۱۳۹۱/۰۹/۱۲

زندگی باید بماند


استودیوی صدا را رزرو کرده بودم با صدابردار که همین امروز صبح صدای راوی را ضبط کنیم. غر زد که صبح تعطیلی است. گفتم من هشت بیدارم و توی سالن منتظرش می‌مانم تا بیدار شود. پشت شیشه‌، اولین برف پاییز می‌بارد و من هنوز باید برای چای تا ساعت نه صبر کنم. یادم می‌آید یک رفیقی دارم که وقت خوب چای را می‌داند. برایم چند روز پیش از بهار نارنج‌های توی لیوان چایی نوشته بود که یاد من افتاده. چه حس خوبی است وقتی کسی بی‌خبر یادت می‌افتد گوشه این بی‌خبری خاکستری. توی همین حالم که می‌بینم بلاگش به روز شده و نوشته:
"...یک هو دیدیم همسایه‌ی روبرویی می‌کوید به در که " منافق چراغ را خاموش کن " به همسایه‌ها توضیح می‌دهد این‌ها دارند با چراغ روشن جای ما را راپورت می‌دهند به خلبانِ صدامِ  بعثی . همسایه‌های دیگر صدای‌شان درمی‌آید که خجالت بکش مرد . همسایگی این خانه افتخار دارد برای ما ! چه افتخاری ؟ من بابایم فقط بابایم است نه منافق است نه مایه‌ی افتخار,  بیشتر از هر چیزی قایم‌ش می‌کنم این روزها , هم خودش را هم دلتنگی شطرنج بازی کردن , فوتبال تماشا کردن و ویگن گوش کردنِ با او را ! ..."
کسی در سالن را باز می‌کند. سوز برف بدجوری تنم را می‌لرزاند. ولی نه بیشتر از این تکه‌ی متن. یادم می‌آید آن کلمه "منافق" روی دیوار آجری خانه همه‌ی سالهای دبستان تنم را لرزانده.اولین بار که تازه خواندن یاد گرفته بودم از عمو پرسیده بودم منافق یعنی چه؟ جواب نداده بود. بعدها همان جور این کلمه روی دیوار خانه مانده بود. معنی‌اش را نمی دانستم. می دانستم دوبار نوشته شده و هر بار عمو با اسپری رویش را خط زده بود و باز آمده بودند و نوشته بودند. چند وقت بعد آقاجون گفته بود اگر شنیدم کسی گفت "منافق" گوش نکنم و بگذرم. جواب ندهم. من فقط ده سالم بود. سر در نمی‌آوردم چه برچسبی روی پیشانی خانه زده‌اند که این همه باید مراقب باشم. بعدها که معنی‌اش را معلم کلاس پنچم سر کلاس انشا توضیح داده بود، هی عین خوره توی دلم یک چیزی خراشیده بود. فکر کرده بودم بابا و مامان  فقط بابا و مامان هستند. با این حرفها جور در نمی‌آیند. قایم کردم همه‌ی این سالها این نشان داغ را. حتی حالا.در این گوشه دور هنوز خودم را قایم می‌کنم. این خانه سالهاست خالی شده. داغ یواشکی بودن اما هنوز روی دیوارش و آدم‌هایش مانده. تبدار و کهنه و قدیمی.
ساعت نه شده. وقت خوب چای است. رفیقم نوشته زندگی باید بماند. راست گفته. خوش میگیرم وقت خوب چای را.  

۱۳۹۱/۰۹/۰۸

گیر یک گره کور

گیر افتاده‌ام. وسط قصه‌ام با تو. پروژه فیلم انتخاب شد از میان سی و پنج پروژه ارائه شده. فقط پانزده تا انتخاب شدند. استادم گفت از قصه خودم بیشتر بنویسم. حالا همین امشب که هشت ساعت بی وقفه نشسته‌ام توی اتاق مطالعه و سعی کردم همه این سه سال گذشته، یا نه شاید شش سال گذشته را شخم بزنم. همه چهار روز گذشته را با تدوینگرم که یک دختر سوئیسی کنجکاو و پرحوصله است، نشستیم همه آن پنج شش ساعت را دیدیم. بعد از تو تا همین چند روز پیش، هیچ وقت فیلم‌ها را چک نکرده بودم. آخرهای نوار سوم یک جای میدان توپخانه بود که تو رفته بودی روی صندوق عقب یک پیکان سفید و داشتی عکس می‌انداختی. حواست به دوربین من نبود. همهمه آدمهایی که زیر پایت شعار می‌دادند، صدای زمینه بود، فارغ از متن تصویرعاشقانه تو. یکی بلند می‌گفت که شنبه ساعت چهار میدان انقلاب. همان آخرین میدان انقلابی که به بی‌سرانجامی ما ختم شد. داشتم هنوز به تقلایت برای انداختن یک تصویر ثابت از روی آن ماشین لرزان نگاه می‌کردم که پرسید: کسی توی این تصویرها آشناست؟! دیر شده بود برای بازی کردن‌‌های همیشگی‌ام. چشمهایم لو داده بود. بعد دیگر چیزی نپرسید. مانیتور و کیبورد رو رها کرد و از اتاق ادیت رفت بیرون. عصر بعد از شام برایم روی فیس بوک نوشته بود که ضبط صدا را می توانیم عقب بیندازیم اگر هنوز متن را ننوشته‌ام و وقت بیشتری می‌خواهم. نوشته بود درک می‌کند. من اما هیچ نگفته‌ام. باور کن. من فقط گیر کرده‌ام که چه جوری آن استیصال و بی‌پناهی روزهای بعد رفتنت را توی آن همه واهمه‌های بی نشان روی کاغذ بیاورم. استادم ‌می‌گوید:" این خودش یک کلاس خودشناسی است. باید درد بکشی تا درد را به تصویر بیاوری." نمی‌دانم درست می‌گوید یا نه. من اینجا گیر افتاده‌ام فقط. خودکارم جلوتر نمی‌رود. نوشتن از تو تکلیف آسانی نیست.

۱۳۹۱/۰۷/۲۳

هنوزم آهو نفس داشت

مهماندار خواست موبایل‌ها را خاموش کنیم. وقت مناسبی برای تماس نبود. نیمه شب بود. تکست فرستادم که "خداحافظ رفیق" و منتظر جوابش ماندم.
...
زندگی برای بار چهارم صفر شد. اولین بار پانزده سالم بود و شش ماهی بیشتر از یک کار پاره وقت توی رادیو شیراز نگذشته بود که کوله‌ام را بستم و به عمو گفتم می‌خواهم بروم. خندیده بود و جدی نگرفته بود. بعد دعوا کردیم. سخت . زیاد. بعد بایکوتم کرد. ولی همان بود که پول رهن آن سوییت بیست متری کوچک وسط شهر را داده بود. اجاره را خودم می دادم با همان کار پاره وقتی که دوستش داشتم. صدایم شنیده می‌شد و همین کافی بود. اصلن ولی آسان نبود. صبح‌ها تا عصر دبیرستان بود و درس و عصرها کار. زن عمو کمک زیادی کرده بود که بتوانم سرپا بمانم. دور از چشم عمو، غذای فریزری می آورد و توی یخدان کوچک یخچال می گذشت. اداره همان بیست متر با همه بی خوابی ها، گاهی شب گرسنه ماندن ها و خستگی‌ها، غروری آورده بود به دوام آوردن، به ماندن. بزرگ شده بودم ناگاه شاید. دو سال طول کشید تا پول عمو را برگرداندم. سالهای بعد بهتر شده بود. تلویزیون و کار دائمی و گویندگی. نتیجه کار می آمد هر روز. آن وقت ها هنوز ماهواره نبود و در چارچوب تنگ صفحه با همه خط قرمزها مخاطبی داشتیم که به امیدش مانده بودیم همه. دانشگاه که شروع شد، زندگی به طیف روشن تری از خاکستری تمایل پیدا کرده بود. سالهای پیدا کردن بود و مکاشفه در خویش. ثبات کوچکی از پس آجر بر آجر گذاشتن‌ها پدید آمده بود که خوش بود و دلپذیر. بار دوم اما کوچ به تهران بود. کارشناسی ارشد قبول شده بودم و غیر از عمو، خیلی‌های دیگر هم خرسند نبودند که زندگی نیمچه مثبوت را بگذارم و بروم. اما رفتم. وارد شهر غریبی شدم که هیچ کسی را نمی شناختم. سالهای زیادی طول کشید تا تهران غریب و سرد بهشتی شود از دوستان جان. این شانس بزرگ زندگی‌‌ام بوده همیشه. جای خانواده‌ی نزدیکی که نداشته‌ام، خانواده‌ای از دوستان برای خود پیدا کردم که در خوشی و ناخوشی کنارم بودند. ریا نکردم و ریا نپذیرفتم. همین شد که از پس سالها مانده‌اند و با همیم. همین شد که بعد از خانه‌ی اختیاریه، خانه‌ی سهروردی پناهگاهی از دوستانی شد که واقعن دوستشان می‌داشتم. بیشتر وسایل خانه را به دست خودم ساخته بودم از تیر و تخته و آجر. فضای کارم از رادیو و تلویزیون و روزنامه به سینما عوض شده بود. باد موافق زندگی وزیدن گرفته بود و یار هم از در  درآمد. کارم را زیاد دوست داشتم. فضایم را نفس می کشیدم و تجربه می کردم. دوام آورده بودم. به قول خودم وفا کرده بودم. صبح ها دانشگاه بود و درس و عصرها کار. آجر بر آجر گذاشتنم نتیجه داده بود. کوچک و کم بود اما خوش بود. توی دنیایی که زندان بود، بهشت کوچکی جمع کرده بودم. با یار، جاده‌ای نبود که دوشادوش نرفته باشیم و نمایشی بر صحنه که ندیده باشیم. وقتش شده بود. ایام به کام بود و زمانه موافق. مقدمات چیدیم و برای آینده آماده شدیم. کسی اما از هفته آخر خرداد خبر نداشت. زندگی گره خورد. دوستان پراکنده شدند به هراس و حصار و خاموشی. یار گم شد به هجرت. از کار ممنوع شدم. وهم بزرگ دستگیری بود. صاحبخانه اجاره می‌خواست و نداشتم. دیگر شب‌ها خانه سهروردی نمی خوابیدم. فلاسکی پر می کردم و می زدم به خیابان روی های شبانه از هراس. از بی کسی. شش ماه بیکاری زیاد درد داشت. بیشتر از بی پولی، درد آرزوهای کوچکی بود که یک شبه به باد رفت. آرزوی کوچک ثبات و آرامش. ته راه روشن نبود و ناچار شدم. این سومین بار بود. پول اجاره نداشتم. خانه سهروردی را تحویل دادم و یکی دو چیز با ارزش را فروختم. هر چه داشتم شد رهن کامل یک پنجاه متری کوچک ته کوچه‌ای بن بست که اجاره ندهم. بریده بودم از همه. پاییز زردی بود از برگهای فروریخته. به هر دری زده بودم برای کار. راهی نمانده بود جز یک کار قراردادی با هزار اما و اگر در رشته‌ای که درسش را خوانده بودم. کاری که همیشه از آن متنفر بودم. چاره نبود. برای دوام آوردن پول لازم بود. زندگی را سر گرفتم. از آدمها بریده بودم، نبودند شاید اصلن که بریده باشم. زندگی شد کار مدام و پیاده روی‌های طولانی ولی عصر. تا گودر پیدا شد. گودر اتصال خانه‌های خاموش بود. ما را که گم شده بودیم از پس حادثه به هم وصل کرده بود. عادت نداشتم به بی مقدمه رفیق شدن. برانچ های ایام قدیم از سر گرفته شد با دوستان مجازی. در خانه باز شد به روی کسانی که یک بار هم ندیده بودمشان. دور خودم را شلوغ کرده بودم که خیال و وهم دست از سرم بردارد. کارساز بود. از پس همین معاشرت‌ها دلبستگی‌هایی پدید آمد که دوران دیگری را رقم زد. حالا زندگی روی چرخ دیگری افتاده بود. دوام آورده بودم. به همین هم راضی بودم. زیادتر نمی‌خواستم. گذشته را کرده بودم توی جعبه، خوش شده بودم به همین چیزهای کوچک. همه چیز اما باز هم اینقدرها ساده نبود. پاییز پارسال نامه آمد درخانه که باید تکلیف کار قراردادی را روشن کنم. بعد خبر داده بودند که ممنوعیت استخدام رسمی دارم. خودم هم نمی دانستم. گفته بوند راهی نمی ماند جز به استعفای محترمانه و یا اخراج! برآشفته بودم که گناه نیاکان به بازماندگان نمی‌نویسند. سروصدا ممکن نبود. دم بستم و همه راههای قانونی را رفتم که دوام آورم. از شورای عالی بانکها گرفته تا دیوان عدالت اداری. حل نشد. باید استعفا می‌دادم. خسته شده بودم. یک خستگی ممتد بی پایان. نیمه های همین بهار امسال استعفا دادم و خاموش آمدم خانه. از فردایش هر روز جلوی این و آن تظاهر می‌گردم که سرکار می روم. آینده ابر تاریکی شده بود از سرگردانی. رفتن حل مساله نبود اما انگار تنها چاره بود. قولم این بود که دوام بیاورم و حالا دوام بیچاره شده بود. خاموش و بیصدا، قدم به قدم به رفتن نزدیک شدم. درد داشت، صدایش را درنیاوردم که مویه‌های دیگران قوز بالا قوزم نشود. یکی یکی آدمها را خبر کردم در آخرین مهلتی که باقیمانده بود. فکر کردم اینجوری دردش کمتر است. سخت‌تر از همه خانمجان بود. همین که گفتم سکوت کرد. انتظارش را نداشتم. خبرهای بدتری شنیده بود و خندیده بود و باور نکرده بود. انتظار داشتم که این را هم باور نکند. ولی کرده بود. وقتی از آن دیوار تایید بلیط توی فرودگاه گذشتم، صدای شکستن بغضش بالا آمد. پاهایم سست شد. آذر داد کشید که برنگرد و پشت سرت را نگاه نکن. نکردم. نمی خواستم خانمجان را ببینم که وسط فرودگاه شیراز شکسته. تصویرش برای من زنی است که به هر چه بدآمد، فقط خندیده...
زندگی برای بار چهارم صفر شد. دوام آورده‌ام. دری را بستم و در دیگری را باز کردم. زندگی‌ام پراکنده شده توی دو چمدان و یک کوله. گذشته شد کارتون‌های مقوایی پر از خاطره توی انباری خانه‌ی خانمجان و خانه‌ی یک رفیق. زندگی یک جای دیگر میان مه و سکوت و سرما دوباره شروع شده. چند ماه دیگر سی ساله می‌شوم و صفر شدن در سی سالگی هراس غریبی دارد. زندگی اما پیش رو مانده، کسی چه می داند فردا چه می‌شود. حسرتی ندارم جز سرمایه‌های عاطفی آدمهایی که ناگاه بین بودن و نبودنم رها کردم. برای آدمی که سرمایه‌های اندکی دارد، از دست دادن این سرمایه بزرگ آسان نیست. حالا اما روزهای شلوغی را می‌گذرانم که درد ترک و هجرت را نفهمم. فکر می‌کنم تصمیم درستی گرفته‌ام. راضی‌ام. همین که آدم از خودش راضی باشد کافی است؟ شاید. ولی مثل بارهای قبل، هزینه دارد. از دست دادن دارد و به دست آوردن. معنای دوام همین است شاید.
...
چشمانم را می بندم. گذشته خط سبز ممتدی است جلوی چشمانم پر از تصویرهای دیروز که ناگاه هجوم آورده‌اند. کمربند را بسته‌ام. جواب اس ام اس نیامد. موبایل را خاموش می ‌کنم.

۱۳۹۱/۰۵/۱۵

خالی فقط جای شماست

امشب پشت همان یخچال یکهو برگشت گفت چرا هنوز چیزی را جمع نکرده ام؟ بغلم کرد. زار زدیم.ابی می خواند کسی که دستاش قفس نیست...بقیه بچه ها توی هال ساکت بودند...حس غریبی بود یا از حال ما خبر داشتند؟ نفهمیدم...بغلش کردم...قرار شد با دوربینی که برایم خریده اند خوشحالی هایم را ایمیل کنم. آغوش حقیقی ما مجازی می شود به زودی...باید کنار آمد...

۱۳۹۱/۰۵/۱۲

پنج پاره از سکوت

دیروز  - دوازده ظهر - طبقه پنجم ساختمان مرکزی - تهران بالای پارک وی
تمام شد. کاغذ را گذاشتم روی میز مدیری که تمام این دو سال و نیم با هم کار کردیم. سرش را از روی پرونده ای که مشغولش بود چرخاند. کاغذم را خواند. سرش را بلند کرد و گفت:  یعنی تا آخرش را رفتی؟ مطمئنی؟ کپی حکم نهایی شکایت به دیوان عدالت اداری و شورای عالی اداری بانکها را که دستم بود گذاشتم روی میز. زیاد طول کشید تا خواند. بعد آرام کاغذها را گذاشت روی میز. عینک بنددارش را برداشت از روی چشم . همه چیز را روی کاغذ توضیح داده بودم. نمی پرسد ممنوعیت استخدام دائم برای چیست. انگار همه این روزهای رفته را فهمیده. چیزی نگفته‌ام. در سکوت نامه را امضا می‌کند. بعد می گیرد جلویم و هیچی نمی‌گوید. پا می شوم. صندلی را می کشم عقب و می گویم خداحافظ. در را که می بندم هنوز منتظرم چیزی بگوید.
سه هقته پیش - دم غروب - ایوان حیاط هارمیک - ارومیه
یک لقمه بزرگ نان و پنیر و سبزی گرفته‌ام. حیاط سبز و بی انتهایی روبریم دلربایی می‌کند. عموی اشکان، هارمیک، همین که لیوانم را پر می کند از شراب می گوید: ما هم با شیراز قابل رقابتیم یا نه؟ یک جرعه می نوشم و تایید می کنم حرفش را. مهمانی پاگشاست. هر دویشان خوشحال ایستاده‌اند لب ایوان و عکس های مراسم دیشب را روی دوربین دید می‌زنند. اشکان برمی گردد و می‌گوید بیایم و عکس سه تایی‌مان را ببینم. لیوانم را برمی‌دارم و کنار عروس و داماد لب ایوان می‌ایستم. عکس را می‌بینم. یک جور عکس همیشگی به روال مسخرگی های این سالهایمان. فکر می کنم حالا وقتش هست. بعد شروع می کنم یکریز و تند تند همه حرفهایم را می‌زنم. سعی می کنم به چشمهای اشکان خیره نشوم. فرشته دستم را محکم گرفته و فقط نگاهم می کند. بعد سریع می‌گویم: می‌خواستم زودتر بگویم ولی عروسی شما خبر مهمتری بود. هیچ کدام حرفی نمی‌زنند. یک جور بهت سردی توی صورتشان مانده. هارمیک پشت سرمان ایستاده. من را نمی شناسد زیاد. حرفی رد و بدل نمی شود. دست می گذارد رو شانه هر سه تایمان. منتظرم یکی حرفی بزند به اعتراض یا گله. اما سکوت است و صدای آب فشانه‌ها روی شمشادهای باغ.
چهار هفته پیش - شش عصر - گوشه کاناپه خانه - تهران
نیم ساعتی پشت تلفن از همه فامیل می‌پرسم از خانمجان. دانه دانه با جزئیات کامل برایم توضیح می‌دهد که کی چه کار کرده و کی کجا رفته. آمار همه عروسی‌های فامیل، طلاق‌ های فامیل و زایمان‌ها را مو به مو برایم می‌گوید. آخرش اضافه می‌کند ایشالا عروسی تو. می‌گویم: پایت را هم که عمل کرده‌ای پس باید حسابی با من برقصی. ما همیشه اینطوری حرف می زنیم. حرف‌های جدی‌مان می ماند آخر سر. دلم نمی‌آید عریانی حقیقت تلخ را رو کنم. بعد سریع به ذهنم می‌رسد که دیر یا زود باید بگویم. حتی الان دیر است از بس که این همه به تعویق انداخته‌ام. باز هم فکر می‌کنم که این آدم دردهای بزرگتر از این را از سرگذرانده. پس این را هم یک جوری با آن سیستم دفاعی‌اش هضم می‌کند. می‌گویم. کوتاه و تند. شاید که کمتر اذیت شود. حرفم که تمام می شود منتظرم بخندد یا حرفی بزند. مثل همیشه. صدایی نمی‌ آید اما. چند بار می گویم الو الو. یک سکوت مرگبار ترسناکی حکفرما می‌شود. می‌ترسم زیاد. باید صبر می‌کردم رو در رو می گفتم. باید بغلش می‌کردم. اشتباه کرده‌ام. تا سه روز بعدش سکوتش امتداد دارد.
شش هفته پیش - ده صبح - طبقه هجدهم - کیش
نصف صورتم را تراشیده‌ام. نصف دیگر هنوز مانده. توی آینه خودم را می‌بینم و او را. ایستاده پای هود آشپزخانه و سیگار می‌کشد. می‌داند دود زیاد سیگار اذیتم می‌کند. می‌گوید دو روزاست آمده‌ای جزیره و از در این آپارتمان بیرون نرفته‌ایم، حالا که بار اولت هست نمی‌خواهی کمی بگردی؟ یا دوباره برمیگردی؟ رو می‌کنم به آینه و تند تند می‌گویم که چه تصمیمی گرفته‌ام. در پس زمینه تصویر توی آینه احساس می‌کنم یک چیزی گوشه گاز آشپزخانه در خودش فرو می‌رود. یادم می‌آید وقتی نیمه تیر هشتاد و هشت با هم خیابان میرعماد را می‌دویدیم که پناه بگیریم در هر خانه‌ای که درش باز می‌شد این همه پک نمی‌زد به سیگار از آن همه واهمه‌های بی نشان. با صورت نیمه تراشیده برمی‌گردم به سمت آشپزخانه. منتظر اعتراضی هستم. معترض اما کنار کشیده از من. از همه شاید. پناه برده به جزیره و سیگار.
بیست وسه سال پیش - عصر یک روز تابستانی- لونا پارک - دروازه قرآن شیراز 
بچه‌ها می‌دوند. شلوغ می‌کنند. می‌خندند. من ایستاده‌ام ساکت به تماشا. خانمجان لپ‌های کوچکم را توی دست می‌گیرد و می‌فشارد و می‌گوید بچه جان بخند برایم. واکشنی نیست. بغلم می‌کند. همانجور که بغلم کرده به عمویم می‌گوید که بهت گرفته این بچه را. بهت سکوت تا یک سال بعد می‌ماند. نتیجه‌اش این می شود که کلاس اول دبستان یک سال برایم دیرتر شروع می‌شود. هیچ چیز اما دائمی نیست از سال دوم دبستان زندگی از سر گرفته می‌شود. 

۱۳۹۱/۰۴/۱۴

در جستجوی مرهم

...ایستاده بودم وسط جاده خاکی خیره شده بودم به مهتاب کامل ماه، شاید یک کیلومتر مانده به دریاچه سد لتیان...یک وقت‌هایی هست که مطمئنی هیچ وقت تکرار نمی‌شود، هم آدم‌هایش؛ هم زمانش؛ هم مکانش. ما چهار نفری کنار یک جاده خاکی تهدید شده به خطر مین، با جوجه‌های به نیش کشیده و آبجوی دست‌ساز و ضبط ماشین، بهترین دیسکوی جهان را یک گوشه تنهای تاریک جهان ساخته بودیم. جایی که خودمان اتفاقی کشف کرده بودیم. اینجا را برای همین امشب، برای همین اتفاق ساده جمع شدن با یک تکست ساده موبایل، با اتفاق ساده آزادی بدیهی، با بهانه‌ی کوچک خوشبختی بسیار زیاد دوست دارم. جمعی که هیچ سانسوری ندارم میانشان...این خود خوشبختی نیست؟... ناچاری اما ساز دیگری می‌زند. فارغ، جدا، ناموزون. ناچار بودن از توضیح ناچاری، سخت تر می کند کار را...خوب می‌دانم باید به یاد بسپارم و فراموش نکنم. همان حدیث تکرار...

۱۳۹۱/۰۳/۲۳

چ آخرهیچ

چمدانم را گذاشته‌ام روی چرخ و نشسته‌ام روی صندلی سالن تحویل چمدانها. من زودتر رسیده‌ام مشهد. با اینکه پرواز آقاجان را جوری گرفته بودم که نیم ساعت بعد از من برسد اما باید دوساعتی توی فرودگاه منتظر بمانم. پرواز شیراز تاخیر دارد. حالا که دستم از خیلی جاها کوتاه شده، مثل گربه‌ای که لانه‌اش را خراب کرده‌اند چنگ انداخته‌ام به هر آنچه دارم. انگار وقت تنگ آمده باشد به داشتن. یک وقتی چند سال پیش به آقاجان قولی داده بودم. همان هفته پیش که همه چیز تمام شد، فکر کرده بودم وقتش است. بلیط گرفتم که بیاید مستقیم مشهد. مخالفتی نکرد گرچه  بدون خانمجان اصولن سفر نمی‌رود. خانمجان هنوز عصا می زند از بعد عمل و توان نداشت به این سفر. برای مرد میانسال تازه از خارج‌آمده‌ای که کنارم روی صندلی منتظر خانواده‌اش نشسته بود داشتم تعریف می‌کردم که مشهد دو عنصر برجسته دارد: حرم و شکم. بعد در جواب اینکه انتخابم کدام است؟ گفته بودم طبعن دومی. فکرم اما جای دیگری بود. این هم از مهارت‌هایی است که این روزها خیلی خوب یاد دارم. یاد داشتن را مشهدی‌ها می‌گویند یعنی بلد بودن. خودم را رها می‌کنم وسط یک تعریف بی ربط و فکرم می‌چرخد یک جای خیلی دور دیگری. مثلن وقتی آقای میانسال اسم چند رستوران خوب را می‌پرسید، من داشتم فکر می‌کردم آقاجان الان توی هواپیما کنار چه کسی نشسته و چه ‌می ‌کند. سالهاست حرف نمی‌زند. یعنی می زند ولی به قدر رفع نیاز یا شاید وقتی که حتمن مجبور باشد. حتی در بروز احساسات انسانی امساک دارد. تصویرش سالها شده مردی خموده، منزوی و مردم گریز. مکالمات ما مدتهاست از دو یا سه جمله فراتر نرفته. یک سکوت پروزن سردی دارد که با نگاهش خراب می‌شود روی سرآدم. حرف هم داشته‌ باشی، حرفت نمی‌آید. آخرین تصویری که از بروز احساساتش به یاد دارم، یک عصر سرد پاییز بود توی خانه‌ای که هنوز مصادره نشده بود. ایستاده بود میان درگاه کمد چوبی اتاق، پیراهن عروسی مادرم را توی بغل گرفته بود و گریه می‌کرد. بعد از آن روز دیگر حرفی نزد. گریه هم نکرد. رفت توی خودش جمع شد. مچاله و خسته. ته حیاط خانه‌اش یک کارگاه کوچک نجاری راه انداخت. صبح‌ها، شاید هر روز صبح کوه می‌رفت. بعد هم همه‌ی وقتش توی آن کارگاه به تراشیدن چوب می‌گذشت. پیش از موعد حتی خودش را از معاونت شهرداری بازنشسته کرد. یک بخش بزرگ کودکی‌هایم به تماشای مردی گذشت که چند ساعت تمام بی هیچ کلامی نجاری می‌کرد. همه‌ی این کارهای کوچکی که با چوب می‌کنم را او یادم داد. همه این بیست و چند سال اما اینجوری گذشته. بی حرف؛ بی معاشرت چندان؛ 
عصر فردای روزی که رسید مشهد رفتیم یک کافه‌ای که سفر قبلی پیدا کرده بودم توی خیابان ملاصدرا. عاشق قهوه ترک است و توی خانه خودشان قهوه خوبی همیشه به راه است. نشستیم سر بهترین میز کافه. رفته بودم دستشویی کافه که آبی به صورتم بزنم. وقتی برگشتم آقاجان سرجایش نبود. چند خانم جوان که تازه از آرایشگاه درآمده بودند جای ما نشسته بودند به حرف. آقاجان سرمیزی نیمه تاریک نشسته بود دم در. گفتم اینجا میز ماست. تحکم داشت لحنم. یکی از خانمها خندید و گفت: آن آقا حرفی نزد، مابیشتریم اینجا نشستیم. جواب دادم: ولی اینجا، جای ماست. هر کس حرفی نزد یعنی راضی است خانم؟ مشتهایم گره شده بود. صدایم بالا نرفته بود اما لحنم زور زیادی داشت. گرگ شده بودم به گرفتن؟ میز یک کافه اینقدر مهم بود؟ نمی‌دانم. میز را خالی کردند. آقاجان سرش را زیر انداخته بود. رفتم آوردمش سر میز. نشستم آن سرمیز، نگاهم نمی‌کرد. یادم افتاد به همان یک‌باری که کلاس پنجم دبستان آقاجان آمده بود دنبالم. نرفته بود جلو که اسمم را به سرایدار مدرسه بگوید تا صدایم کنند. آن قدر دم‌در منتظر ایستاده بود تا بیایم. وقتی داشتم میرفتم سمتش، یکی از همکلاسی‌ها فریاد کشیده بود: پدربزرگش لاله. من آتش گرفته بودم و لگد پرانده بودم میان پاهای همکلاسی‌ام و او از درد نقش زمین شده بود. آقاجان ایستاده بود و نگران تماشایم کرده بود. هیچ چیز نگفته بود، شماتت نکرده بود حتی وقتی یک هفته از مدرسه برای همان کار اخراج شدم. بعدش هم آمدم خانه و گفتم دیگر دنبالم نیا مدرسه. گفت: باشه. این حس هنوز در من زنده است. کسی بالا و پایین بهش بگوید، مثل یک گرگ زخمی حمله می‌برم. این پذیرش و سکوتش اما خیلی وقتها حرصم را درآورده. وقتی چند ساعت بعد از کافه توی صحن نشسته بودیم و او خیره شده بود به گنبد طلا، گفتم چه تصمیمی برای این روزها گرفتم. اصلن توضیح ندادم چه شده، فقط گفتم چه می‌خواهم بکنم. خیلی آرام سرش را برگرداند سمتم و خیره شد توی چشمهایم و گفت: باشه. خوب کاری می کنی. لجم گرفت. دلم می‌خواست بگوید نه. دلم می ‌خواست بگوید اشتباه می‌کنم. ولی دیگر حرفی نزد. فقط دست سردش را گذاشت روی شانه‌ام. همین.
...

آلبالوهایی را که یمین چیده ریختم روی یخ های شکسته شده توی ظرف سنگی. بعد نمک پاشیدم و بردم سر میز. آقاجان و یمین نشسته اند توی ایوان باغ بوژان، چند کیلومتری شمال نیشابور. به آقاجان همین را قول داده بودم. یمین، رفیق نیشابوری‌اش را بعد از بیست سال می‌بیند. هوا خنکای دلپذیری دارد. لیوان شراب را بین دو دستم می‌چرخانم و گرم می‌کنم. یمین دارد یک خاطره دور از شب به دنیا آمدنم تعریف می‌کند که خودش شیراز بوده. وقتی هنوز زنش منیر، سرطان نگرفته بود. آقاجان می خندد. چند کلمه‌ای یا حتی نه، جمله‌های زیادی حرف می‌زند و معاشرت می‌کند. همین مرا کافی است. شرابم را سر می‌کشم. فکر می‌کنم بگذارم آقاجان چند روزی پیش یمین بماند. سخت قبول می‌کند آقاجان. آفتاب رو به غروب است. من باید برگردم تهران. هنوز چند کار دیگر دارم که باید انجام دهم. یمین کتاب آورده و خیام می‌خواند:
بنگر ز جهان چه طرف بربستم، هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم، هیچ
شمع طربم ولی چو بنشستم، هیچ
من جام جمم ولی چو بشکستم، هیچ
فکر می‌کنم چه صدای خوشی دارد این مرد. چ  آخر هیچ‌اش هی توی گوشم می پیچد. تا وقتی دوباره برگردم مشهد که پرواز کنم تهران.