۱۳۹۱/۰۲/۰۴

اسم ندارد

همیشه یکی هست که گذشته رو به یادت بیاره
بی هوا
بی دلیل
حتی بدون آغوش تو
...

۱۳۹۱/۰۱/۲۶

بی مقدمه

دلتنگی همین جام کوچک تنهای شراب است 
رو به پنجره سبز باران زده
ته کوچه بن بست
همین روزهای غوغای نرسیده به انتخابات هشتاد و هشت بود
آن کوچه شلوغ سهروردی
و سه روزی که ما خانه نشین شدیم
تلفن ها را جواب ندادیم
زنگ خانه را هم
اینترنت وایرلس نبود
آن سه روز آخر فروردین هم پشت هم باران آمد 
و ما از خانه بیرون نیامدیم
لولیدیم متوالی
در هم
با هم
هوا بوی ماندن داشت
ملافه بوی تو
رفتن پررنگ نبود
خلاف همه این ساعت های بارانی
دلم تنگ است
...

۱۳۹۱/۰۱/۲۲

زدم بر طبل بیعاری

سرکار نرفتم امروز. تو جام خیره شده بودم به سقف . همین دیشب هم یادم بود خیره شده بودم به سقف. فکر می کردم سقف داشتن خوب است. نه ونیم که شد همکارم تماس گرفت که چرا نیامده ام؟ جوابی نداشتم. یعنی نمی دانستم چه بگویم. هیچ طوری ام نبود. برخلاف سالهای گذشته، دو سال اخیر خیلی این جوری شده ام. یک جایی می ایستم. بی هیچ دلیلی. همین چند وقت پیش توی مترو می رفتم ایستگاه بهارستان که برای پسرعموی مادرم تقویم بریل بگیرم از انجمن نابینایان رودکی. وسط پله برقی مترو یک لحظه ایستادم. می خواستم خلاف جهت پله ها را بروم بالا. فکر کردم اصلن من چرا اینجایم؟
این فکر همه این چند ماه گذشته توی ذهنم چرخ خورده. هی ایستاده ام و به عبور آدم ها از کنارم نگاه کرده ام. حتی تصمیم اول زمستان پارسال باعث نشد این فکرها رها شوند. خب به خودم قول داده بودم از کنار هر چه اذیتم می کند بگذرم. رها شوم. توی خلسه ای بروم که نفهمم چطور و کجا میگذرد. نه، منظورم مخدر و الکل نیست. منظورم یک جور مچ گیری شخصی است. همین بود که باعث شد به یک دسته رفقای قدیمی پیشنهاد سفر بدهم. تصمیم گرفته بودم بهمن که می آید، سوختن نداشته باشد. پس از همان اول بهمن با نه نفر دیگر رفتیم استانبول. دور شده بودم و خوشحال. ایده خوبی بود. ذهنم مشغول همه رفاقت هایی شده بود که یادم رفته بود گاهی کارساز است. همه شش روزی که استقلال را بالا و پایین کردیم، بسفر را نفس کشیدیم، توی خیابان های مهربان استانبول غش غش خندیدیم برایم تازه بود. راستگو اگر باشم هیچ ذهنم به بهمن سوزی نرفت. شما خودتان فکر کنید رفیقتان گوشه دیسکو با نمی دانم چند دسی بل صدای دی جی، خوابش ببرد و حتی خروپف کند. بعد غم یادتان می ماند؟؟
از استانبول که برگشتم دوباره شاید شروع می شد. برف می بارید یادم هست. هنوز در خلسه بودم. هنگامه گفت بریم شمال؟ گفتم بریم. چند روز بعد زدیم به جاده برفی به سوی کلاردشت. جیبم را خالی کرده بودم توی استانبول. به هنگامه چیزی نگفتم که یک هفته هست قرضی زندگی می کنم. توی جاده برفی عباس آباد گیر کرده بودیم. چهارده ساعت توی راه بودیم. آتیلا رانندگی می کرد. من و تورج ماشین در برف مانده را با قاه قاه خنده وسط جنگل های برفگیر عباس آباد هل میدادیم. همین وسط پخش ماشین می خواند "کسی به فکر مریم های پرپر کسی تو فکر کوچ کفترا نیست" و من توجهی نمی کردم. ولی می خراشید. کلاردشت هم که تمام شد به بیخیالی ، خودم را رها کردم میان مهمانی ها، دوستانی که کمتر دیده بودم. یک جور بیخیالی مدام. که تا همین حالا هم امتداد دارد. یک جور استیصال که بیعاری احاطه اش کرده. آخر بهمن تولدم بود. می ترسیدم خراب شوم دوباره. هر سال رفته بودم سر آن خاک بی نشان. می ترسیدم امسال بروم. طاقت نرفتن نداشتم. تنها روزی است در سال که بی هیاهوی شب عید و شهریورهای شلوغ می توانم خلوت کنم با آنها. عصر که به شهر برگشتم یک گروه عزیزی غافلگیرم کردند. تولد گرفتن یک جور اضطراب مزمن داشت که آنها برداشتند از من. از همان تولد نیمه کاره هفت سالگی این اضطراب مانده بود.اضطراب مانده بود زیاد در همان غافلگیری هم. همین شد که زیاد نوشیدم. هر لحظه به این فکر بودم که سیاهپوشها به خانه می ریزند و من شرمنده آدمهای بی ریایی می شوم که شاید حتی فکرش را هم نکرده بودند. همان حس شرمندگی قطع دوستی با رفیقی که کلاس سوم دبستان از من دورش کردند به خاطر ترس، به خاطر آینده. این همان حس مدامی است که هنوز هم در هر آشنایی جدیدی فکرم را مشغول می کند. که باید صریح و صادق از گذشته ام بگویم یا سکوت کنم و بگذارم بگذرد. فردا شبش در خانه خودم گروه دیگری غافلگیرم کردند. کمی ترسیدم. واقعیتش همین هست که من عادت به توجه زیاد ندارم. همین شد که وقتی می رقصیدیم با یک موزیک کاملن غیر رقصی من اشکم درآمد که "این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم". همین بود که اسفند هم با وجود همه مرورها سریع گذشت. سر هفت سین هیچ آرزویی نداشتم. این اولین بار بود. حتی همین پارسال اینجوری نبودم. این بیخیالی، این بیعاری هی کش آمده، هی مانده. البته یک جاهایی هم شکسته البته. مثلن وقتی خانمجان زیر تیغ جراحی پاهایش بود و من توی سالن سینما سپیده بوسیدن روی ماه می دیدم. همان زنی که دردش را فریاد نمی کرد. تنهایی بلند گریه کردم وسط سینما. یا همین چند شب پیش وقتی ترانه علیدوستی کفش برادرش را بغل کرده بود و بو می کرد. انگار عمه پوران بیست و سه سال پیش بود که پیراهن بابا را بغل کرده بود و زار می زد. چقدر حرف زدم. این حال مانده بود. حال حاضر را بعدن شاید باید گفت. این استیصال، این بیعاری که تمام شود. تمام می شود آیا؟  

۱۳۹۰/۱۲/۲۲

این پست را باید پاک کنم بعد از وقتی؟

قرار بود چیزهای مهمتری بنویسم. مثلن از اینکه بهمن امسال چطور گذشت. می نویسم. یادم نمی رود یعنی. بهمن دعوت کرده به یک بازی. از قاعده ام خارج است اما وسوسه دارم زیاد. نمی دانم شما به اسمتان چه احساسی دارید، ولی برای من اسمم یعنی اسم کوچکم یکی از بخش‌های مهم هویتی است. نه، نه، اغراق نیست. وقتی یک سال از حادثه گذشت فهمیدم همه آنچه از گذشته ام مانده، همین اسم است و چند عکس و خاطره های آدمها و البته کتاب های اتوبیوگرافی بابا. کتابها را آقاجان میانه آبان 69 سوزاند در یک چهارشنبه سوری بی وقت. مانده بود یک جعبه خاتم کاری ساده وچند یادگاری و عکس و همین اسم. قصه اسم را از خانمجان شنیده ام. آره، از همان قصه هایی که در پست قبلی گفته بودم. بابا غلبه داشت بر انتخاب نام آرش. بعدها فهمیده بودم مامان هم عاشق پسری بوده به همین نام. نمی دانم بابا می دانست یا نه. بابا، خسرو بود خودش.خانمجان گفته بود سونوگرافی نبود آن وقت ها ولی هر دو در انتظار پسر بودند. نمی دانم این بخش قصه را خانمجان زیادی دراماتیک کرده یا حقیقت است. یعنی این سوال را درباره خیلی اتفاق های زندگی ام دارم. کاش میشد جدی از خانمجان بپرسم. اگر جدی جواب میداد. خلاصه اش این است که قرار بوده طبیعی به دنیا بیایم. می آیم. ولی درد مامان زیاد و بد بوده. دکتر به شکل این فیلم های تلویزیونی می گوید یا بچه می ماند یا مادر. خانمجان، بابا را دیده اما پشت شیشه‌ی بیمارستان که اشک می‌ریخته و همین نام فعلی مرا صدا می‌زده. مادرم می‌ماند. من هم. داستان دراماتیک تمام نمی شود. اما شانزده سال بعد همین داستان را از هم بندی بابا در سال 67 شنیدم. باز هم فکر کردم حقیقت را باید به چشم دید لزومن؟ بابا خداحافظی می کند به خیال اینکه بازجویی می رود فقط. نام من را چند بار تکرار می کند. بعد چشمش تر می شود و می رود. رفیقش گفت دیگر برنگشت. نمی دانم. باور کنید من هم مثل شما همه این بیست وچند سال در پی حقیقت بوده ام . مهم نیست اینها. می خواستم فقط بگویم من نامم را خیلی دوست دارم. شبیه آن کمانگیر نشده ام البته هیچ گاه. یعنی اصلن تیری نداشته ام که بپرانم یا هر باری کمانی شکسته داشته ام. اما آدم هایی بوده اند که مرا با همین نام سه حرفی چند سالی مرا به عشق صدا کرده اند. این عشق را لمس کرده ام. بیخیال قصه و روایت و افسانه های دراماتیک آدمها. از گذشته ام صدای بابا مانده روی یک کاست آبی و زمزمه مامان . هر دو عشقند. من همین را باور دارم. هنوز نمی دانم چه پیمانی بوده که نامم این  شد.
گذشته همانقدر لذیذ و مرموز است که دردناک... 

۱۳۹۰/۱۲/۲۰

بوسه بر روی ماهش

یک وقتی هم نوبت ما می‌رسد آقای اسعدیان. نوبت من. روز جهانی زنان تکیه دادم به صندلی نوشده سینما سپیده و روی ماه زنان کهنسال شما را دیدم. گریه کردم. حسودی هم. یادم رفت به همکلاسی سوم دبستان که پدرش شهید بود. با من خیلی فرق داشت. هر جا می نشست راحت می گفت از دردی که پیچیده بود بر جانش. بی‌دغدغه. بی ترس. هر آغوشی باز بود به همدردی. همین پنج شنبه ای که گذشت حکایت زنان کهنسال فیلم شما بود و زن کهنسال حبس گریه ای که من می شناسم بیست و نه سال. کی گفته بود این حبس گریه ها را ترانه خواهد کرد به خواندن؟ بین زنان شما و زنی که من می شناسم هم خیلی فرق است. یعنی راستش دردشان مشترک است، تصویر درد یکی اما ممنوع و تصویر دیگری آزاد است. زنی که من می شناسم بیست و سه سال است منتظر و خندان، بی باور مرگ، کشتار یا هر واقعه تلخ دیگر با همسری مردم گریز و منزوی، نشسته به انتظار دختر و دامادش. امیدش زنده است از پس ترس و تهدید و تظاهر. این زن قصه های زیادی گفته تا من بزرگ شده ام. وسوسه من اما همیشه این بوده که قصه اش را روزی مثل قصه زنان شما تصویر کنم. زن قصه من هر نوروز که می آید مرا انتظار می کشد که  در خانه اش را بکوبم دست در دست منتظرانش. این نوروز رفته دورتر حتی. یک وقتی هم نوبت من می‌رسد آقای اسعدیان. روزی که ممنوع نیستم به تصویر کردن. امیدوارم یعنی. مثل همین زن سپید موی. راستی به زنی که می‌شناسم هنوز خبر نداده‌ام که سیمین هم رفت. سیمین را دوست می‌داشت. هر دو نرگس‌زارهای کازرون را.

۱۳۹۰/۱۲/۰۷

نه مجنونم

نشسته‌ام پای پنجره و خیره شده‌ام به سوزبرفهای پشت شیشه
کوچه بن‌بست امشب مطلق تاریک است
بهمن سوزی‌ها و یک ماه غریب متفاوت طوری داشته‌ام از هر سال
نقشه‌ام برای خودم درست در‌‌آمده
دروغ نگفته باشم یک قدمکی جلو رفته‌ام
روایت یک ماهه اما زیاد و وسوسه نوشتن نقشه خودبهسازی‌ام دست از سرم برنمی‌دارد
باید بنویسم
فنجان چای بابونه به دست هنوز دوست دارم خیره بمانم به همین سوزبرف‌های اسفندی‌
دیلمان بنان اوج گرفته در خانه 
"نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گرعاقلی بیهوده پندم"
این شبها را دوست می‌دارم
...