دستم کوتاه شده. هر صبح مجنونوار از تخت میدوم پای تلفن و شمارهاش را میگیرم. به این امید که خودش جواب بده. هر بار دایی میگه نگران نباشم. هنوز بیمارستانه. برمیگرده. بعد داد میزنم برو بیمارستان و موبایل را بهش بده که با من حرف بزنه.
میگه صبر. فقط صبر.
یک هفته هست هر روز پشت این مانیتور می نشینم و روزی نیم صفحه فقط جلو میروم. امروز کسی رد شد و گفت:
disconnected, destructed and disordered
جواب دادنم نیامد. حوصله توضیح دادن حالم را ندارم. یک خستگی ممتد افتاده روی شانههایم. ناچاری همهی وجودم را هی هر روز می خورد. عصری راه افتادم رفتم دریا. کنار ساحل بلند بلند داد زدم. یکی ایستاده بود چند متری آنطرفتر. سوالی پرسید که در همهمه باد نشنیدم. فارسی جواب دادم. ده دقیقه تمام ایستادم و حرف زدم. دلم برای فارسی حرف زدن تنگ شده.
فردا نیمهی اسفند است. نرگس میآورند توی خیابانها. من اینجا ناله مینویسم. به من بگو تو روی تخت آن بیمارستان لعنتی هیچ جایی نمیروی.
خوب نوشتی، عالی! میدونم حرفم تکراریه، اما خوی فهمیدمت. این ترسیه که من همیشه داشتم و دارم.بگو که روی تخت بیمارستان لعنتی جایی نمیروی!
پاسخ دادنحذفhttp://www.facebook.com/photo.php?fbid=3780743039241&set=a.1026144255993.2005532.1296875238&type=3&theater
فردا آخرین روز این سالِ...
پاسخ دادنحذفمادربزرگت چطورن؟
پاسخ دادنحذفحواسم هست که یک ماه و ده روز هست که ننوشتی. حتی برای اولین سال نو در غربت هم هیچی...
پاسخ دادنحذفکاش که از خوشی باشه که نمی نویسی
امیدوارم که همه چیز ختم به خیر شده باشه و تو هم الان یه جایی خوب باشی.
کاش همه چیز برات خوب باشه