۱۳۹۱/۱۲/۰۸

نون نیت

خانه‌های آن سمت کوچه‌ای که در آن بزرگ شدم با خانه‌های سمت ما هیچ فرقی نداشتند. همه یک سر نمای اخرایی آجر بهمنی داشتند و سقف شیروانی. تنها فرقی که بود، در سند خانه‌ها بود. خانه‌های آن سمت کوچه‌ی بیات، سند تفکیکی نداشتند. همسایه‌ها شاکی بودند از سخت بودن فروش یا به اجاره رفتن خانه‌ها. آقاجان آن وقت‌ها توی شهرداری کیا و بیای زیادی داشت. از وقت انقلاب خیلی از همکارها و رفقایش پاکسازی شده بودند، اما آقاجان هنوز مانده بود. اولین نوه‌اش که به دنیا آمده بود، بی سروصدا، پرونده زمین‌های کوچه بیات را زنده کرده بود و خبر داده بود به همسایه‌ها که می‌توانند سند تفکیکی بگیرند. یک ماهه همه‌ی همسایه‌ها سند تفکیکی دستشان بود. چند سال بعد، نه که خیلی زیاد، شش سال بعد فقط، یکی دو تا از همین همسایه‌ها که از اینجا و آنجا، خرده و برده چیزهایی شنیده بودند از آنچه بر دختر و داماد آقاجان رفته، آمده بودند یک نیمه شبی روی دیوار خانه نوشته بودند: منافق. انگار یادشان رفته بود روی دیوار دوست را خط خطی می‌کنند. آقاجان را آن روزها خوب یادم هست. از وقت حادثه دیگر سرکار نرفته بود. زخم خورده و شکسته بود ولی اصول خودش را داشت. رفت پیدا کرد آن همسایه‌ها را که روی دیوار خانه نوشته بودند. رو در رو و صریح گفته بود این وصله‌ها به خود و خانواده‌اش نمی‌چسبد. گفته بود اگر او را می‌شناسند و باور دارند، پس چه شده که حالا به ضرب و زور و تبلیغ، باور کرده‌اند غوغای تهمت را. همه‌ی ماجرا را توضیح داده بود با آنکه زبانش بسته بود و حالش درمانده. بعد با عمو دیوار را خانه رنگ کرده بودند. چند هفته بعدترش داشتم می‌رفتم مدرسه. هفته‌ی عصری بودم. در خانه را که بستم، دیدم روی دیوار دوباره با همان کلمه پر شده. آقاجان را صدا کردم. خوب یادم هست که سلانه سلانه آمد و دیوار را دید. نگاهم کرد و گفت: هرکسی نون نیتش رو می‌خوره. بعد دستم را گرفت و تا مدرسه برد و هیچی بین راه نگفت. دیگر هم هیچ تلاشی نکرد که سوتفاهم همسایه‌ها رفع شود. پیغمبر راه روشنگری و تفهیم ماوقع به همه‌ی اطرافیان هم نشد.گوشه سکوت پیش گرفت و بر نیتش ماند. بی‌پشیمانی و بی‌حسرت.  حالا سالها گذشته، نمی‌دانم آن همسایه‌ها آخرش حقیقت را فهمیدند یا نه، نمی‌دانم هنوز هم همان‌جور بی‌محابا و به پیروی از فضای اطراف، گردن آدمها را بر تیغ قضاوت می‌گذارند یا نه. نمی‌دانم وقتی به گذشته برمی‌گردند، شرمگینند یا سربلند. اینها را نمی‌دانم و مهم هم نیست بدانم اما مطمئنم آقاجون راه درستی رفته بود. هر کسی نون نیتش رو می‌خوره دیر یا زود، دور یا نزدیک.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر