و بوي روزهايي را ميدهد كه داشتيم بزرگ ميشديم. خيلي دوست داشتني مينويسي. لينكت ميكنم با اجازت.

    سوده از كابل

    پاسخحذف
  2. یک نفس خواندمت و حال نفسم بند آمده از این سرگذشت و از این قلم

    پاسخحذف
  3. یک کاستی داشت پدرم،از سرودهای چریک های فدایی خلق...تا مدت ها می گذاشت و گریه می کرد...

    پاسخحذف