۱۳۹۲/۰۴/۰۸

بیداری، خاموشی میاره

یک کاست نارنجی سونی قدیمی است. رویش نوشته بهترین‌ها. دستخط سی سال پیش باباست. این همان عنوانی است که یک جای مجازی، دوست‌داشتنی‌هایم را حفظ کرده‌ام مثلن. آمده‌ام چند روزی مراقبت کنم از موجود زنده‌ی کوچکی. روی طاقچه خانه، پلیر کوچک نوارهای کاست دیدم و یادم آمد از کشته خویش و هنگام درو. کاست را گذاشته‌ام توی پلیر. هی میزنم اول نوار و هی دوباره می‌خواند رامش:
بابات رفته گل آفتاب بیاره
اونو بالای گهواره‌ات بذاره
جوونه بودی و بابا میدونست
جوونه طاقت سرما نداره
دیروقت است. خانمجان خوابیده. ادامه می‌دهد:
لالا کن خواب فراموشی میاره
بخواب، بیداری، خاموشی میاره

۱۳۹۲/۰۴/۰۲

قفل به روایت

نخواسته بود که بماند. از او یک تصویر شورشی با من مانده بود که از مرزهای ترکیه گریخته بود. آدمهای دیگر فامیل اسمهای دیگری درباره‌اش گفته بودند. یکی از آن اسمها "فراری" بود. برای من اما یک قاب کوچک خاتم بود کنار استریوی چوبی خانه. عکسی که هرتازه واردی به خانه را به تعجب می انداخت از بس با آن ریش سیاه پرکلاغی شبیه داریوش خواننده بود. تنها کنش آن جوانی‌هایش که یادم مانده یک شب زمستان شصت و شش بود که بابا در سفر بود. راه آب شیروانی را برگهای خشک گرفته بود  و کسی خبر نشده بود. پاییز آن سال شیراز خیلی پرباران بود. یکریز و بی وقفه. شب ازصدای ریختن گوشه‌ای از گچ سقف اتاق کوچک زیر شیروانی بیدار شده بودیم. آب شروشر روی لحاف‌های رختخواب‌پیچ شده می‌ریخت که محل بازی و جست و خیزهای گاه به گاهم بود. برگ خشک چنارهای بلند حیاط اداره برق که پشت خانه بود، راه شیروانی را بسته بود و مامان تنها کاری که به فکرش رسیده بود خبر کردن او بود. آن وقتها او هم مثل بابا پاکسازی شده بود و با چند تا از رفقایش یک مغازه تعمیر مبلمان سرپا کرده بود. مغازه‌اش همین سرکوچه ما بود. شبها تا دیروقت می‌ایستاد و اضافه کار می‌کرد. آن شب، خودش و دو تا کارگرش اگر به دادمان نرسیده بودند، خانه را آب برده بود. شاید هم هیبت آن اتفاق در روزهای پیش از حادثه خیلی برای من، بچه‌ی پنج ساله، بزرگ بود که همیشه خاطره‌ی یک ناجی از او جاخوش کرد گوشه ذهنم. یکسال بعدش، حادثه مرا کلام بریده گوشه‌ی خانه‌ی عمو جا گذاشته بود، و او را یک جای دنیا که هیچ کداممان نمی‌دانستیم. از دایی، فقط قاب خاتمی جا مانده بود که باید برای همه توضیح میدادیم داریوش نیست و مغازه‌ی بسته‌ای که سالهای بعد هروقت پنج تومانی به دست برای خرید کیهان بچه‌ها به دکه روزنامه‌فروشی می‌رفتم، سکه را بر در مغازه میزدم مبادا در را باز کند! دایی، برادر مادرم نبود به واقع. دایی، یا درست ترش دویی، یک جور عنوان صمیمانه و بی‌ریاست که شیرازیها، جان‌ترین رفیقشان را با آن صدا می‌کنند، انگار که عضوی از خانواده باشد. و دایی واقعن بود. هیچ کس خبر نشده بود از رفتنش. تا دو سال هم هیچکس نمی‌دانست تا عمو نامه‌ای گرفته بود از کسی که شماره‌اش را داده بود در اتریش. مادرش شکسته بود بعد از رفتنش، خانمجان هر دو هفته یکبار، عصر شنبه که می آمد دنبالم مدرسه سر قم‌آباد، با هم میراندیم تا خانه مادرش. خانمجان خودش دل پاره‌تر بود، اما مادرش را برمی‌داشت و می‌رفتیم اداره مخابرات سر ولیعصر. خانمجان با آن تلفنهای پالسی شماره‌ی دایی را میگرفت و گوشی را می‌داد دست مادرش که با پسرش خلوت کند. بعد من و خانمجان می‌نشستیم بیرون کابین تلفن راه دور. مادرش هر بار اولش بی‌تابی میکرد و آخرش میخندید. من توی خیالم فکر میکردم دایی عجب خوب بلد است مادرش را از غصه به خنده برساند.
همه‌ی این سالها با خاطره‌ی ناجی، شورشی گریخته، خو گرفتم. من هنوز دبیرستان بودم که مادرش بی دیدار پسر، رفت زیر خاک. بعدها شنیدیم که سوئد زندگی میکند ولی نه خبری، نه تماسی، نداشتیم. اینجا که آمدم، دنبال کردم ببینم کجاست. سه ماه پیش، تازه نوشتن آنچه می‌خواستم برای پایان دوره‌ام بسازم را تمام کرده بودم. طرح کار، اول بین پنجاه طرح و روز آخر بین بیست و پنج طرح برگزیده شد که ساخته شود. همه چیز آماده بود. کالج، چراغ سبز نشان داده بود. هر دو استاد مشاوری که مهمان کالج شده بودند، طرح را پسندیده بودند و تشویقم کرده بودند که حتی به نسخه بلندتری فکر کنم. روز نتایج، اما قبولی طرح که اعلام شد، کسی از دلم خبر نداشت. حرفش را می‌گذارم برای یک وقت بهتری. همین حالا هم سه ماه طول کشید تا با خودم کنار بیایم از نوشتننش. دستم دوباره به هیچ جا بند نبود، گفتم منصرف شده‌ام. محیط رقابتی بود و همه‌ی دوستانم یک علامت سوال بزرگ بودند. جوابی نداشتم. فی الحال بلد نبودم چطور بگویم ریسک ساخته شدن فیلم را برای خودم قبول می‌کنم ولی برای آن چند تن عزیزی که در وطن گذاشته‌ام نه. فکر می‌کردم توضیحش، توضیح واضحات است. رها کردم. کوله به دوش انداختم. برای دایی نوشتم که بگذارد ببینمش. جوابم یک خط ایمیل بود از نشانی‌اش توی یک شهر ساحلی سوئد. به اینجا نزدیک بود. همه‌رقبا/دوستانم، در حال شروع فیلمبرداری بودند که از کالج زدم بیرون. غریب بود حسرت به اجبار نساختن. فکر نکردم بهش. یعنی چرا، دروغ نگم خیلی خیلی زیاد فکر کردم. چاره نبود. ماندنم آنجا باعث میشد هی هر روز بگویم چرا پروژه‌ای که باید ساخته میشد، ساخته نشد.
شش ساعت بعد مالمو بودم. یک شهر آرام ساحلی. نه استقبالی در کار بود، نه خوش‌آمدی. از آن تصویر شورشی، کسی در را به رویم باز کرد که خیلی بیشتر از معمول با زمانه کنار آمده بود. وارد خانه‌ای شدم که نمی‌شناختمش. روی دیوار راهروی کوچک ورودی خانه، سه تا عکس پولاراید قاب شده بود. دایی بود که سرش را توی موهای زنی مو قهوه‌ای فرو کرده بود. صورت زن پیدا نبود. یک جایی بود زیر دروازه قرآن شیراز. حدس زدم آخرهای پنجاه باشد یا اوایل شصت از اینکه جاده زیر دروازه قرآن دوطرفه بود.
همه‌ی آن سه روزی که آنجا بودم به کمترین حرفها گذشت. خیلی معمولی‌تر از اینکه چه میکنم و چه کرده‌ام. جای دنجش گوشه ایوان آشپزخانه بود. رفیقی برایم بهمن کوچک فرستاده بود از ایران، سیگاری که نبودم ولی گاهی نخی با سکوتش چاق می‌کردم. چشمهایش می‌پرید وقتی که خیره میشد. این را یادم نمانده بود. تمام آن سه روز را آشپزی کردیم. باهم و تنها. برای من که خیلی وقتها راحت بوده سر حرف را باز کردن، یک دیوار سخت بلندی بود دایی. سر در نمی‌آوردم. از مامان و بابا؟ نه هیچ حرفی نزد. نزدیم. شب دوم گفت "زندگی دیگران" را تماشا کنیم. آخر فیلم، من رفته بودم دستشویی، وقتی برگشته بودم، رفته بود خوابیده بود. اولریش موهه داشت صفحه اول کتابی را بهش تقدیم شده بود می‌خواند. غیر از آن شب، هیچ کار مشترکی جز آشپزی نکردیم. حتی نرفتیم از خانه بیرون که شهر را ببینیم. روز آخر یادم آمد شاید چیزی برایش جالب باشد. گفتم فیلم عروسی مامان و بابا را هجده ماه پیش گیر آورده‌ام. با تعجب پرسید از کی؟ چطور؟ کجا؟ این اولین سوالهای پی‌درپی‌اش بود. توضیح دادم دانشجوی بابا را. فیلم را توی پلیر گذاشتم. حواسم به بادمجان‌های روی تابه بود که نسوزد. یک وقتی برگشتم ببینم چه میگذرد توی هال. پشت کانتر، دیدم یک دستش را به دیوار حائل کرده. شانه‌هایش می‌لرزید. چهره‌ی دایی را نمی‌دیدم. مستاصل و بیقرار شده بودم. نگاهم افتاد به تلویزیون. رفیق بابا با یک سبیل پهن و کراوات پهن‌تر داشت مسخره‌بازی در می‌‌آورد و به شیوه گزارشگرهای تلویزیون نظر مامان و بابا را می‌پرسید. گریه‌ی دایی بند نمی‌آمد. دستم را گذاشتم روی شانه‌اش، کار دیگری یادم نیامد. دستم را پس زد. شانه‌هایش بدتر لرزید. بعد یک چیزهایی گفت که نمی‌خواهم یاد کنم. خیلی چیزها نمی‌دانم از آن روزها. همه‌ی این سالها شنیده بودم از رفیق‌بازی‌های بابا. حتی یکی از بهترین رفیق‌هایش یکبار، یک شبی‌ توی شیراز، گفته بود بابا حائل شده بود و مراقبت کرده بود از دستگیری خیلی از دوستهایش. حرفهای آن رفیق بابا را به حساب این گذاشته بودم که مستی و گذشت زمان، آدمها را رقیق‌القلب می‌کند. حالا نسخه دیگری از آن حرفها را دایی تکرار می‌کرد. دلم پیچ خوره بود ناجور. بادمجانهای نیمه‌کاره روی گاز را رها کردم. نیمه شب بود . از خانه‌اش بیرون زدم. دایی، پای کانتر مانده بود شاید. من طاقت شنیدن نداشتم.
 به نوشتن روایتش، تا امروز درگیر و قفل مانده‌ام.

۱۳۹۱/۱۲/۱۵

...

دستم کوتاه شده.  هر صبح مجنون‌وار از تخت می‌دوم پای تلفن و شماره‌اش را می‌گیرم. به این امید که خودش جواب بده. هر بار دایی می‌گه نگران نباشم. هنوز بیمارستانه. برمیگرده.  بعد داد میزنم برو بیمارستان و موبایل را بهش بده که با من حرف بزنه.  
میگه صبر. فقط صبر.  
یک هفته هست هر روز پشت این مانیتور می نشینم و روزی نیم صفحه فقط جلو می‌روم. امروز کسی رد شد و گفت: 
disconnected, destructed and disordered
جواب دادنم نیامد. حوصله توضیح دادن حالم را ندارم. یک خستگی ممتد افتاده روی شانه‌هایم. ناچاری همه‌ی وجودم را هی هر روز می خورد. عصری راه افتادم رفتم دریا. کنار ساحل بلند بلند داد زدم. یکی ایستاده بود چند متری آنطرفتر. سوالی پرسید که در همهمه باد نشنیدم. فارسی جواب دادم. ده دقیقه تمام ایستادم و حرف زدم. دلم برای فارسی حرف زدن تنگ شده.
فردا نیمه‌ی اسفند است. نرگس می‌آورند توی خیابانها. من اینجا ناله می‌نویسم. به من بگو تو روی تخت آن بیمارستان لعنتی هیچ جایی نمی‌روی. 

۱۳۹۱/۱۲/۱۱

چیزهای دیگری هم هست

هیچ وقت خداحافظی نکردیم. قرارمون این نبود ولی اینجوری شد. نه که نخواهیم ولی انگار مسکوت گذاشتیم. همه چیز در هم شد. شلوغ شد. شاید هم خواستیم به تعویق بیفتد. راستش خداحافظی تلخ را به بلاتکلیفی ترجیح دادیم. ولی این اتفاقی نیست که همیشه افتاده باشد. تمام تیر و مرداد آن سال کذایی را خانه نمی رفتم شبها. اینجا و آنجا می‌خوابیدم از ترس. همان آخرهای مرداد که یکبار رفته بودم از خانه چیزی بردارم، روی تلفن خانه پیام گذاشته بود. پیام هم شاید نبود. صدای یک ماشین در حال حرکت بود که ضبطش روشن بود. بعد هی شماره‌های موبایل را تق و تق زده بود و شده بود یک ملودی در پس زمینه ترانه‌ای که پخش میشد. ضبط ماشین ترانه قصه شهر سکوت را می‌خواند ولی خواننده‌اش عارف نبود. یک زنی بود مثل پری زنگنه یا شاید زیبا شیرازی. آهنگ که تمام شده بود، یک سکوت ده ثانیه‌ای بود. هیچ صدایی نمی آمد جز ماشینی در حال حرکت. بعد تلفن قطع می شد و پیامگیرم می‌گفت که این پیام در ساعت چهار و هجده دقیقه عصر ضبط شده است. بعدش دو بار دیگر هم زنگ زده بود... باز هم همان ترانه بود. همه جا دنبال آن ترانه گشتم ولی با صدای آن زن پیدا نکردم. این گیر دادن به جزئیات چیزهایی که دوست داشتیم از ویژگیهای مشترکمان بود. یکبار که بعد از سالهای دور، توی روزنامه خبر جنوب شیراز چیزکی نوشته بودم، رفته بود پیدا کرده بود آن را. روزنامه توی تهران گیر نمی‌آمد. محلی بود. شب که آمده بودم خانه، روزنامه را جلوی رویم گذاشته بود و لبخند زده بود. باورم نشده بود اینقدر پیگیر شوق کوچکم باشد. فکر کرده بودم چه خوب که پیدا کرده‌ایم هم را. همین شد که یکبار لا به لای حرفهایش چیزی را گفته بود و من گرفته بودم محفوظ. پولش را نداشتم، دلم ولی می‌خواست داشته باشدش. همه‌ی جمهوری و منوچهری را زیر و رو کردم تا چیزی را که می‌خواست پیدا کنم. دقیق بود و سختگیر در چیزی که می‌خواست. این وسواسش در قبول چیزی که می‌خواست را باور داشتم. کند بود در تصمیم گیری، گاهی لجم را در‌می‌آورد. همیشه هفته‌های قبل از تولدش کابوس داشتم که چه کنم خوشحالش کند. پیدا کردم آنچه را می‌خواست، پولش را نداشتم اما خریدم. عاشقانه‌های ما جای خاصی اتفاق نمی‌افتاد. آخرینش همین بود. گوشه‌ی میدان فاطمی. روبروی وزارت کشور چند ماهی قبل از شلوغی. پیتزای دکتر را خوردیم. بعد سوار تاکسی شدیم و توی تاکسی خطی شهرآرا، دستم را گرفت. خوشحال شده بود واقعی. وقتی فهمیده بود چه خریده‌ام چشمهایش درخشیده بود. مثل همان درخشش توی نور کم فروغ لامپ کنار کوچه نیکوقدم اولین باری که دیدمش...
آخرین باری که شماره‌اش روی موبایل افتاده بود، طبقه آخر ساختمانی نیمه کاره بود ته یک کوچه‌ی بن بست نرسیده به اتوبان مدرس، حبس نفس، مخفی شده بودم. همان شنبه‌ی سی خرداد بود. چند نفری که دورم بودند خواستند که موبایلم را خاموش کنم. دلم نمی‌آمد، اسمش روی صفحه هی فید این و فید اوت میشد. انگار ستاره‌‌ای دور. جواب ندادم. بعد دیگر نشنیدم تا همان پیام‌های تلفنی...بعد دیگر چیزی نبود...یک وقفه طولانی و تمام بی خداحافظی...
 راف کات که آماده شد به ینس گفتم بیا ببین. یک جور آدم غریبی است.  فقط ادبیات فرانسه خوانده و از پنج سالگی پیانو زده. همه این چند ماه یک مکالمه بیشتر از سه دقیقه با ینس نداشته‌ام. راف کات را دید و این را ساخت. فیلم آماده شد. دو ماهی از نمایش اول فیلم گذشته. من همیشه کند و بی‌‌حواسم. می دانم. چیزهای دیگری هم هست. رد گم کرده‌ام.

۱۳۹۱/۱۲/۰۸

نون نیت

خانه‌های آن سمت کوچه‌ای که در آن بزرگ شدم با خانه‌های سمت ما هیچ فرقی نداشتند. همه یک سر نمای اخرایی آجر بهمنی داشتند و سقف شیروانی. تنها فرقی که بود، در سند خانه‌ها بود. خانه‌های آن سمت کوچه‌ی بیات، سند تفکیکی نداشتند. همسایه‌ها شاکی بودند از سخت بودن فروش یا به اجاره رفتن خانه‌ها. آقاجان آن وقت‌ها توی شهرداری کیا و بیای زیادی داشت. از وقت انقلاب خیلی از همکارها و رفقایش پاکسازی شده بودند، اما آقاجان هنوز مانده بود. اولین نوه‌اش که به دنیا آمده بود، بی سروصدا، پرونده زمین‌های کوچه بیات را زنده کرده بود و خبر داده بود به همسایه‌ها که می‌توانند سند تفکیکی بگیرند. یک ماهه همه‌ی همسایه‌ها سند تفکیکی دستشان بود. چند سال بعد، نه که خیلی زیاد، شش سال بعد فقط، یکی دو تا از همین همسایه‌ها که از اینجا و آنجا، خرده و برده چیزهایی شنیده بودند از آنچه بر دختر و داماد آقاجان رفته، آمده بودند یک نیمه شبی روی دیوار خانه نوشته بودند: منافق. انگار یادشان رفته بود روی دیوار دوست را خط خطی می‌کنند. آقاجان را آن روزها خوب یادم هست. از وقت حادثه دیگر سرکار نرفته بود. زخم خورده و شکسته بود ولی اصول خودش را داشت. رفت پیدا کرد آن همسایه‌ها را که روی دیوار خانه نوشته بودند. رو در رو و صریح گفته بود این وصله‌ها به خود و خانواده‌اش نمی‌چسبد. گفته بود اگر او را می‌شناسند و باور دارند، پس چه شده که حالا به ضرب و زور و تبلیغ، باور کرده‌اند غوغای تهمت را. همه‌ی ماجرا را توضیح داده بود با آنکه زبانش بسته بود و حالش درمانده. بعد با عمو دیوار را خانه رنگ کرده بودند. چند هفته بعدترش داشتم می‌رفتم مدرسه. هفته‌ی عصری بودم. در خانه را که بستم، دیدم روی دیوار دوباره با همان کلمه پر شده. آقاجان را صدا کردم. خوب یادم هست که سلانه سلانه آمد و دیوار را دید. نگاهم کرد و گفت: هرکسی نون نیتش رو می‌خوره. بعد دستم را گرفت و تا مدرسه برد و هیچی بین راه نگفت. دیگر هم هیچ تلاشی نکرد که سوتفاهم همسایه‌ها رفع شود. پیغمبر راه روشنگری و تفهیم ماوقع به همه‌ی اطرافیان هم نشد.گوشه سکوت پیش گرفت و بر نیتش ماند. بی‌پشیمانی و بی‌حسرت.  حالا سالها گذشته، نمی‌دانم آن همسایه‌ها آخرش حقیقت را فهمیدند یا نه، نمی‌دانم هنوز هم همان‌جور بی‌محابا و به پیروی از فضای اطراف، گردن آدمها را بر تیغ قضاوت می‌گذارند یا نه. نمی‌دانم وقتی به گذشته برمی‌گردند، شرمگینند یا سربلند. اینها را نمی‌دانم و مهم هم نیست بدانم اما مطمئنم آقاجون راه درستی رفته بود. هر کسی نون نیتش رو می‌خوره دیر یا زود، دور یا نزدیک.



۱۳۹۱/۱۱/۲۸

حرمان

... هنوز چند شبی به رفتنم مانده بود. نشسته بودیم توی حیاط دور میز سفید شیشه‌ای و آلبوم‌های قدیمی را زیر‌ و رو می‌کردیم. عمو توی آشپزخانه داشت نرگسی با رب انار می‌پخت. با سر رفته بودم میان عکسهای رنگ و رو‌‌رفته ولی هنوز زنده. داشتم فکر می‌کردم چقدر عکس کم داریم با هم از همه این سالها. انگار همه این سالها مثل همه خانواده‌ها حواسمان نبوده در هر وقت و مناسبتی کنار هم بایستیم و با چشمان خمار توی دوربین نگاه کنیم و بخندیم. تقصیر ما بوده که از یک وقتی بیخیال تظاهر به یک خانواده خوشبخت شدیم و سکوت همگانی کردیم؟ یا تقصیر آنها که در آن هجوم‌های مدام  دهه‌ی شصت و اوایل هفتاد به خانه، خاطرات قاب شده ما را به غارت بردند؟ شاید هم تقصیر من که کم مانده بودم در این خانه. نگاهی از آن سوی میز افتاده بود روی صورتم. سر بلند کردم. دردی که به تنش افتاده این سالها چروک انداخته بر چشمهای مصمم و نجیبش. چیزی نپرسیده بود فقط نگاهم کرده بود. همیشه همین جوری بوده. از آن آدمهای بی‌توضیح بوده همیشه. کمتر یادم میاد دست روی شونه‌ام گذاشته باشه و گفته باشه میفهمه. عوضش همیشه بی سوال فهمیده. همین بود که هیچ وقت نتونستم صداش کنم زن‌عمو. رفیق بوده حتی بیشتر از رل مادری. همین آدم بود که وقتی دید سر چهارده سالگی قرار خانه ماندن ندارم، گفت از رادیو شنیده که گوینده‌ی پسر نوجوان می‌خواهند و تشویقم کرد برم تست صدا بدم. شش ماه بعدش وقتی کار پاره‌وقتی گرفته بودم در رادیو شیراز و ساز جدایی زده بودم برای رفتن از خانه، خیلی پادرمیانی کرده بود که عمو کوتاه بیاید. کوتاه نیامد و بایکوتم کرد عمو. همین زن بود که فریزر کوچک آن اولین سقف مستقلم را همه‌ی آن سالهای دبیرستان مخفیانه از عمو، پر از خوراکی‌های جورواجور کرده بود. حرفهای نگفته همیشه بینمان زیاد بوده. اولین تصویری که ازش یادم مانده دخترک محجوب و خجالتی با چادری مشکی بود که دستش را در دست عمو فقط در خانه خودمان دیده بودم. از خانواده‌ای سنتی و مذهبی واله‌ی سرکشی‌های عمو شده بود و خانه‌ی مامان و بابا تنها مکان امن ملاقاتشان بود توی آن سالهای بگیر و ببند. پدرش سختگیر و متعصب بود و خبری از عاشقی‌اش با عمو نداشته. یکبار سالها پیش برایم گفته بود که مادرم چقدر با پدرش حرف زده تا راضی به ازدواجشان شده. زن‌عمو همه این سالها این را تکرار کرده که مادرم دین دارد به گردنش. دین چی؟ گاهی از این ساده بودنش خنده‌ام گرفته و گفته‌ام هر کس دیگری هم بود همین کار را می‌کرد.
عمو هنوز توی آشپزخانه بود، نگاه بی سوالش روی صورتم. گفتم همیشه می‌خواستم بپرسم چی شد عاشق عمو شدی؟ یک چیزهای گفت که جواب من نبود. بعد از چند جمله یک دفعه ساکت شد، خیره ماند یک جایی توی هوا. انگار جواب من همان باشد. همان نگاه صامت و یخ‌زده. 

... یک جای فیلم هیروشیما عشق من زن به مرد میگه: تو توی هیروشیما بودی؟ مرد جواب میده: البته که نه. زن میگه: درسته. چه سوال احمقانه‌ای! مرد میگه: ولی خانواده‌ام تو هیروشیما بودن. من بیرون از کشور داشتم می‌جنگیدم. زن میگه: شانس آوردی. نه؟ مرد یک لحظه خیره می‌مونه جایی توی هوا و میگه: آره. زن میگه: منم شانس آوردم.

... یلدای امسال که آمد، آن خیابان بلند نبود. آمده بودم هامبورگ مهمان شده بودم. سرما به استخوان میزد. نه قرار خانه ماندن داشتم به رسم هر سال نه شوق نوشتن از یکساله شدن این روایت های ناتمام را. راه افتادم به گز کردن خیابانهای شلوغ از غوغای کریسمس. یک جایی وسط راه رفتن‌های تند تند، سر کردم توی یک کافه برای گرم شدن. شلوغ بود، توی یک ماگ بزرگ شراب داغ گرفتم و نشستم سر یک میز دو نفره. جای دیگری نبود. آن ور میز کس دیگری نشسته بود. اعتراضی نکرد به نشستن من. شلوغی کافه توجیه‌کننده بود. یادم نمی‌آید او اول نگاه کرد به بیرون پنجره کنار دستمان یا من. بعد چیزی به آلمانی گفته بود. به انگلیسی پرسیده بودم با من است یا نه؟ بعد با انگلیسی دست و پا شکسته حالی‌ام کرد که هر آدم تنهایی منتظر نیست. گنگ و مبهم بود ولی برای شروع همین کافی بود. یکساعت بعد از هر دری حرف زده بودیم. با همان زبان مشترک کند. برایم تعریف کرده بود که پدرش سالها توی آلمان شرقی زندان بود. او و مادرش توی آلمان غربی در انتظار. بعد که دیوار فرو ریخته بود، نه پدرش آمده بود و نه پیکری تحویلشان داده بودند. پرسیدم هنوز هم منتظری؟ سوالم توی هوا خشکیده بود. نگاهش مانده بود یک جایی میان پنجره و صورت من. دوباره مثل اول مکالمه تکرار کرد: هر آدم تنهایی منتظر نیست.

... سه اجرای دیدنی از ترانه دریغ گوگوش در برنامه رنگارنگ تلویزیون ملی ایران ضبط شده که در هر سه نگاهش یک جور غریبی حرف میزند. انگار همه حرف اجرا و ترانه و موسیقی خلاصه شده باشد در آن نگاه مستاصل به جایی روی زمین و هوا. جایی غیر از دوربین. جایی دور از مرکز توجه. آن دقیقه 3:03 تا 3:12 این اجرا، بدون حرف و کلام و موسیقی، خودش فریاد مفهومی است.

... ممنون بودم از این که بدون هیچ شناختی راضی شده بود این همه راه بیاید برای بازی در فیلمی کوتاه که نه حقوقی برایش می‌گرفت و نه شهرتی داشت برایش. توانستم فقط پول بلیط رفت و برگشتش را بدهم. سه روز ولی قبل از فیلمبرداری آمد. تمام سه روز نشستیم و از نقش حرف زدیم. برایش پیشینه و سرگذشت نقش که در فیلمنامه نبود را گفتم. سوال زیادی نداشت. پرسیدم سوال نداشتن از ناپختگی کار منه؟ خندید و جوابی نداد. ترس و اضطرابم فردا صبحش سر صحنه رفته بود وقتی آن ناچاری را فقط با نگاه و لابه لای دیالوگها توی کلوزآپ‌هایش درآورد، بی آنکه خواسته باشم. فرحزاد رفته بود به گفتن ف.

... امروز قرار بود جای دیگری باشم و کار دیگری کنم. فرار کردم به ناچاری که آخرین ساعتهای دهه بیست زندگی را رنگ خودم کنم. این را آغوش بی سوالی فراهم کرد که همه این چند وقت کوتاهی که می‌شناسیم یکدیگر را، جای سوال، در کنارم گرفته. حتی نپرسید چرا می‌آیم. این چند روز زیاد حرف نزدیم. او کار می‌کرد توی خانه. من عطش آشپزی‌ام را سیر می‌کردم. فقط دیشب میرزا قاسمی خوردیم و از اپرا حرف زدیم، از اپرایی که امشب میریم. سر صبح زود بیدار شدم که خانمجان را پشت اسکایپ ببینم. نرگس خریده بود برای خودش. بویش تا اینجا هم می‌آمد. نگفتم که همه این دو هفته اخیر کابوسش را دیده‌ام که از من کمک می‌خواسته و من دست و پایم بسته بوده و ناچار از کمک. حرفمان که تمام شد، سریع اسکایپ را بستم. آن طرف روی کاناپه نشسته بود. چشمام سرخ شده بود. پرسید: حالا حس سی ساله شدن یه جای دور چطوره؟ 

... همه اینها مانده بود که با این تمام شود: 
    تو صبح روشن سپیدی، بی تو دلم شوری و امیدی، دیگر به دنیا ندارد.


۱۳۹۱/۰۹/۱۲

زندگی باید بماند


استودیوی صدا را رزرو کرده بودم با صدابردار که همین امروز صبح صدای راوی را ضبط کنیم. غر زد که صبح تعطیلی است. گفتم من هشت بیدارم و توی سالن منتظرش می‌مانم تا بیدار شود. پشت شیشه‌، اولین برف پاییز می‌بارد و من هنوز باید برای چای تا ساعت نه صبر کنم. یادم می‌آید یک رفیقی دارم که وقت خوب چای را می‌داند. برایم چند روز پیش از بهار نارنج‌های توی لیوان چایی نوشته بود که یاد من افتاده. چه حس خوبی است وقتی کسی بی‌خبر یادت می‌افتد گوشه این بی‌خبری خاکستری. توی همین حالم که می‌بینم بلاگش به روز شده و نوشته:
"...یک هو دیدیم همسایه‌ی روبرویی می‌کوید به در که " منافق چراغ را خاموش کن " به همسایه‌ها توضیح می‌دهد این‌ها دارند با چراغ روشن جای ما را راپورت می‌دهند به خلبانِ صدامِ  بعثی . همسایه‌های دیگر صدای‌شان درمی‌آید که خجالت بکش مرد . همسایگی این خانه افتخار دارد برای ما ! چه افتخاری ؟ من بابایم فقط بابایم است نه منافق است نه مایه‌ی افتخار,  بیشتر از هر چیزی قایم‌ش می‌کنم این روزها , هم خودش را هم دلتنگی شطرنج بازی کردن , فوتبال تماشا کردن و ویگن گوش کردنِ با او را ! ..."
کسی در سالن را باز می‌کند. سوز برف بدجوری تنم را می‌لرزاند. ولی نه بیشتر از این تکه‌ی متن. یادم می‌آید آن کلمه "منافق" روی دیوار آجری خانه همه‌ی سالهای دبستان تنم را لرزانده.اولین بار که تازه خواندن یاد گرفته بودم از عمو پرسیده بودم منافق یعنی چه؟ جواب نداده بود. بعدها همان جور این کلمه روی دیوار خانه مانده بود. معنی‌اش را نمی دانستم. می دانستم دوبار نوشته شده و هر بار عمو با اسپری رویش را خط زده بود و باز آمده بودند و نوشته بودند. چند وقت بعد آقاجون گفته بود اگر شنیدم کسی گفت "منافق" گوش نکنم و بگذرم. جواب ندهم. من فقط ده سالم بود. سر در نمی‌آوردم چه برچسبی روی پیشانی خانه زده‌اند که این همه باید مراقب باشم. بعدها که معنی‌اش را معلم کلاس پنچم سر کلاس انشا توضیح داده بود، هی عین خوره توی دلم یک چیزی خراشیده بود. فکر کرده بودم بابا و مامان  فقط بابا و مامان هستند. با این حرفها جور در نمی‌آیند. قایم کردم همه‌ی این سالها این نشان داغ را. حتی حالا.در این گوشه دور هنوز خودم را قایم می‌کنم. این خانه سالهاست خالی شده. داغ یواشکی بودن اما هنوز روی دیوارش و آدم‌هایش مانده. تبدار و کهنه و قدیمی.
ساعت نه شده. وقت خوب چای است. رفیقم نوشته زندگی باید بماند. راست گفته. خوش میگیرم وقت خوب چای را.