۱۳۹۱/۱۲/۱۵

...

دستم کوتاه شده.  هر صبح مجنون‌وار از تخت می‌دوم پای تلفن و شماره‌اش را می‌گیرم. به این امید که خودش جواب بده. هر بار دایی می‌گه نگران نباشم. هنوز بیمارستانه. برمیگرده.  بعد داد میزنم برو بیمارستان و موبایل را بهش بده که با من حرف بزنه.  
میگه صبر. فقط صبر.  
یک هفته هست هر روز پشت این مانیتور می نشینم و روزی نیم صفحه فقط جلو می‌روم. امروز کسی رد شد و گفت: 
disconnected, destructed and disordered
جواب دادنم نیامد. حوصله توضیح دادن حالم را ندارم. یک خستگی ممتد افتاده روی شانه‌هایم. ناچاری همه‌ی وجودم را هی هر روز می خورد. عصری راه افتادم رفتم دریا. کنار ساحل بلند بلند داد زدم. یکی ایستاده بود چند متری آنطرفتر. سوالی پرسید که در همهمه باد نشنیدم. فارسی جواب دادم. ده دقیقه تمام ایستادم و حرف زدم. دلم برای فارسی حرف زدن تنگ شده.
فردا نیمه‌ی اسفند است. نرگس می‌آورند توی خیابانها. من اینجا ناله می‌نویسم. به من بگو تو روی تخت آن بیمارستان لعنتی هیچ جایی نمی‌روی. 

۱۳۹۱/۱۲/۱۱

چیزهای دیگری هم هست

هیچ وقت خداحافظی نکردیم. قرارمون این نبود ولی اینجوری شد. نه که نخواهیم ولی انگار مسکوت گذاشتیم. همه چیز در هم شد. شلوغ شد. شاید هم خواستیم به تعویق بیفتد. راستش خداحافظی تلخ را به بلاتکلیفی ترجیح دادیم. ولی این اتفاقی نیست که همیشه افتاده باشد. تمام تیر و مرداد آن سال کذایی را خانه نمی رفتم شبها. اینجا و آنجا می‌خوابیدم از ترس. همان آخرهای مرداد که یکبار رفته بودم از خانه چیزی بردارم، روی تلفن خانه پیام گذاشته بود. پیام هم شاید نبود. صدای یک ماشین در حال حرکت بود که ضبطش روشن بود. بعد هی شماره‌های موبایل را تق و تق زده بود و شده بود یک ملودی در پس زمینه ترانه‌ای که پخش میشد. ضبط ماشین ترانه قصه شهر سکوت را می‌خواند ولی خواننده‌اش عارف نبود. یک زنی بود مثل پری زنگنه یا شاید زیبا شیرازی. آهنگ که تمام شده بود، یک سکوت ده ثانیه‌ای بود. هیچ صدایی نمی آمد جز ماشینی در حال حرکت. بعد تلفن قطع می شد و پیامگیرم می‌گفت که این پیام در ساعت چهار و هجده دقیقه عصر ضبط شده است. بعدش دو بار دیگر هم زنگ زده بود... باز هم همان ترانه بود. همه جا دنبال آن ترانه گشتم ولی با صدای آن زن پیدا نکردم. این گیر دادن به جزئیات چیزهایی که دوست داشتیم از ویژگیهای مشترکمان بود. یکبار که بعد از سالهای دور، توی روزنامه خبر جنوب شیراز چیزکی نوشته بودم، رفته بود پیدا کرده بود آن را. روزنامه توی تهران گیر نمی‌آمد. محلی بود. شب که آمده بودم خانه، روزنامه را جلوی رویم گذاشته بود و لبخند زده بود. باورم نشده بود اینقدر پیگیر شوق کوچکم باشد. فکر کرده بودم چه خوب که پیدا کرده‌ایم هم را. همین شد که یکبار لا به لای حرفهایش چیزی را گفته بود و من گرفته بودم محفوظ. پولش را نداشتم، دلم ولی می‌خواست داشته باشدش. همه‌ی جمهوری و منوچهری را زیر و رو کردم تا چیزی را که می‌خواست پیدا کنم. دقیق بود و سختگیر در چیزی که می‌خواست. این وسواسش در قبول چیزی که می‌خواست را باور داشتم. کند بود در تصمیم گیری، گاهی لجم را در‌می‌آورد. همیشه هفته‌های قبل از تولدش کابوس داشتم که چه کنم خوشحالش کند. پیدا کردم آنچه را می‌خواست، پولش را نداشتم اما خریدم. عاشقانه‌های ما جای خاصی اتفاق نمی‌افتاد. آخرینش همین بود. گوشه‌ی میدان فاطمی. روبروی وزارت کشور چند ماهی قبل از شلوغی. پیتزای دکتر را خوردیم. بعد سوار تاکسی شدیم و توی تاکسی خطی شهرآرا، دستم را گرفت. خوشحال شده بود واقعی. وقتی فهمیده بود چه خریده‌ام چشمهایش درخشیده بود. مثل همان درخشش توی نور کم فروغ لامپ کنار کوچه نیکوقدم اولین باری که دیدمش...
آخرین باری که شماره‌اش روی موبایل افتاده بود، طبقه آخر ساختمانی نیمه کاره بود ته یک کوچه‌ی بن بست نرسیده به اتوبان مدرس، حبس نفس، مخفی شده بودم. همان شنبه‌ی سی خرداد بود. چند نفری که دورم بودند خواستند که موبایلم را خاموش کنم. دلم نمی‌آمد، اسمش روی صفحه هی فید این و فید اوت میشد. انگار ستاره‌‌ای دور. جواب ندادم. بعد دیگر نشنیدم تا همان پیام‌های تلفنی...بعد دیگر چیزی نبود...یک وقفه طولانی و تمام بی خداحافظی...
 راف کات که آماده شد به ینس گفتم بیا ببین. یک جور آدم غریبی است.  فقط ادبیات فرانسه خوانده و از پنج سالگی پیانو زده. همه این چند ماه یک مکالمه بیشتر از سه دقیقه با ینس نداشته‌ام. راف کات را دید و این را ساخت. فیلم آماده شد. دو ماهی از نمایش اول فیلم گذشته. من همیشه کند و بی‌‌حواسم. می دانم. چیزهای دیگری هم هست. رد گم کرده‌ام.

۱۳۹۱/۱۲/۰۸

نون نیت

خانه‌های آن سمت کوچه‌ای که در آن بزرگ شدم با خانه‌های سمت ما هیچ فرقی نداشتند. همه یک سر نمای اخرایی آجر بهمنی داشتند و سقف شیروانی. تنها فرقی که بود، در سند خانه‌ها بود. خانه‌های آن سمت کوچه‌ی بیات، سند تفکیکی نداشتند. همسایه‌ها شاکی بودند از سخت بودن فروش یا به اجاره رفتن خانه‌ها. آقاجان آن وقت‌ها توی شهرداری کیا و بیای زیادی داشت. از وقت انقلاب خیلی از همکارها و رفقایش پاکسازی شده بودند، اما آقاجان هنوز مانده بود. اولین نوه‌اش که به دنیا آمده بود، بی سروصدا، پرونده زمین‌های کوچه بیات را زنده کرده بود و خبر داده بود به همسایه‌ها که می‌توانند سند تفکیکی بگیرند. یک ماهه همه‌ی همسایه‌ها سند تفکیکی دستشان بود. چند سال بعد، نه که خیلی زیاد، شش سال بعد فقط، یکی دو تا از همین همسایه‌ها که از اینجا و آنجا، خرده و برده چیزهایی شنیده بودند از آنچه بر دختر و داماد آقاجان رفته، آمده بودند یک نیمه شبی روی دیوار خانه نوشته بودند: منافق. انگار یادشان رفته بود روی دیوار دوست را خط خطی می‌کنند. آقاجان را آن روزها خوب یادم هست. از وقت حادثه دیگر سرکار نرفته بود. زخم خورده و شکسته بود ولی اصول خودش را داشت. رفت پیدا کرد آن همسایه‌ها را که روی دیوار خانه نوشته بودند. رو در رو و صریح گفته بود این وصله‌ها به خود و خانواده‌اش نمی‌چسبد. گفته بود اگر او را می‌شناسند و باور دارند، پس چه شده که حالا به ضرب و زور و تبلیغ، باور کرده‌اند غوغای تهمت را. همه‌ی ماجرا را توضیح داده بود با آنکه زبانش بسته بود و حالش درمانده. بعد با عمو دیوار را خانه رنگ کرده بودند. چند هفته بعدترش داشتم می‌رفتم مدرسه. هفته‌ی عصری بودم. در خانه را که بستم، دیدم روی دیوار دوباره با همان کلمه پر شده. آقاجان را صدا کردم. خوب یادم هست که سلانه سلانه آمد و دیوار را دید. نگاهم کرد و گفت: هرکسی نون نیتش رو می‌خوره. بعد دستم را گرفت و تا مدرسه برد و هیچی بین راه نگفت. دیگر هم هیچ تلاشی نکرد که سوتفاهم همسایه‌ها رفع شود. پیغمبر راه روشنگری و تفهیم ماوقع به همه‌ی اطرافیان هم نشد.گوشه سکوت پیش گرفت و بر نیتش ماند. بی‌پشیمانی و بی‌حسرت.  حالا سالها گذشته، نمی‌دانم آن همسایه‌ها آخرش حقیقت را فهمیدند یا نه، نمی‌دانم هنوز هم همان‌جور بی‌محابا و به پیروی از فضای اطراف، گردن آدمها را بر تیغ قضاوت می‌گذارند یا نه. نمی‌دانم وقتی به گذشته برمی‌گردند، شرمگینند یا سربلند. اینها را نمی‌دانم و مهم هم نیست بدانم اما مطمئنم آقاجون راه درستی رفته بود. هر کسی نون نیتش رو می‌خوره دیر یا زود، دور یا نزدیک.



۱۳۹۱/۱۱/۲۸

حرمان

... هنوز چند شبی به رفتنم مانده بود. نشسته بودیم توی حیاط دور میز سفید شیشه‌ای و آلبوم‌های قدیمی را زیر‌ و رو می‌کردیم. عمو توی آشپزخانه داشت نرگسی با رب انار می‌پخت. با سر رفته بودم میان عکسهای رنگ و رو‌‌رفته ولی هنوز زنده. داشتم فکر می‌کردم چقدر عکس کم داریم با هم از همه این سالها. انگار همه این سالها مثل همه خانواده‌ها حواسمان نبوده در هر وقت و مناسبتی کنار هم بایستیم و با چشمان خمار توی دوربین نگاه کنیم و بخندیم. تقصیر ما بوده که از یک وقتی بیخیال تظاهر به یک خانواده خوشبخت شدیم و سکوت همگانی کردیم؟ یا تقصیر آنها که در آن هجوم‌های مدام  دهه‌ی شصت و اوایل هفتاد به خانه، خاطرات قاب شده ما را به غارت بردند؟ شاید هم تقصیر من که کم مانده بودم در این خانه. نگاهی از آن سوی میز افتاده بود روی صورتم. سر بلند کردم. دردی که به تنش افتاده این سالها چروک انداخته بر چشمهای مصمم و نجیبش. چیزی نپرسیده بود فقط نگاهم کرده بود. همیشه همین جوری بوده. از آن آدمهای بی‌توضیح بوده همیشه. کمتر یادم میاد دست روی شونه‌ام گذاشته باشه و گفته باشه میفهمه. عوضش همیشه بی سوال فهمیده. همین بود که هیچ وقت نتونستم صداش کنم زن‌عمو. رفیق بوده حتی بیشتر از رل مادری. همین آدم بود که وقتی دید سر چهارده سالگی قرار خانه ماندن ندارم، گفت از رادیو شنیده که گوینده‌ی پسر نوجوان می‌خواهند و تشویقم کرد برم تست صدا بدم. شش ماه بعدش وقتی کار پاره‌وقتی گرفته بودم در رادیو شیراز و ساز جدایی زده بودم برای رفتن از خانه، خیلی پادرمیانی کرده بود که عمو کوتاه بیاید. کوتاه نیامد و بایکوتم کرد عمو. همین زن بود که فریزر کوچک آن اولین سقف مستقلم را همه‌ی آن سالهای دبیرستان مخفیانه از عمو، پر از خوراکی‌های جورواجور کرده بود. حرفهای نگفته همیشه بینمان زیاد بوده. اولین تصویری که ازش یادم مانده دخترک محجوب و خجالتی با چادری مشکی بود که دستش را در دست عمو فقط در خانه خودمان دیده بودم. از خانواده‌ای سنتی و مذهبی واله‌ی سرکشی‌های عمو شده بود و خانه‌ی مامان و بابا تنها مکان امن ملاقاتشان بود توی آن سالهای بگیر و ببند. پدرش سختگیر و متعصب بود و خبری از عاشقی‌اش با عمو نداشته. یکبار سالها پیش برایم گفته بود که مادرم چقدر با پدرش حرف زده تا راضی به ازدواجشان شده. زن‌عمو همه این سالها این را تکرار کرده که مادرم دین دارد به گردنش. دین چی؟ گاهی از این ساده بودنش خنده‌ام گرفته و گفته‌ام هر کس دیگری هم بود همین کار را می‌کرد.
عمو هنوز توی آشپزخانه بود، نگاه بی سوالش روی صورتم. گفتم همیشه می‌خواستم بپرسم چی شد عاشق عمو شدی؟ یک چیزهای گفت که جواب من نبود. بعد از چند جمله یک دفعه ساکت شد، خیره ماند یک جایی توی هوا. انگار جواب من همان باشد. همان نگاه صامت و یخ‌زده. 

... یک جای فیلم هیروشیما عشق من زن به مرد میگه: تو توی هیروشیما بودی؟ مرد جواب میده: البته که نه. زن میگه: درسته. چه سوال احمقانه‌ای! مرد میگه: ولی خانواده‌ام تو هیروشیما بودن. من بیرون از کشور داشتم می‌جنگیدم. زن میگه: شانس آوردی. نه؟ مرد یک لحظه خیره می‌مونه جایی توی هوا و میگه: آره. زن میگه: منم شانس آوردم.

... یلدای امسال که آمد، آن خیابان بلند نبود. آمده بودم هامبورگ مهمان شده بودم. سرما به استخوان میزد. نه قرار خانه ماندن داشتم به رسم هر سال نه شوق نوشتن از یکساله شدن این روایت های ناتمام را. راه افتادم به گز کردن خیابانهای شلوغ از غوغای کریسمس. یک جایی وسط راه رفتن‌های تند تند، سر کردم توی یک کافه برای گرم شدن. شلوغ بود، توی یک ماگ بزرگ شراب داغ گرفتم و نشستم سر یک میز دو نفره. جای دیگری نبود. آن ور میز کس دیگری نشسته بود. اعتراضی نکرد به نشستن من. شلوغی کافه توجیه‌کننده بود. یادم نمی‌آید او اول نگاه کرد به بیرون پنجره کنار دستمان یا من. بعد چیزی به آلمانی گفته بود. به انگلیسی پرسیده بودم با من است یا نه؟ بعد با انگلیسی دست و پا شکسته حالی‌ام کرد که هر آدم تنهایی منتظر نیست. گنگ و مبهم بود ولی برای شروع همین کافی بود. یکساعت بعد از هر دری حرف زده بودیم. با همان زبان مشترک کند. برایم تعریف کرده بود که پدرش سالها توی آلمان شرقی زندان بود. او و مادرش توی آلمان غربی در انتظار. بعد که دیوار فرو ریخته بود، نه پدرش آمده بود و نه پیکری تحویلشان داده بودند. پرسیدم هنوز هم منتظری؟ سوالم توی هوا خشکیده بود. نگاهش مانده بود یک جایی میان پنجره و صورت من. دوباره مثل اول مکالمه تکرار کرد: هر آدم تنهایی منتظر نیست.

... سه اجرای دیدنی از ترانه دریغ گوگوش در برنامه رنگارنگ تلویزیون ملی ایران ضبط شده که در هر سه نگاهش یک جور غریبی حرف میزند. انگار همه حرف اجرا و ترانه و موسیقی خلاصه شده باشد در آن نگاه مستاصل به جایی روی زمین و هوا. جایی غیر از دوربین. جایی دور از مرکز توجه. آن دقیقه 3:03 تا 3:12 این اجرا، بدون حرف و کلام و موسیقی، خودش فریاد مفهومی است.

... ممنون بودم از این که بدون هیچ شناختی راضی شده بود این همه راه بیاید برای بازی در فیلمی کوتاه که نه حقوقی برایش می‌گرفت و نه شهرتی داشت برایش. توانستم فقط پول بلیط رفت و برگشتش را بدهم. سه روز ولی قبل از فیلمبرداری آمد. تمام سه روز نشستیم و از نقش حرف زدیم. برایش پیشینه و سرگذشت نقش که در فیلمنامه نبود را گفتم. سوال زیادی نداشت. پرسیدم سوال نداشتن از ناپختگی کار منه؟ خندید و جوابی نداد. ترس و اضطرابم فردا صبحش سر صحنه رفته بود وقتی آن ناچاری را فقط با نگاه و لابه لای دیالوگها توی کلوزآپ‌هایش درآورد، بی آنکه خواسته باشم. فرحزاد رفته بود به گفتن ف.

... امروز قرار بود جای دیگری باشم و کار دیگری کنم. فرار کردم به ناچاری که آخرین ساعتهای دهه بیست زندگی را رنگ خودم کنم. این را آغوش بی سوالی فراهم کرد که همه این چند وقت کوتاهی که می‌شناسیم یکدیگر را، جای سوال، در کنارم گرفته. حتی نپرسید چرا می‌آیم. این چند روز زیاد حرف نزدیم. او کار می‌کرد توی خانه. من عطش آشپزی‌ام را سیر می‌کردم. فقط دیشب میرزا قاسمی خوردیم و از اپرا حرف زدیم، از اپرایی که امشب میریم. سر صبح زود بیدار شدم که خانمجان را پشت اسکایپ ببینم. نرگس خریده بود برای خودش. بویش تا اینجا هم می‌آمد. نگفتم که همه این دو هفته اخیر کابوسش را دیده‌ام که از من کمک می‌خواسته و من دست و پایم بسته بوده و ناچار از کمک. حرفمان که تمام شد، سریع اسکایپ را بستم. آن طرف روی کاناپه نشسته بود. چشمام سرخ شده بود. پرسید: حالا حس سی ساله شدن یه جای دور چطوره؟ 

... همه اینها مانده بود که با این تمام شود: 
    تو صبح روشن سپیدی، بی تو دلم شوری و امیدی، دیگر به دنیا ندارد.


۱۳۹۱/۰۹/۱۲

زندگی باید بماند


استودیوی صدا را رزرو کرده بودم با صدابردار که همین امروز صبح صدای راوی را ضبط کنیم. غر زد که صبح تعطیلی است. گفتم من هشت بیدارم و توی سالن منتظرش می‌مانم تا بیدار شود. پشت شیشه‌، اولین برف پاییز می‌بارد و من هنوز باید برای چای تا ساعت نه صبر کنم. یادم می‌آید یک رفیقی دارم که وقت خوب چای را می‌داند. برایم چند روز پیش از بهار نارنج‌های توی لیوان چایی نوشته بود که یاد من افتاده. چه حس خوبی است وقتی کسی بی‌خبر یادت می‌افتد گوشه این بی‌خبری خاکستری. توی همین حالم که می‌بینم بلاگش به روز شده و نوشته:
"...یک هو دیدیم همسایه‌ی روبرویی می‌کوید به در که " منافق چراغ را خاموش کن " به همسایه‌ها توضیح می‌دهد این‌ها دارند با چراغ روشن جای ما را راپورت می‌دهند به خلبانِ صدامِ  بعثی . همسایه‌های دیگر صدای‌شان درمی‌آید که خجالت بکش مرد . همسایگی این خانه افتخار دارد برای ما ! چه افتخاری ؟ من بابایم فقط بابایم است نه منافق است نه مایه‌ی افتخار,  بیشتر از هر چیزی قایم‌ش می‌کنم این روزها , هم خودش را هم دلتنگی شطرنج بازی کردن , فوتبال تماشا کردن و ویگن گوش کردنِ با او را ! ..."
کسی در سالن را باز می‌کند. سوز برف بدجوری تنم را می‌لرزاند. ولی نه بیشتر از این تکه‌ی متن. یادم می‌آید آن کلمه "منافق" روی دیوار آجری خانه همه‌ی سالهای دبستان تنم را لرزانده.اولین بار که تازه خواندن یاد گرفته بودم از عمو پرسیده بودم منافق یعنی چه؟ جواب نداده بود. بعدها همان جور این کلمه روی دیوار خانه مانده بود. معنی‌اش را نمی دانستم. می دانستم دوبار نوشته شده و هر بار عمو با اسپری رویش را خط زده بود و باز آمده بودند و نوشته بودند. چند وقت بعد آقاجون گفته بود اگر شنیدم کسی گفت "منافق" گوش نکنم و بگذرم. جواب ندهم. من فقط ده سالم بود. سر در نمی‌آوردم چه برچسبی روی پیشانی خانه زده‌اند که این همه باید مراقب باشم. بعدها که معنی‌اش را معلم کلاس پنچم سر کلاس انشا توضیح داده بود، هی عین خوره توی دلم یک چیزی خراشیده بود. فکر کرده بودم بابا و مامان  فقط بابا و مامان هستند. با این حرفها جور در نمی‌آیند. قایم کردم همه‌ی این سالها این نشان داغ را. حتی حالا.در این گوشه دور هنوز خودم را قایم می‌کنم. این خانه سالهاست خالی شده. داغ یواشکی بودن اما هنوز روی دیوارش و آدم‌هایش مانده. تبدار و کهنه و قدیمی.
ساعت نه شده. وقت خوب چای است. رفیقم نوشته زندگی باید بماند. راست گفته. خوش میگیرم وقت خوب چای را.  

۱۳۹۱/۰۹/۰۸

گیر یک گره کور

گیر افتاده‌ام. وسط قصه‌ام با تو. پروژه فیلم انتخاب شد از میان سی و پنج پروژه ارائه شده. فقط پانزده تا انتخاب شدند. استادم گفت از قصه خودم بیشتر بنویسم. حالا همین امشب که هشت ساعت بی وقفه نشسته‌ام توی اتاق مطالعه و سعی کردم همه این سه سال گذشته، یا نه شاید شش سال گذشته را شخم بزنم. همه چهار روز گذشته را با تدوینگرم که یک دختر سوئیسی کنجکاو و پرحوصله است، نشستیم همه آن پنج شش ساعت را دیدیم. بعد از تو تا همین چند روز پیش، هیچ وقت فیلم‌ها را چک نکرده بودم. آخرهای نوار سوم یک جای میدان توپخانه بود که تو رفته بودی روی صندوق عقب یک پیکان سفید و داشتی عکس می‌انداختی. حواست به دوربین من نبود. همهمه آدمهایی که زیر پایت شعار می‌دادند، صدای زمینه بود، فارغ از متن تصویرعاشقانه تو. یکی بلند می‌گفت که شنبه ساعت چهار میدان انقلاب. همان آخرین میدان انقلابی که به بی‌سرانجامی ما ختم شد. داشتم هنوز به تقلایت برای انداختن یک تصویر ثابت از روی آن ماشین لرزان نگاه می‌کردم که پرسید: کسی توی این تصویرها آشناست؟! دیر شده بود برای بازی کردن‌‌های همیشگی‌ام. چشمهایم لو داده بود. بعد دیگر چیزی نپرسید. مانیتور و کیبورد رو رها کرد و از اتاق ادیت رفت بیرون. عصر بعد از شام برایم روی فیس بوک نوشته بود که ضبط صدا را می توانیم عقب بیندازیم اگر هنوز متن را ننوشته‌ام و وقت بیشتری می‌خواهم. نوشته بود درک می‌کند. من اما هیچ نگفته‌ام. باور کن. من فقط گیر کرده‌ام که چه جوری آن استیصال و بی‌پناهی روزهای بعد رفتنت را توی آن همه واهمه‌های بی نشان روی کاغذ بیاورم. استادم ‌می‌گوید:" این خودش یک کلاس خودشناسی است. باید درد بکشی تا درد را به تصویر بیاوری." نمی‌دانم درست می‌گوید یا نه. من اینجا گیر افتاده‌ام فقط. خودکارم جلوتر نمی‌رود. نوشتن از تو تکلیف آسانی نیست.

۱۳۹۱/۰۷/۲۳

هنوزم آهو نفس داشت

مهماندار خواست موبایل‌ها را خاموش کنیم. وقت مناسبی برای تماس نبود. نیمه شب بود. تکست فرستادم که "خداحافظ رفیق" و منتظر جوابش ماندم.
...
زندگی برای بار چهارم صفر شد. اولین بار پانزده سالم بود و شش ماهی بیشتر از یک کار پاره وقت توی رادیو شیراز نگذشته بود که کوله‌ام را بستم و به عمو گفتم می‌خواهم بروم. خندیده بود و جدی نگرفته بود. بعد دعوا کردیم. سخت . زیاد. بعد بایکوتم کرد. ولی همان بود که پول رهن آن سوییت بیست متری کوچک وسط شهر را داده بود. اجاره را خودم می دادم با همان کار پاره وقتی که دوستش داشتم. صدایم شنیده می‌شد و همین کافی بود. اصلن ولی آسان نبود. صبح‌ها تا عصر دبیرستان بود و درس و عصرها کار. زن عمو کمک زیادی کرده بود که بتوانم سرپا بمانم. دور از چشم عمو، غذای فریزری می آورد و توی یخدان کوچک یخچال می گذشت. اداره همان بیست متر با همه بی خوابی ها، گاهی شب گرسنه ماندن ها و خستگی‌ها، غروری آورده بود به دوام آوردن، به ماندن. بزرگ شده بودم ناگاه شاید. دو سال طول کشید تا پول عمو را برگرداندم. سالهای بعد بهتر شده بود. تلویزیون و کار دائمی و گویندگی. نتیجه کار می آمد هر روز. آن وقت ها هنوز ماهواره نبود و در چارچوب تنگ صفحه با همه خط قرمزها مخاطبی داشتیم که به امیدش مانده بودیم همه. دانشگاه که شروع شد، زندگی به طیف روشن تری از خاکستری تمایل پیدا کرده بود. سالهای پیدا کردن بود و مکاشفه در خویش. ثبات کوچکی از پس آجر بر آجر گذاشتن‌ها پدید آمده بود که خوش بود و دلپذیر. بار دوم اما کوچ به تهران بود. کارشناسی ارشد قبول شده بودم و غیر از عمو، خیلی‌های دیگر هم خرسند نبودند که زندگی نیمچه مثبوت را بگذارم و بروم. اما رفتم. وارد شهر غریبی شدم که هیچ کسی را نمی شناختم. سالهای زیادی طول کشید تا تهران غریب و سرد بهشتی شود از دوستان جان. این شانس بزرگ زندگی‌‌ام بوده همیشه. جای خانواده‌ی نزدیکی که نداشته‌ام، خانواده‌ای از دوستان برای خود پیدا کردم که در خوشی و ناخوشی کنارم بودند. ریا نکردم و ریا نپذیرفتم. همین شد که از پس سالها مانده‌اند و با همیم. همین شد که بعد از خانه‌ی اختیاریه، خانه‌ی سهروردی پناهگاهی از دوستانی شد که واقعن دوستشان می‌داشتم. بیشتر وسایل خانه را به دست خودم ساخته بودم از تیر و تخته و آجر. فضای کارم از رادیو و تلویزیون و روزنامه به سینما عوض شده بود. باد موافق زندگی وزیدن گرفته بود و یار هم از در  درآمد. کارم را زیاد دوست داشتم. فضایم را نفس می کشیدم و تجربه می کردم. دوام آورده بودم. به قول خودم وفا کرده بودم. صبح ها دانشگاه بود و درس و عصرها کار. آجر بر آجر گذاشتنم نتیجه داده بود. کوچک و کم بود اما خوش بود. توی دنیایی که زندان بود، بهشت کوچکی جمع کرده بودم. با یار، جاده‌ای نبود که دوشادوش نرفته باشیم و نمایشی بر صحنه که ندیده باشیم. وقتش شده بود. ایام به کام بود و زمانه موافق. مقدمات چیدیم و برای آینده آماده شدیم. کسی اما از هفته آخر خرداد خبر نداشت. زندگی گره خورد. دوستان پراکنده شدند به هراس و حصار و خاموشی. یار گم شد به هجرت. از کار ممنوع شدم. وهم بزرگ دستگیری بود. صاحبخانه اجاره می‌خواست و نداشتم. دیگر شب‌ها خانه سهروردی نمی خوابیدم. فلاسکی پر می کردم و می زدم به خیابان روی های شبانه از هراس. از بی کسی. شش ماه بیکاری زیاد درد داشت. بیشتر از بی پولی، درد آرزوهای کوچکی بود که یک شبه به باد رفت. آرزوی کوچک ثبات و آرامش. ته راه روشن نبود و ناچار شدم. این سومین بار بود. پول اجاره نداشتم. خانه سهروردی را تحویل دادم و یکی دو چیز با ارزش را فروختم. هر چه داشتم شد رهن کامل یک پنجاه متری کوچک ته کوچه‌ای بن بست که اجاره ندهم. بریده بودم از همه. پاییز زردی بود از برگهای فروریخته. به هر دری زده بودم برای کار. راهی نمانده بود جز یک کار قراردادی با هزار اما و اگر در رشته‌ای که درسش را خوانده بودم. کاری که همیشه از آن متنفر بودم. چاره نبود. برای دوام آوردن پول لازم بود. زندگی را سر گرفتم. از آدمها بریده بودم، نبودند شاید اصلن که بریده باشم. زندگی شد کار مدام و پیاده روی‌های طولانی ولی عصر. تا گودر پیدا شد. گودر اتصال خانه‌های خاموش بود. ما را که گم شده بودیم از پس حادثه به هم وصل کرده بود. عادت نداشتم به بی مقدمه رفیق شدن. برانچ های ایام قدیم از سر گرفته شد با دوستان مجازی. در خانه باز شد به روی کسانی که یک بار هم ندیده بودمشان. دور خودم را شلوغ کرده بودم که خیال و وهم دست از سرم بردارد. کارساز بود. از پس همین معاشرت‌ها دلبستگی‌هایی پدید آمد که دوران دیگری را رقم زد. حالا زندگی روی چرخ دیگری افتاده بود. دوام آورده بودم. به همین هم راضی بودم. زیادتر نمی‌خواستم. گذشته را کرده بودم توی جعبه، خوش شده بودم به همین چیزهای کوچک. همه چیز اما باز هم اینقدرها ساده نبود. پاییز پارسال نامه آمد درخانه که باید تکلیف کار قراردادی را روشن کنم. بعد خبر داده بودند که ممنوعیت استخدام رسمی دارم. خودم هم نمی دانستم. گفته بوند راهی نمی ماند جز به استعفای محترمانه و یا اخراج! برآشفته بودم که گناه نیاکان به بازماندگان نمی‌نویسند. سروصدا ممکن نبود. دم بستم و همه راههای قانونی را رفتم که دوام آورم. از شورای عالی بانکها گرفته تا دیوان عدالت اداری. حل نشد. باید استعفا می‌دادم. خسته شده بودم. یک خستگی ممتد بی پایان. نیمه های همین بهار امسال استعفا دادم و خاموش آمدم خانه. از فردایش هر روز جلوی این و آن تظاهر می‌گردم که سرکار می روم. آینده ابر تاریکی شده بود از سرگردانی. رفتن حل مساله نبود اما انگار تنها چاره بود. قولم این بود که دوام بیاورم و حالا دوام بیچاره شده بود. خاموش و بیصدا، قدم به قدم به رفتن نزدیک شدم. درد داشت، صدایش را درنیاوردم که مویه‌های دیگران قوز بالا قوزم نشود. یکی یکی آدمها را خبر کردم در آخرین مهلتی که باقیمانده بود. فکر کردم اینجوری دردش کمتر است. سخت‌تر از همه خانمجان بود. همین که گفتم سکوت کرد. انتظارش را نداشتم. خبرهای بدتری شنیده بود و خندیده بود و باور نکرده بود. انتظار داشتم که این را هم باور نکند. ولی کرده بود. وقتی از آن دیوار تایید بلیط توی فرودگاه گذشتم، صدای شکستن بغضش بالا آمد. پاهایم سست شد. آذر داد کشید که برنگرد و پشت سرت را نگاه نکن. نکردم. نمی خواستم خانمجان را ببینم که وسط فرودگاه شیراز شکسته. تصویرش برای من زنی است که به هر چه بدآمد، فقط خندیده...
زندگی برای بار چهارم صفر شد. دوام آورده‌ام. دری را بستم و در دیگری را باز کردم. زندگی‌ام پراکنده شده توی دو چمدان و یک کوله. گذشته شد کارتون‌های مقوایی پر از خاطره توی انباری خانه‌ی خانمجان و خانه‌ی یک رفیق. زندگی یک جای دیگر میان مه و سکوت و سرما دوباره شروع شده. چند ماه دیگر سی ساله می‌شوم و صفر شدن در سی سالگی هراس غریبی دارد. زندگی اما پیش رو مانده، کسی چه می داند فردا چه می‌شود. حسرتی ندارم جز سرمایه‌های عاطفی آدمهایی که ناگاه بین بودن و نبودنم رها کردم. برای آدمی که سرمایه‌های اندکی دارد، از دست دادن این سرمایه بزرگ آسان نیست. حالا اما روزهای شلوغی را می‌گذرانم که درد ترک و هجرت را نفهمم. فکر می‌کنم تصمیم درستی گرفته‌ام. راضی‌ام. همین که آدم از خودش راضی باشد کافی است؟ شاید. ولی مثل بارهای قبل، هزینه دارد. از دست دادن دارد و به دست آوردن. معنای دوام همین است شاید.
...
چشمانم را می بندم. گذشته خط سبز ممتدی است جلوی چشمانم پر از تصویرهای دیروز که ناگاه هجوم آورده‌اند. کمربند را بسته‌ام. جواب اس ام اس نیامد. موبایل را خاموش می ‌کنم.