۱۳۹۱/۰۳/۱۵

دوام آورم آیا؟

قدرت پدیده عجیبی است. مرز ندارد و میل به داشتنش روز به روز بیشتر می شود. یک جور حرص مدام داشتن. پیشروی کردن. به زور گرفتن. من هیچ وقت آن قدرها آدم قدرتمندی نبوده‌ام. شاید در موضع قرار نگرفته‌ام وگرنه سیاست رفتاری من هم همین طمع مدام خواهد بود در موضع قدرت. مثل همین روزهای پیش. گریخته بودم به سفر که هجمه قدرت به مرزهای شخصی‌ام را چند روزی فراموش کنم. پیرمردی که به ما خانه اش را کرایه داده بود یک آدم معمولی و ساده و به ظاهر مهربان بود. روز اول همه چیز خوب پیش رفت. فقط گفت خودش هم نصف خانه را می‌خواهد. قبول کردیم. روز دوم که عده‌ای از دوستان دیگرمان رسیدند کرایه را افزایش داد. هنوز اما با شرط حضور خودش در نصف خانه. روز سوم گفت که مهمان دارد و با حفظ شرایط داشتن نصف خانه و افزایش کرایه، یک اتاق ما را هم می‌خواهد. قدم به قدم جلو آمده بود. یادم افتاده بود به همه نبردی که این سالها داشته‌ام. تصمیم این شده بود که برویم. رها کنیم. ما می خواستیم بیشتر بمانیم. هوا خوب بود. به قول آرش الکل در هوا جاری بود. آدمهای خوبی گرد هم آمده بودیم. زمان کافی داشتیم. اما قدرت در دست دیگری بود. سپیده گفته بود تحقیر شده‌ایم. راست گفته بود؟ تمام آن راه پیچ در پیچ مه آلود را که پایین می ‌آمدیم و شراب می نوشیدیم به همین حس تحقیر فکر می ‌کردم. این که هی کنار آمده‌ایم و هی جلوتر آمده‌اند. رفتن ما نجیبی بوده یا ترس از جنگیدن؟ نمی دانم. نظرها یکی بود که همان سه روز را خوش گذرانده‌ایم. فارغ از اینکه آخرش چه شده. من اما فکر کرده بودم چقدر با همه نداشته‌هایمان هنوز خوشحالیم. 
خانه که رسیدم نیمه شب بود. پیغامگیر تلفن خبر خوبی نمی داد. دوباره مثل سه سال پیش همین روزها انگار کسی مرا گرفته و پرت کرده به یک تعلیق. طول کشید تا سرپا شدم. تمام دیروز را مثل یک سگ تیرخورده چرخیدم. بار پیش هم همین جور بود. همان سه سال پیش. وقتی دیدم دستم به جایی بند نیست ازهر آنچه داشتم یک جور وسواسی شکلی محافظت کردم. امروز افتادم به جان خانه. سنگ توالت را هی شستم. کولر را که تنبلی‌ام می آمد همه این روزها، راه انداختم. همه شیشه‌ها را برق انداختم. این خانه اجاره ای این روزها آخرین سنگرم هست. حداقل همین تکه مال خودم هست. این سومین بار بود. بار اول عمو منتظر نشسته بود که در پانزده سالگی خسته شوم از بار زندگی تنهایی و برگردم به خانه‌اش. گفته بود اشتباه می‌کنم. من اما آن روزها زیادی لجوج بودم. بار دوم همین سه سال پیش بود که از یک ماه کار هر روزه دور ایران برگشتم و فهمیدم آن که چند سال تمام همه چیزم شده بود گذاشته و رفته. همه چیز یعنی نشسته بود جای همه آدم‌‌هایی که ندارم. این را خودش خوب می دانست. انگار که یکهو انداخته باشند کسی را در خلا بی وزنی و بی کسی. خوب یادم هست که آن روزهای مانده تا انتخابات هشتاد و هشت هم همه خانه را سابیدم . کاری که به طور معمول نمی کنم. بعد هم که انتخابات شد و بیکاری چندین ماهه. بیکاری یک جور ناامنی مستمر می آورد. اما دوام آوردم آن سال. از پریشب که دیگر فهمیده‌ام دستم به جایی بند نیست همه‌اش به این امیدم که دوام می‌آورم. مثل همه تابستان و پاییز هشتاد و هشت. شکل دوام را اما نمی‌‌دانم هنوز. نجیبانه یا جنگجویانه؟!

۱۳۹۱/۰۳/۱۴

...

قرار بود جور دیگری باشد
سنگ بر سنگ ساخته بودم تا بالا بیاید
سقفی شود به آرامش
اما ناتمام ماند
حتی روایتش
دستم به جایی بند نبود
بی چاره 
برگشتی نیست
به بیعاری
به لودگی
به سفر 
درمان نشد
پنهان نشد
دستم به جایی بند نیست
...

۱۳۹۱/۰۳/۰۹

محتوم یا محکوم؟

"کار به حاهای باریک کشیده" این چیزی بود که آقای پشت میز گفت. سرفه‌هایم شروع شد. چند روز است هی سرفه‌های خشک می‌کنم. از اتاق بیرون آمدم. بحث بیشتر فایده نداشت. همه چیز خاکستری بود. دلم حسن را می خواست. حسن هنوز توی زندان است. آن وقت ها که دانشکده تازه از وزرا رفته بود دهکده المپیک با تنها کسی که حال پیاده روی‌های طولانی داشتم، حسن بود. حرف نمی‌زدیم. من اهل درددل نبودم و حسن اهل توصیه. دردهایش از من بزرگتر بود. آرام می‌گرفتم وقتی فقط راه می ‌رفتیم. دستم به جایی بند نبود. از ساختمان کوفتی بیرون آمدم. هانی نزدیک بود. رفتم خودم را مهمان کردم به آلبالوپلو. این از آن غذاهایی است که عمرن خودم بپزم. افاقه نکرد. حواسم پرت نشد. این روزها همه‌اش یک چیزی شعله می‌کشد. مثلن هر عصر که می‌آیم خانه، نصف یک هندوانه را می خورم. این سرفه های خشک را ولی امروز تمامی نیست. یادم به حرف بردیا افتاده: "بعضی آدمها محتوم گذشته‌شون هستن. گذشته دست از سر آدم برنمیداره. هر کی خلافش رو میگه چرت میگه". ایستاده بودم سر عباس آباد و توی گرما منتظر تاکسی بودم. شماره اش را گرفتم. همین جوری. من این جور آدمی هستم. وقتی یاد کسی می افتم به نزدیکترین وسیله ای خبر ازش میگیرم. 
ما خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم. بردیا سال سوم پزشکی بود و من سال دوم حقوق. خیلی اتفاقی هر پنج شنبه ما ردیف آخر سالن نمایش فیلم دانشکده علوم پزشکی دانشگاه شیراز می نشستیم. آن وقت ها کلاسیک‌های سینما را مرور می کردیم و رئیس انجمن یک آقای سال هفتی پزشکی بود که خیلی بیشتر از همه ما کلاسیک دیده بود ولی بی ریا و خالص برای ما بعد از هر فیلم تحلیل می‌کرد. یک شبی هم اتفاقی هم‌مسیر شدم با بردیا. فرزند آخر پدر و مادری پیر بود که از دنیا رفته بودند وقتی ده ساله بوده. برادرها و یک خواهرش همه از ایران رفته بودند. پزشکی را با ذوق زیاد دنبال می کرد. تنها زندگی می کرد و شکل زندگی اش نزدیک بود به من. معاشرتمان زیاد شد. آن وقت ها من زیاد کار می کردم و همزمان درس می خواندم و خانه را باید تنهایی می‌چرخاندم. بردیا خیلی زندگی مشابهی داشت. هنوز یکسالی نگذشته بود که بردیا عاشق یکی از همکلاسی‌هایش شد. آدم سختگیری نبود. از همین ساده گرفتنش خوشم می آمد. یک روزی اما از همان پنج شنبه‌های هم‌فیلم‌بینی گفت که نامه اخراجش از دانشگاه آمده. من شوکه شدم. گفت بهایی زاده است ولی اصلن مذهبی نیست. هی فکر کرده بودیم که این واحد حراست و گزینش داشگاه شیراز از کجا این همه توی زندگی خصوصی آدمها فرو رفته. به نتیجه ای نرسیدیم. هر دو خوشبین بودیم که می شود کاری کرد. نشستیم با هم اعتراضی نوشتیم بر حکم. من به اصل ممنوعیت تفتیش عقاید استناد کردم و اینکه گناه پدر بر پسر چرا می نویسند؟ خودش اضافه کرده بود که هیچ تقیدی به بهاییت ندارد و در شناسنامه هم مسلمان اثنی‌عشری است. همه سال هشتاد و سه در رفت و آمد اداری بودیم. نامه هیچ وقت جوابی نگرفت. بردیا اخراج شد. اما با همان دختر معشوقش ازدواج کرد. من نمی فهمیدم. نه کار داشت و نه حق تحصیل. ولی یک چیزی را ایمان داشت.
 داشتم می گفتم. سر عباس آباد ایستاده بودم منتظر تاکسی که شماره‌اش را با موبایلم گرفتم. بعد از سه تا زنگ برداشت. گفت سیدنی الان شب است و دارد می خوابد. نشناخته بود هنوز. گفتم یادت هست که " بعضی آدمها محتوم به گذشته هستند؟" جواب داد: محتوم یا محکوم؟ خندیدم. یادم آمد یک چیزی نوشته بودم همان روزهای اول انتشار چلچراغ: "محکوم به دوست داشتنیم...گاه دستان به غایت سردمان را بی فشردنی به هم می‌ساییم و با چشمان بی فروغ به یکدیگر نظر می دوزیم...محکوم به دوست داشتنیم و دلمان را توان گریزی نیست."  بردیا اجازه گرفته بود که همین را بنویسد برای متن کارت عروسی اش با پونه. چند ماهی قبل از مهاجرتش به استرالیا. گفتم: نه. محکوم نه. محتوم. محتوم آن سالهایت را که می گفتی حالا خوب می فهمم. خیلی خوب می فهمم. سکوت کرد. بعد از لختی سکوت پرسید: خوبی؟
هنوز سر عباس آباد منتظر تاکسی بودم. آفتاب داغی بود. با خانه قدیمی‌ام فاصله زیادی نداشتم.

۱۳۹۱/۰۳/۰۷

از روزهای رفته

از حیاط خانه عمو یک دسته پر ریحان و ترخون چیده‌ام. ریحان بوی بچگی ‌هایم می‌دهد. عمو هنوز هم سبزی‌ها را زیر سایه پهن و بلند درخت گردو می کارد. همان جا که وقتی داشتم از این خانه می‌رفتم یک بوته یاس سفید کاشته‌ام. اینها توصیه و امر عمو بود: ریحان و یاس باید در پناه سایه درختی بلند باشند که آفتاب خشک و تیز تابستان خشکشان نکند. پای هر دو هم باید همیشه نم باشد. عمو می گوید: آخر این تابستان بوته یاست سیزده ساله می‌شود. بعد لبخند می زند و نگاهم می‌کند. انگار که یادش آمده باشد من هم سیزده سال است که از این خانه رفته‌ام. نمی خواهم از گذشته و رفتنم از خانه‌اش حرفی بزنیم. به هیچ جای مشخصی نرسیدیم هر بار که حرف زدیم. چند گل یاس می چینم و می ریزم توی جیب پیراهنم. دسته ریحان و ترخون را برمیدارم و می گویم خانمجان منتظرم هست. عمو هنوز هم مثل قدیمها به جای گونه، پیشانی ام را می بوسد. 
سرم را گرم کرده ام به رنده کردن خیارها که بریزم روی سکنجبین و یخ. خانمجان تکیه داده به کابینت و برگ‌های کاهو را توی آبکش می اندازد. تصویرش غریب است. عصای کنار دستش را می‌گویم. بیشتر این سه ماهی که نبوده را روی تخت بیمارستان و اتاق های فیزیوتراپی گذرانده. حالا زانوی راستش سرپا شده. به قول خودش دیگر لنگر نمی‌اندازد و راست راست مثل یک داف راه می رود. این را من یادش داده‌ام و کلی خندیده‌ایم وقتی که داشتم داف را برایش توضیح می دادم. شرط بسته با من که هر وقت داماد شوم با من تانگو برقصد. وقتی داشت قول می داد از خنده اشک ریخت. خانمجان رفته بود سراغ کاسه کردن ترشی بادمجان که بگذارد کنار کاهو. صدای زنگ آمد. دایی بود با یک ظرف بزرگ فالوده. عشرتم کامل شده بود. برای سه نفرمان سنکجبین و خیار ریختم توی لیوان های پایه بلند. دایی پرسید: چه کردم برای خرید خانه؟ این سوال را در حالت کلی تری شب عید از من پرسیده بود که چرا سر و سامانی به زندگی‌ام نمی‌‌دهم. جواب دادم: دنبال وام را گرفتم ولی جور نمیشه. خانمجان کاهو را با ترشی لای نان لقمه گرفته بود برایم. این یک جور خیلی خاص عصرانه شیرازی است. دایی دوباره گفت چرا؟ دایی در زمره آدم‌هایی است که همیشه به چشم مخاطب خیره می‌شوند. من گریخته ام بیشتر وقت ها از درنگ و ایستایی نگاه خیره‌اش. لقمه را از دست خانمجان گرفتم و بی‌اینکه صورتم را برگردانم سمت دایی گفتم: وام مسکن را فقط به رسمی‌ها می‌دهند. امیدوار بودم ادامه ندهد ولی دایی دوباره گفت: خب؟ دلم پیچ می خورد. من به این دایی نمی توانم دروغ بگویم. جواب دادم: پیگیر شدم گفتند ممنوعیت استخدام رسمی دارم. هنوز برنگشته بودم سمتش. می‌ترسیدم. زیر لب فحش داد. مثل همیشه. بین همه ما این دایی تنها کسی است که هنوز آرام نگرفته. یک جور خشم فروخفته‌ی مدام دارد. از من فقط نه سال بزرگتر است و از وقتی که در پانزده سالگی خواهرش را از دست داده، یک جور میل شدید و خاموش نشدنی به انتقام دارد. به موازاتش یک جور حساسیت و پیگیری مدام به شکل زندگی من در همه این سالها. همین شکل غریب غیرتش مرا همیشه ترسانده. همین شده که خیلی چیزها را پنهان کرده‌ام از او مگر اینکه با چشم های میشی‌اش خیره شود توی صورتم و سوالی بپرسد. از شانزده سالگی یک جور رشته ورزشی را دنبال کرد که انگار دلیل دارد در روانشناسی این جور آدمها. همان سالها شد عضو ثابت تیم شمشیربازی جوانان کشور. من هنوز راهنمایی نرفته بودم که به مرحله مسابقات آسیایی رسید. ولی نرفت. یک جور عقاید خاصی داشت و دارد. مثل این عقیده که زیر چنین پرچمی نباید مبارزه کرد. بیشتر از دیپلم هم درس نخواند. برگشت به شهرمان و تنها کلوب خصوصی آموزش شمشیربازی را راه انداخت. هنوز هم همان جا را دارد. دایی هنوز زیر لب فحش می داد. گفتم چایی یا فالوده؟ خانمجان گفت: معلوم است که فالوده و به دایی تشر زد که دوباره شروع نکن. من داشتم فکر می کردم خانمجان که این همه اهل خوردنی است چطور یک ماه تمام را به خوردن غذاهای بیمزه‌ی بیمارستان آلمانی دوام آورده. فالوده را روی میز گذاشتم که توی پیاله‌های سفالی بریزم. بی هوا و یکهو دایی دستهایم را گرفت. خیره شد توی صورتم و گفت چرا نمی روم؟ چرا مانده‌ام؟ تا کی این همه بیخودی چرخیدن؟ راه گریزی نبود. حرفم نیامد. چشمهایم داغ شده بود. جواب سوالش را ندادم. نگفتم که همین عصر مستقیم از راه فرودگاه دارم می روم مهمانی خداحافظی یک رفیق. نگفتم من از رفتن می ترسم. نگفتم محتوم به پذیرش شده‌ام و نمی‌خواهم قبولش کنم. جایش دستهایش را فشار دادم که دست بردارد. یک پیاله فالوده یکسر بالا رفتم تا چیزی که بند گلویم چسبیده بود پایین رود.
حالا بعد از دو روز توی لابی خالی یک هتل معمولی کرمانشاه از ترس ریزگردهایی که نفس را می‌برند منتظر تاکسی نشسته ام که این شاید آخرین ماموریت شغلی‌ام را تمام کنم. شغلی که به ماندگاری‌اش دیگر امید چندانی نیست.

۱۳۹۱/۰۲/۳۱

عاجز از...

دوباره همان بو مشامم را پر کرده بود. من یک نوزده ساله بودم خام از تجربه هم‌آغوشی. من این تصویر را از گردن مادرم به خوبی به یاد می آوردم. یک گودی کاسه مانند که ضلع شمالی آن را استخوان ترقوه پر می کرد. این آخرین تصویر من از آن حجم بی حضور است. بو را کاملن به خاطر سپرده بودم. یک جور متمایز، خاص بود. برای من البته. خیلی طبیعی است که شاید برای دیگران نباشد. من با همین تصور در نوزده سالگی به هم‌آغوشی رفته بودم. آن بو کشف شده بود دوباره از پس چند سال. خوشحال بودم. اما همه چیز همان جوری که فکر کرده بودم، پیش نرفته بود. تمام یک ساعتی که شرمگینانه چانه بر شانه اش گذاشته بودم، نفس می کشیدم. می دانید؟ یک جور بوی خاصی بود که دوباره به دست آمده بود شاید. ترقوه را زیاد بوسیده بودم. دوستم را ترسانده بودم. خب یک ساعت تمام بو کشیده بودم و حرف نزده بودم و فقط بغلش کرده بودم. خوب یادم هست که یکی دوبار تذکر داده بود آن گودی نزدیک شانه اش دارد کبود می‌شود. بی‌توچه نبودم. منگ کشف دوباره بو شده بودم. آن شب همه به کنار و مشام گذشته بود. دوستم خیال کرده بود از من کاری ساخته نیست. راستش این تصور گاهی حتی تا حالا هم امتداد پیدا کرده. یک وقت‌هایی بی اینکه بخواهم قفل می کنم. همین یک هفته پیش، من خیلی زود سرکارم حاضر شده بودم. الویه آورده بودم با بربری تازه که صبحانه بخورم. چای را که ریختم، نگاهم رفت روی تقویم میزم. دادگاه نداشتم. یک روز معمولی بود تا عصر. یک ساعت بعد خانمی یک جعبه کوچک روی میز گذاشته بود و گفته بود برای مادرتان. مثل سال گذشته یک زنجیر باریک طلا بود. همین کافی بود. تصویر آمده بود بالا. یک گردن باریک و طناب دار. این آخرین تصویر مفروض من از مادرم است. چند روز دیگر روز پدر است. اینجا حتی اگر بی توجه باشی، مناسبت های تقویمی را توی چشمت می‌کنند. همین چند شب پیش توی ایوان خانه ییلاقی ایستاده بودم و به سپیدارهای رهایی فکر می‌کردم که گوشه‌ای دور ازآلودگی‌‌های  تهران هنوز سپیدار هستند. گرچه سپیدار‌های تهران را باید ستایش کرد به طاقت ماندن. همیشه به انتخاب است این روزها. گاه پیمانه پر می شود. چاره‌ هر کس به پیمانه ‌اش بسته است. حرف تازه ای نیست. فقط به دست خود ساختن و به ناچار به  پای خود فرو ریختن، شوریدگی و توضیح می‌خواهد. سخت است...اصلن آسان نیست این تشریح...

۱۳۹۱/۰۲/۱۱

کرم خاکی نخود قورت داده

چه طورم شده؟ خودم هم نمی دانم. یعنی این روزها از خودم تعجب می کنم. همیشه هیچ وقت این طور نبودم. امروز نشسته بودم گزارش سال نود می نوشتم. باید آمارکار می دادم که چند تا پرونده به سرانجام رسیده. مهرنوش سر راهش به مجتمع قضایی عدالت آمده بود سری به من بزند. من روی عطسه افتاده بودم. این یک جور ارث خانواده مادری است که من دارم. چند عطسه مداوم و بلند و پشت هم. در همین حین که عطسه می کردم تند تند، همکارم رد شد از جلوی میز. ما زیاد با هم شوخی داریم. یک چیزی گفت که چندان خوشایند نبود. یعنی وقتی رد شد، مهرنوش اینطور گفت که خوشایند نبوده اصلن و بعد اعتراض کرد که چرا اجازه میدهم هر جوری با من شوخی کنند. یک جور غیرتی توی نگاه مهرنوش بود. خندیدم. دو تا دستهایم را گذاشتم روی شکمم و گفتم به خاطر این. شکم پدیده جدیدی است برای من. قبلن نداشته ام. شکم یک جور مرام و شخصیتی با خودش می آورد که دست خود آدم نیست. آدم را آسانگیر می کند. یواش یواش بیخیال. تا می رسد به یک جور بیعاری مدام. حالا می فهمم چرا آدمهای چاق خوشحالترند. حتی مهربان تر. شکم حتی استرس را کم می کند. آدم هر چیز سختی را حواله می دهد به شکمش. برای مهرنوش توضیح دادم که مثلن تو فکر کن هیچکاک فیلمهایش را خیلی با خیال راحت تری پیش برده تا وودی آلن. یا در همین ایران خودمان. خیلی واضحه که بهمن فرمان آرا بدون استرس کمتری کار می کند تا بهرام بیضایی. چرا؟
فرقش در شکم داشتن و نداشتن است. این پدیده را آدم باید خودش تجربه کند تا بفهمد. اولین بار همین شش ماه پیش منصور متوجه شد که یک چیز قلمبه تازه ای از من درآمده. کلم پلو شیرازی پخته بودم با کوفته قلقلی که این تهرانی ها اصلن بلد نیستند. منصور با ولع می خورد و تعجب کرده بود چرا من دست بردار نیستم از غذا. من بشقاب دوم بودم و او هنوز اولی. وقتی داشتیم چای می خوردیم اما گفت شکم در آورده ام. گفت مواظب باشم. وگرنه می شوم مثل یک کرم خاکی که نخود قورت داده است. منصور راست می‌گفت. یعنی آن شش ماه پیش باور نکردم. البته برایش توضیح دادم که من هیچ وقت یکجا بند نبوده‌ام و فقط دو سال و سه ماه است که روزی حداقل هشت ساعت پشت ‌میز نشسته ام. حتی ادامه دادم که خب وقتی بیکار شده بودم باید کاری پیدا می کردم و این آخرین انتخابم بود. ولی تنها انتخابم شد وقتی دیگر ماشین و ست تدوین را مجبور شدم برای اجاره خانه بفروشم. حالا من یک کرم خاکی هستم با نخودی که قورت داده ام. نه فقط فیزیکی که فکر می کنم شخصیتی هم تغییر کرده‌ام. بیعاری‌ام روز به روز بیشتر می شود. خب لزومن خوب نیست ولی اینجوری است. دست من نیست. دست شکم است. زیاد می خورم. زیادتر از همیشه. خودم را اینجوری زیاد نمی شناسم. نمونه اش همین امروز. تولد بابا بود. همه این سالها من از کار می آمدم خانه. کمی عکس مرور می کردم. کمی می نوشیدم. کمی بغض می کردم.  آخرش هم می خوابیدم. امسال ولی آن دو گونی برنج و حلب روغن و هدیه های ناخواسته‌ای را که گرفته بودم بردم پرورشگاهی که اولین بار پارسا را آنجا دیدم. یعنی دیدیم. فکر کرده بودم آدمهایی هستند که می شود تولد بابا را با آنها گرفت. کیک بریدم و خندیدم با بچه هایی که کسی منتظرشان نیست. فرق داشت با همیشه. این هم از شکم است. موبایلم زیاد زنگ می خورد. خاموش کردم. من اینجوری نبودم والا. حتی الان تصمیم گرفتم همه اینها را بنویسم. شکم اینقدر مهم است. به آدم اعتماد به نفس می دهد. به همان میزان اصطکاک آدم با دیوارهای اطرافش بیشتر می شود البته...

۱۳۹۱/۰۲/۰۶

سلاخی زار می گریست

بهروز باید می رفت. من می خواستم سلمانی بروم. سر میدان خداحافظی کردیم. دلشوره داشتم. فکر کردم دوباره تولد بابا نزدیک است و حتمن دوباره همه چیز از اول شروع می شود. سلمانی سرم را تقریبن تمام کرده بود و پشت گردنم را تیغ می انداخت که موبایلم زنگ خورد. خودش بود. جواب ندادم. دوکوچه از خانه دورتر بودم. پول را که حساب کردم فکر کردم سمت خانه نروم. همین دور و برها کمی هی راه بروم و زمان بخرم. کور خوانده بودم. با دو کیسه برنج و یک حلب روغن و چند جور بسته کادوپیچی شده ایستاده بود جلوی در خانه حتی بعد از نیم ساعت که هی روی موبایل شماره اش افتاده بود. توجهی نکردم. پشت گردنم می سوخت. شانه ام مثل همیشه که استرس می گیرم، تیر می کشید. بی توجه کلید انداختم که بروم تو. ایستاد وسط کوچه و ملتمسانه چیزهایی گفت. دلم آشوب شده بود. گفتم من خوبم. از زندگی ام راضی ام. از شغلم هم. نمی خواهم اینها را. پدر جان من بخشیدم. از من بگذر. گوش نکرد. مثل همه شهریور و بهمن و اردیبهشت و آذرهای چهار سال پیش. در را که آمدم ببندم مانع شد. همسایه بالایی سر کرد از پنجره بیرون که ببیند چه خبر شده. آرام پس گوشش گفتم: این کوچه بن بست است و این محله قدیمی. این همسایه ها از من چیزی نمی دانند. برو. من کینه به دل ندارم. همان حس کوچک انتقام هم سالهاست شعله اش خاکستر شده. ایستاد گوشه در. شانه هایش لرزید. نمی دانم چرا برای کسی که سالها پیش تشنه به خونش بودم دلم سوخت. یاد شاملو افتادم. سلاخی زار می گریست. همان حرفهای همیشگی را تکرار کرد که دنیا دار مکافات است. دستهایم می لرزید. همسایه کناری هم سر برآورد به کوچه. حالم هی خرابتر می شد. التماس کردم که برو. گذشته ها گذشته. دستهای تنومندش را گذاشت بین در و گفت نمی‌گذره. رعشه گرفته بودم. همسایه بالایی گفت اگر مزاحم داری پلیس خبر کنیم. گفتم نه حل می شود. تا رفت نصف محله خبردار شدند. در را بستم . رفتم زیر لحاف. دلم می خواست سرم را بگذارم روی شانه کسی و بخوابم. بیدار نشوم.
صبح دادگاه داشتم. موکل را کاشته بودم دم دادگاه. دیر رسیده بودم. پرونده باز مانده بود. تا چهار صبح خوابم نبرده بود. در راه که بودم موبایلم زنگ خورد. پسرش بود. گفت همه آرزو دارند پدر من کاری برایشان کند. این پیرمرد پایش لب گور است. عذاب وجدان خفتش را گرفته. مدارا کن پسر جان که سر آرام بگذارد و بمیرد. داشتم می دویدم سمت در ورودی مجتمع قضایی. یک لحظه ایستادم. چشمهایم داغ شد. هی آمدم بگویم آن وقت که خانمجان چهل و پنج ساله یک شب خوابید و صبح همه موهایش سفید شد بابای تو کجا بود؟ هی آمدم بگویم آن وقت که آقاجان کمرش خمیده شد و چشمش کم سو، بابای تو کجا بود؟ هی آمدم بگویم وقتی عمو وسط آن بیابان بی نام زار می زد که داداش سوختم...سوختم...سوختم!  بابای تو کجا بود؟ نگفتم. گوشی را قطع کردم. رفتم داخل دادگاه. گوشی را سپردم دم در نگهبانی. موکل غرولند می کرد. پولش در خطر بود. گفت من نمی فهمم چقدر مهم است برایش این جلسه. راست می گفت. من بغضم را به پول پرونده او فروخته بودم. من نمی فهمم...نمی فهمم...